تبليغاتX
تریفه، مکتب قرآن - ايمان وكفر- کاکه احمد مفتی زاده-

                                                              ایمان و کفر

کاکه احمد مفتی زاده

سؤال: مدّتی است سؤالی برایم پیش آمده­ است و متأسّفانه کمتر توانسته­ام خدمت شما برسم و آنرا مطرح کنم؛ آن پرسش هم این است که: در نوارهای ضبط شده و صحبت های مجلسی شنیده‌ام که فرموده‌اید: اکنون من نمی توانم در دنیا کسی را نام ببرم که بتوان عنوان «کافر» را بر او اطلاق کرد. در حالی که در دوران پیامبر(ص) و در زمان خلفای راشدین (س) جنگهای متعددی به نام جنگهای «کفر و اسلام» رخ داده است و در دوران خلافت حضرت ابوبکر(س) پس از رحلت پیامبر(ص) افراد و قبایلی از ادای زکات خودداری کردند. و همین امر باعث شد که اعلام جهاد کند تا جایی که فرمود: «حتّی اگر مرا همراهی نکنید به تنهایی وارد جنگ با آنها می شوم.» آیا این مطلب با نظر شما مغایرت ندارد؟ لطفا مسأله را تبيين فرماييد.  
 
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

این سؤال، بخش کوچکي از موضوعی کلی، یعنی سیاست بین المللی اسلام است. در حاشیه‌ي کتابِ«در باره‌ي کردستان»، کوتاه و عنوان‌وار، در باره‌ي برخی از اصول سیاست اسلام- چه سیاست داخلی چه سیاست بین المللی-  توضیحاتی داده‌ام. البتّه توضیح هم نیست، بلکه اشارات بسیار مختصری است که اگر توضیح داده شود، بسیار مفصّل خواهد بود؛ زیرا، از زمانی که در دنیای اسلام، «حکومت شوری»را از بین بردند و حکومت استبدادیِ فردی را جایگزین آن کردند، حاکمیّتِ سیاستِ اسلامی از بین رفت. البتّه منظور این نیست که به طور کلّی از میان رفت؛ بلکه مبانی حکومتیِ حکومتها، بر اساس سیاست اسلامی نبود. خود حکومت استبدادی و همفکرانش گرچه گاه گاهی موافق اسلام بودند، ولی هر طور که می خواستند- ولو مخالف با اسلام- حکومت می کردند؛ چون سرشت و مصلحت حکومتهای استبدادی چنین است.  
آری! به دلیل از بین رفتن حکومت شورائی اسلام، می‌بینیم که هر چند در باره‌ي برخی از موضوعات فقهی، خیلی مفصّل و مبسوط سخن رفته است؛ امّا موضوع سیاست اسلامی، بسیار مُجمل و مختصر مورد بررسی قرار گرفته است؛ و اگر گاه‌گاهی عملاً یا قولاً مسائلی در این زمینه پیش آمده باشد، غالباً از همدیگر منقطع و گسسته‌اند و آنهایی که صد در صد طبق ضوابط اسلامی بوده- چه داخلی، چه بین المللی ـ برای کسانی که خیلی اهل تحقیق و مطالعه نبوده و از قرآن بی اطلاع باشند، هنوز مبهم است. می بینید قیامی مبارک و با عظمت از جانب خود خاندان نور و رسالت، چون قیام حضرت حسین (س) اتفاق می‌افتد؛ کسی که در قرآن تتبع داشته باشد، دنبال گفته ها و نقل قولها نیفتد كه آن را مبنای تفکّر خود قرار دهد. می تواند حقیقت ماجرا را ازمجموع روايات و نقل قولها به دست آورد. اساساً روش صحیح برای خوب فهمیدن تاریخ، آن است که شخص، تابع هیچ نقلی به تنهایی نباشد؛ بلکه مجموعه‌ي منقولات موافق و مخالف را نگاه کند، سپس  به استنباط خود، قدر مشترک و یا حتّی کمتر از قدر مشترک، روح مطلبي را كه به دست مي‌آيد دريابد و بر مبنای آن رویداد را ارزیابی کند، چون اگر انسان بر اساس نقل‌های گوناگون به ارزیابی رویدادها و حوادث تاریخی بپردازد ‌ـ نه تنها رویداد، بلکه هر جریان عمده و عظیم تاریخی را نیز آنگونه ارزیابی کند- دچار اشتباه می شود. در اینجا فقط اشاره‌ای بکنم؛ اين بحث، بسیار طولانی و مفصّل است و براي تجزيه ‌و تحليل آن به زمان مناسبي نياز است. مثلاً موضوع سِیَر و روایات: آنگونه که معمولاً اهل علم در اين قرون گذشته با این دو موضوع برخورد کرده‌اند، آنها را به نتیجه‌ي مطلوبی نمي‌رساند و بسیاری اوقات دچار اشتباهاتی اساسی شده‌اند. کسی که به‌ خوبي با قرآن آشنا باشد، بزرگي خطاها و عمده‌ بودن آنها را متوجه مي‌شود؛ ولی اگر طبق آن روشی که می گویم مطالعه می‌کردند و تحقیقات موافق و مخالف را در هرچیزي كه مربوط به آن جريان باشد، ـ مثلاً روش و سیرت خود حضرت رسولُ الله(ص) ـ انجام مي‌دادند نسبت به مسائل مختلف، از مجموع آن چیزها، لُب و روحی را استنباط می‌کردند، می‌دانستند که كدام يك از این روایتها كه در سیر وجود دارد صحیح و كدام نادرست و ناصحیح است. امّا وقتی شخص فقط متن این روایتها را نگاه می کند، به راستی در تاریکی و گُنگی و ابهامي می افتد كه هیچگاه درنمي‌يابد واقعاً روش پیامبر(ص) در این موضوع که سیَر از آن سخن می‌گوید، چگونه بوده است؟ چون روایات و همان‌ طور احادیث هم متعارض هستند، برخی به گونه‌ای آن را نقل می‌کنند و برخی به شيوه‌‌ای دیگر. اگر قرار باشد هر کسی هر حدیثی یافت بخواهد بر اساس آن بداند که پیامبر(ص) چه فرموده است، دچار انحرافات بسیار زیادی می شود؛ انحرافاتی کاملاً دور از راه حقیقی اسلام؛ راهی که راه قرآن است و سنت پيامبر، چه لفظی، چه عملی، چه تقریری، مُبیِّن قرآن است. براي آن است كه قرآن را براي مردم تبيين كند. در حالی که اگر در سِیَر و هم در احادیث، آدمی دنبال این راهی که پیشنهاد می کنم بیفتد[دچار خطا نمی شود]. و در هر حادثه‌ي دیگر نیز مربوط به زمانهای مختلف، نه فقط مربوط به اسلام و غیر اسلام اينچنين است. این روش، روش واقعیّت شناسانه‌ای نسبت به حوادث ـ چه زمان حال و چه گذشته ـ است. همین الآن هم نسبت به حوادث زمان خودمان اين روش راهگشاست. پس برای اینکه به واقعیّت پی ببرید، راه این است که آنقدر آراء و نظرات مختلف را مطالعه کنید تا سیمایی حقیقی ـ ولو خیلی محدود و کوچک ـ در آن موضوع مورد نظرتان را به دست آورید و بفهمید. سپس همه چیز را بر مبنای آن بسنجید، نهایتاً برایتان روشن می شود که کدام صحیح است و کدام غلط؛ در نتیجه شما به دلیل مطالعات مختلف در سیَر، کلیّاتی صحیح و اساسی را از اخلاق و روش پیامبر(ص) به دست می آورید؛ وقتی آن را به دست آوردید، خوب می توانید بفهمید که کدام یک از آنچه در کتاب‌های سیَر گفته شده، درست و کدام نادرست است. در احادیث نيز همين گونه‌ است.    
آری، آنچه گفته شد اشاره ای بود؛ و خود این مسائل هم، یکی از موضوعات مهمی است که لازم است ـ اگر خدا توفیق داد- آن را کمی بررسی و تحلیل کنیم. 
مسأله‌ی سیاست اسلامی را هم عيناً بر همین اساس و با پشتوانه‌ی قرآن باید فهمید. پشتوانه بودن قرآن برای سیاست اسلامی، قوی تر و قاطع تر است و مانند احاديث و سير نیست. چون قرآن راجع به اینکه پیامبر(ص) چه می‌فرماید، چیزی را بازگو نمي‌كند مگر به استثناء جملاتی را نقل كند. یا راجع به اینکه روش پیامبر چگونه بوده است، غیر از اشاراتی به خوي و اخلاق پیامبر(ص) مطالبی نمی‌فرماید؛ امّا در موضوع سیاست این گونه نیست و قرآن اصولش را بیان می کند و با موضوعات دیگر تفاوت زیادی دارد. به همین دلیل، قرآن آسان‌تر از سیر و حدیث، آدمی را در مسئله‌ی سیاست اسلامی به نمودار درست از آن حقیقت می‌رساند؛ زیرا اولاً قرآن مبانی عمده‌ي همه‌ي اصول، بویژه اصول سیاست بین الملل را بیان کرده است و ثانیاً بخشهای عمده را هم در این اصول به صورت مفصّل یا مُجمَل بیان فرموده است. به همین دلیل انسان محقّق در مسئله‌ی سیاست، با پشتوانه‌ي قرآن بهتر می تواند آن روش را به کار گیرد تا به این وسیله سیاست اسلامی- یعنی همین موضوع مورد بحث - را در دوره‌ی حکومت اسلامی مطالعه کند ـ كه زمان خود پيامبر(ص) و زمان خلفاي راشدين، خصوصاً دوران حضرت ابوبكر است.ـ تا خوب بتواند به اصل ماهیّت آن، که چگونه بوده‌است پی ببرد و سرانجام شکل حقیقی و درست این موضوع را که عبارت است از سیاست بین المللی و به تبع آن، سیاست داخلی اسلام به دست آورد. امّا اکنون سخن ما بیشتر در مورد سیاست بین المللی است. چون این روش، خیلی کاربرد نداشته و همانطور که پیشتر اشاره کردم، موضوعیّتی ندارد، سیاست اسلامی، حالت فعلیّت خود را از دست داده است. بحث هایی که در کتابهای مختلف می بینیم، سیاست اسلامی را خیلی روشن نمی کند. حتّی در دوران اخیر که حرکت های انقلابی اسلامی، در جاهای مختلف به وقوع می‌پیوندد و دانشمندان توجّه زیادی به این مسأله داشته و از آن بحث کرده‌اند، باز می‌بینیم که مطلب خوب و صحیحی در باره‌ی سیاست اسلامی به دست نمی‌دهند. به همین دلیل اگر بخواهم پاسخی رسا و روشن برای موضوع سؤال که عنوانش «جنگ بین اسلام و کفر» است-که اساسا سالبه‌ی به انتفای موضوع است و بعداً توضیح می‌دهم که اصولاً جنگی بین کفر و اسلام نیست- به صورت مفصّل بیان کنم، بسیار طول می کشد و اکنون هم تصوّر نمی کنم آن آمادگی را داشته باشم که بدون فکر کردن و بدون مراجعات مجدّد به قرآن، به طور کامل آن مطلب را بیان کنم. امّا به خاطر اهمیّت موضوع حیف است که مقداری روشن تر در این باره- به گونه ای که اگر کسی این جواب را شنید بتواند مفهومی درست از سیاست بین المللی اسلامی را بفهمد- بحث نکنم. بنابراین درحدّ اصولي كلي و درست، لازم است مختصري توضیح دهم.
همانطور که در اصل طرح سؤال شما اشاره شده بود، توضیح زیادی در باره ایمان و کفر داده‌ام و گفته ام که آن دو (ایمان و کفر) در مقابل هم هستند نه اسلام و کفر. 
کفر به معنای مسلمان نبودن نیست. در اصطلاح منطق دو چیز مخالف هم، معمولاً دو گونه‌اند: متناقضین، متّضادین. متناقضین فقط دو صورت می‌تواند پیدا کند: فلان چیز این گونه است یا این گونه نیست. یعنی تنها دارای دو بخش ایجاب و سلب یا مثبت و منفی است؛ اما متّضادین که مرجعش تضاد است این گونه نیست و لازم نیست فقط دو تا باشند. مثلاً سیاه و سفید متّضادین هستند، ولی فقط این دو نیستند، سبز و زرد و سرخ و رنگهای اصلی و فرعی بیشمار دیگر، گونه های دیگرند. همه‌ی اینها با هم در تضادند و می‌توانيد در مقابل رنگ سیاه یا سفید هر رنگ دیگری را بیاورید. اگر دو چیز متناقض باشند و یکی از آنها نباشد حتما آن دیگری هست، در این شکی نیست. و اگر به‌عکس، آن یکی باشد، دیگری نیست؛ یعنی نه جمع آنها ممکن است نه رفعشان، نه امکان دارد هر دو باشند و نه می شود هیچ کدام نباشند، باید یکی از آن دو باشد. ولی متضادین این گونه نیست. به عنوان مثال  شئ می تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه به رنگ دیگری باشد.
اسلام و کفر ـ نه ایمان و کفر- باهم دو متضادند نه دو متناقض؛ می شود نه اسلام باشد و نه کفر، بلکه چیز دیگری باشد؛ زیرا کفر مقابل ایمان است. ایمان عبارت است از خصلت حق دوستی و موافق حق بودن. این را خاصیت و لازمه‌ي ایمان می گوییم. از ارکان ایمان نيز که بسيار با ارزش و مهم و پر خیر و برکت است محبّت مي‌باشد. اگر ایمان در قلبی باشد، خصلت تسلیم حق بودن و حق دوستي ومحبّت نیز درآن قلب وجود دارد؛ البته نه خودخواهانه. شدیدترین کافران ممکن است گاهی حق را دوست داشته باشند، ولی این دوست داشتن به این دلیل است که سودی و نفعی به آنان عاید گردد.  کافر ممکن است محبّتی داشته باشد ولی در هر حال نفع و سودش به خود او باز می گردد؛ زیرا خصلت کفر اساساً آن دو مطلب و دو خصلت تسلیم بودن در برابر حق و حق دوستی و محبّت را از بین می برد. خصلت کفر عبارت از حق ستیزی است. چونکه کفر اساساً به این معنی است که: انسان آگاهانه حق را بفهمد و درک کند، ولی از آن متنفر باشد و در برابرش بایستد. ایمان دقیقاً مقابل کفر است؛ یعنی وقتی چیزی را حق دانست، آن را دوست بدارد، به آن علاقه پیدا کند و به هر اندازه که امکان داشته باشد و پرورشش اقتضا کند، در این جهت تلاش نماید. کفر با محبّت ناسازگار است(توضیح چرایی آن طولانی است) ولی ایمان با محبّت سازگار است. 
در مقابلِ اسلام، هم کفر خواهد بود و هم نفاق و هم فَتری بودن، که قبلا به آن اشاره کرده‌ام. این سه حالت ممکن است؛ یعنی انسانها وقتی پایبند به اسلام نباشند، ممکن است فتری باشند که به طور عادی این گونه است و بیشتر انسانها فتری‌اند؛ یعنی مطلب وحی را درست نفهمیده‌اند و در این صورت تفاوتی ندارد که برسر بت پرستي آبا و اجداديشان پرورش يافته‌ باشند یا بر مبنای مسیحیّت و یهودیّت و یا هر‌آييني دیگر. اینها فتری هستند. کلمه‌ي فتری از فتره مي‌آيد، یعنی فاصله‌ای در ارسال پیام الهی، يا فاصله‌اي در رسیدن آن به انسانها به وجود آمده است و آدمیان از حقیقت دین و هدایت الهی بیگانه شده‌اند. دسته‌ی دیگر که کافرند عبارتند از:  كساني ‌كه حق بر آنان عرضه می شود ولی آنان آگاهانه با آن مقابله می کنند و می جنگند و از حق بیزارند و قصد از بین بردنش را دارند. گروه دیگر منافق‌اند، آنها با وجود ظاهر اسلامی خود، از حقّ بدشان می‌آید و با آن می‌ستیزند. پس ضد اسلام سه دسته است. نه آنکه هر کسی مسلمان نباشد، حتماً و لزوماً کافر است. این تصوّر یکی از باطل ترین و خودخواهانه‌ترین و فاسدترین تصوّرهاست که متأسفانه بسیار رایج است و در نتیجه، مسلمانان و حتّی شاید بسیاری از علما هم آن را پذیرفته‌اند و معتقدند که اگر شخصی مسلمان نبود یقیناً کافر است. این برداشت، عجیب باطل و ضد اسلامی و با روح مسلمانی، ناسازگار است. کسی که روحیه و اندیشه‌ي مسلمانی داشته باشد، این تصوّر را ندارد و انسانها را این گونه به حساب نمی‌آورد. حساب خداوند نسبت به انسانها به گونه‌ي دیگری است. اگر این مطلب را بگویم و آیات قرآنی برایش بیان کنم، بسیار طولانی خواهد بود. در اوقات مختلف برای بیان این موضوع، به آیات گوناگون استناد کرده‌ام، اکنون اشاره ای می کنم و می گذرم: 


« لَیْسَ بِأمانِیِّکُمْ وَ لا َأمانِیِّ َاهْلِ اْلکِتابِ مَنْ يَعْمَلْ سُوءً يُجزَ بِهِ وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللهِ وَليّاً وَ لا نَصيراً.»
«وعده‌ی الهی بر وفق آرزوهای شما و آرزوهای اهل کتاب نیست، هر کس مرتکب ناشایستی شود، جزای آن را می یابد و برای خود در برابر خداوند یار و یاوری نمی یابد.»

 إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَالَََّذينَ هادُوا وَالنَّصارا وَالصّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَومِ الآخِرِوَ عَمِلَ صالِحا ًفَلَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ
«از مؤمنان و یهودیان و مسیحیان و صابئان، کسانی که به خداوند و روز بازپسین ایمان آورده و نیکوکاری کرده باشند، پاداششان نزد پروردگارشان است و نه بیمی بر آنهاست و نه اندوهگین می شوند.» 
و در مکه خطاب به مشرکانِ دائم در جنگ و جدال با مسلمانان می گوید: 
اَکُفارُکُم خَیرٌ مِنْ اُولائِکُمْ اَمْ لَکُم بَرائَةٌ فِی الزُّبُرِ
آیا کافران شما از همه‌ي اینان بهترند، یا برای شما امان نامه‌ای است در کتابهای آسمانی؟  
اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ اَهلِ الْکِتابِ وَ الْمُشرِکینَ فِی نارِ جَهَنَّمَ خالِدینَ فِیها أُولئِکَ هُمْ شَرُ الْبَرِیَّة
«کافران از میان اهل کتاب و مشرکان برای همیشه در آتش جهنمند و آنها بدترین آفریدگانند.» 
«مِنْ» در آیه مورد اشاره برای تبعیض است. 
و نیز در این باره آيات فراوان دیگری در قرآن هست که اگر تفسیر کنم طول می‌کشد و حتّی اگر معنای ساده‌ی آیات را هم بگویم به طول خواهد انجامید. البته نیازی هم نیست. آنچه که لازم است برای ناآشنایانِ با قرآن بیان کنم آن است که: نظر قرآن این نیست و نمی فرماید بهشت و جهنم به حسب مسلمان بودن و مسلمان نبودن است. همانگونه که نمیگوید هر کسی که مسلمان نبود کافر است. به مشرکان مکه نمی‌فرماید شما کافرید؛ بلکه می فرماید: کافران در میان شما ای مشرکان ! یعنی افرادي کافر در میان شما یافت می شوند و آنها هم، سران و بزرگانتان بودند که داشتند شمارا به سوی بدبختی سوق می دادند، پس مواظب خود باشید و دنباله‌رو کافرانی که در میانتان هستند نشوید. این را به خود بت پرستان می فرماید. خداوند آنان را از اینکه از کافرانشان تبعیت کنند، برحذر می‌دارد. این خلاصه مطلب است و کسانی که از قرآن آگاه باشند، به آیات مراجعه می کنند و آن را در تفسیرها می‌یابند و متوجّه منظور من خواهند شد. 
امّا در این توضیح مختصر در باره‌ی این سه گروه غیر مسلمان گفتیم که کفر عبارت بود از آنکه کسی حق را فهمیده باشد و آگاهانه در برابر آن ایستادگی کند؛ این نیز دارای درجاتی است. هیچ اطمینان ندارم که هیچکدام از ما مسلمانان این خصلت های کفر را نداشته باشیم که گاهی در برابر حقّ بایستیم. بلکه به احتمال زیاد این ویژگی کم و بیش در همه‌ي ما وجود دارد. به عنوان مثال در حال مشاجره با شخصی هستم، خودخواهی به اوج رسیده و تنور مجادله گرم شده است. در این موقعیّت، طرف مقابل، سخن حقی می‌گوید، در آن هنگام بسیار دشوار خواهد بود که آنقدر خصلت ایمان در من قوی باشد که فوراً و بلافاصله تسلیم شوم و بگویم که حق با شماست. و یا مثلاً فلان مرد براي فرزندش حالت مهرباني و پرورش دارد، اگرچه انگیزه‌ای جز خیر ندارد، ولی در آن موقعیّتی که با فرزند خود درگير بحث و جدل مي‌شود، فرزندش سخن حقی می گوید؛ به هر دلیل، یا به خاطر خودخواهی و یا به دلیل نشکستن هیبتِ پدر بودن، یا به خاطر اینکه اصل مطلبِ گفته شده توسط پدر، باطل نشود، متوجّه می‌شوید که پدر در برابر حقّی که بچه‌اش گفته است، مقابله می کند. مثالی دیگر: مرد، به پندار خویش در برابر همسرش امتیازات متفاوت دارد و میتواند بر سر زن داد بزند، امر و نهی کند و هرچه می‌خواهد بگوید و موضع زن صرفاً موضع اطاعت است، چه حق و چه ناحق، زن را نسبت به مرد ناقص و معیوب می‌داند و مرد را نسبت به زن کامل می‌داند. کسی که دارای این تصوّرات باشد، به طور عادی نباید در برابر زنش تسلیم شود و اگر زن حقّی را بیان کرد در برابرش جبهه گیری می کند؛ این در حالی است که تازه آن مرد، مؤمن و مسلمان است؛ امّا توجّه ندارد که درجه مرد نسبت به زن، صرفاً قوّامیّت (مدیریت عام خانواده) است. وگرنه: ... وَلهن مثل الذی علیهن و للرجال علیهن درجه
«و زنان را بر مردان حقّی است در حدّ عُرف، همچنانکه مردان را بر زنان. و مردان را بر آنان به میزانی برتری است.» 
قرآن قبل از تعیین آن«درجه»، جمله‌ی«وَ لَهُنَّ مِثلُ اَّلذِی عَلَیهِنَّ» را می‌فرماید. 
تمام تکالیفی که علیه زنان وجود دارد، عین همان حقوق را نیز دارند و کاملاً متساوی هستند.  ... وَ هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ اَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ ... «آنان پیراهن تن شما و شما پیراهن تن آنانید.»
ولی قوّامیت مرد به خاطر مصلحت روابط خانواده با دیگران است. همانطور که اگر در میان زن و مرد تفاهم موجود باشد- نه به عنوان وظیفه- مرد حق ندارد مستبدانه در مورد نحوه‌ي آشپزی و اداره‌ی منزل با زن برخورد بکند. چرا که آن کار مستقیماً به زن مربوط است. قرآن در مورد هر دو (زن و مرد) این گونه می فرماید که باید در همه کارها مشورت و ائتمار داشته باشند. ولی به هر صورت محدوده‌ي حقوق به این معنا نیست که زنان از هر حیث حقوق بیشتری نسبت به مردان دارند و یا مردان نسبت به زنان حقوق بیشتری دارند. خیر، این‌گونه نیست؛ بلکه هر کدام متناسب با امکانات و شرایطی که خدا برایشان فراهم کرده است در حقوق و وظایف متساوی هستند. اما منظورم از این مطالب حاشیه ای این بود که خیلی کم پیش می آید که مردانی با ایمان، مسلمان و با تعهد در هنگام مجادله با همسرشان ـ به دلیل آن تفکر باطل برتری مرد بر زن و پنداشت ناقص العقل بودن زن بر اساس آن روایت های باطل ـ اگر زن سخن حقی بیان کرد، مرد بپذیرد و تسلیم حق شود. این خصلتی است که در همه‌ي انسانها وجود دارد. و اساساً انسانی که از هر حیث کاملاً در ایمان خالص شده باشد، فقط انبیاء و صدیقین و انسانهای بسیار بزرگ هستند. که هیچ کدام از خصوصیات کفر را ندارند. اگر یکبار من از حقی خوشم نیامد ویا با آن مقابله کردم ویا بی جهت و بی دلیل بی محبّتی‌ای کردم؛ همه‌ي این موارد از خصوصیات کفر است که در من شعله ور شده و نمود پیدا کرده است. این ویژگی به طور عادی در همه‌ي انسانها و مؤمنین وجود دارد.
به همان صورت نیز در کسانی که ما آنان را مسلمان یا حتّی اهل ایمان نمی‌دانیم- ایمان الهی، ایمان دینی یعنی خداپرستی- اگرچه ملحد هستند، خصوصیات ایمان را در آنان می بینیم. و می بینیم که اگر حقی بشنوند ولو اینکه هیچ نفعی برای آنان نداشته باشد، به شرطی که به حالت جدال و گرم شدن حمیّت و خودخواهی نرسیده باشند؛ تسلیم می شوند و می پذیرند و این خصلت ایمانی را در چنین اشخاصی می توانیم ببينيم. بسیار زیاد در انسانهای ملحد میتوانیم محبّت‌هایی که هیچ جنبه‌ي خود خواهی ندارد بیابیم. برای این دوستان نمونه‌ای که تعریف کرده‌ام این است که: یکی از آن کسانی که من او را در ایران یکی از پایه ها و ارکان اصلی کفر می‌پنداشتم این ویژگی‌های ایمانی را در وی دیده‌ام. این خصلت‌ها خصلت کفر نیست، بلکه ویژگی ایمان است. بنابراین آشکار می‌شود که انسانی که کاملاً مؤمن و خلاصه‌ي ایمان باشد، خیلی کم و متقابلاً نيز کسی که کاملاً کافر باشد خیلی نایاب است. زیرا کافر نیز به کسی گفته می شود که در کفر خلاصه گردد و به آن درجه برسد که قلبش قفل شده و آمادگی پذیرش حق را نداشته باشد؛ مگر به خاطر آن خودخواهی هایی که گفتم كه آن نیز ارزش ندارد. 
اگر بخواهی معنای کامل مؤمن را بگویی- نه مسلمان را؛ زیرا مقابل کافر؛ مؤمن قرار می گیرد- مؤمن واقعی کسی است که به طور کلّی خصوصیات کفر در او نمانده باشد. چنین شخصی مؤمن واقعی است. و به اصطلاح اهل ادبیات که می گویند: وقتی لفظی گفته می شود، مراد معنای کامل آن است. اگر به آن معنا بگویید، بلی مؤمن آن است که آن خصوصیات منفی کفر را نداشته باشد، و کافر نیز کسی است که آن خصوصیات مثبت ایمان را نداشته باشد. اگرچه از جهت عاطفی و محبت، مؤمن به کسی که دارای ایمان ضعیف هم باشد، اطلاق می شود؛ ولی از جهت دیگر چون جهت شدت است، مطلقا به کسانی که به طور کامل و به تمامی، حق بر آنان آشکار و عرضه نشده است، اطلاق کفر درست نیست. و خیانت به دین و انحراف از مسیر قرآن است. هنگامي مي‌توان كسي را كافر ناميد که کلّ حق به تمامی و با وضوح کامل- نه مثلاً فلان جریان، زیرا همانطور که گفتم این حركت‌ها و جريان‌هاي ديني  هیچکدام از ضعف و نسیان مبرّا نیستيم - و با تمام ماهیّت حقیقی‌اش و با تمام پاکی و درستیش عرضه شده باشد و آن شخص نیز نسبت به آن علم پیدا کرده باشد و آن را  نپذیرد و در برابرش بایستد. يك يكي از این گونه افراد یافت می شود، آن هم وقتی که شرط ادا شود؛ و آن شرط هم آن است که حق به طور کامل عرضه شده باشد. اکنون در هیچ جای دنیا، حق به تمامی عرضه نمی شود. نمی‌دانم کدام یک ازشما شنیده‌اید در آن دوران- دوران انقلاب- به دلیل آشفتگی های زیاد، دوستان به من می‌گفتند: چون این گروه ها کافرند، به ما اجازه بده تا با آنان مقابله کنیم و بجنگیم. توضیح زیادی می‌دادم که در میان همین گروه ها، کسانی هستند که گمان می‌کنند ما خائن به ملّت هستیم، و به همان دلیل با ما مخالف‌اند و دوستان ما را شکنجه و زنده به گور می کنند. بنابراین اگر ما را خائن بدانند عبادت می کنند. پس من چگونه می توانم کسی را که علیه خائنین ایستاده و آنان را از بین می برد،  به نام دين حکم قتلش را صادر کنم و بگویم که «مهدر الدم» است؟ این بود که برایشان توضیح می‌دادم که اگر با آنان وارد جنگ شویم چه آنان را بکشیم چه کشته شویم، قاتل هستیم. آیا این ادّعا صحیح است که من یا هر کدام از ما بگوییم: اسلام را به تمامی و به وضوح و با عین ماهیّتی که دارد و به شکل حقیقی خود، بر شخصی عرضه کرده‌ایم و آن شخص نیز در برابرش ایستاده است؟ مگر گاهی در جلساتی خیلی محدود، چنین چیزی پیش آمده باشد آن هم واقعاً محدود و از برخی زوایا؛ نه از تمام جهات، زیرا عرضه‌ی کامل دین زمان زیادی می خواهد و با یک روز و دو روز و ده روز کسی نمی‌تواند حق را به طور کامل و شامل بر مردم روشن کند، بلکه زمان زیادی می‌طلبد. نه ما و نه هیچ کدام از حرکت های اسلامی توانایی آن را نداریم که اولاً دین را خوب بفهمیم ـ هزاران اشتباه داریم و فهم ما از دین درست و کامل نیست ـ ثانیاً به فرض، اگر خوب هم دین را بفهمیم نمی توانیم به طور کامل دین را بر مردم عرضه کنیم. علاوه بر اینها، شرط دیگری هم هست و آن اینکه عرضه کننده دین خود باید نمونه‌ي کاملی از گفته‌هایش باشد در حالی که ما این گونه نیستیم. بنابراين شرط کافر بودن کسی، این است که اولاً حق به طور کامل و پاک و زلال عرضه شود و هیچ ابهامی نداشته باشد و ثانياً به اصطلاح رایج – که گفته می شود و کمتر به معنی آن توجه می شود –  با مشاهده‌ي عملكرد داعي حجّت کامل شده باشد. یعنی کاملاً و به تمامی حق برايش آشکار شده باشد، و هیچ تردیدی در آن نباشد. همان طور که قرآن می فرماید:  ... و کانوا مستبصرین ؛ گویی اکنون کاملاً به وضوح رسیده و همانند این است که حق را آشکارا می‌بیند.
بنابراین برای تحقّق این شرط باید عرضه کننده‌ي دین، خود نمونه‌ي کامل و اُسوه‌ي حسنه باشد. اگر به این مرحله برسد و بعد با حق مقابله کند، چنین شخصی کافر است. پس عزيزم! در این روز گار شرط ادا نمی شود. وقتی که شرط ادا نشد طبیعی است، ایستادن در برابر حق، تحقّق نیافته است و در نهایت، شخص، کافر محسوب نمی شود. 
امّا آن مطلبی که شما ابتدا اشاره کردید، جنگ های زمان پیامبر(ص)یا زمان خلفای راشدین ـ به‌ويژه زمان حضرت ابوبكر ـ علیه آنهایی که در داخل حکومت اسلامی با برخی از احکام اسلامی مقابله كرده بودند و یا نامسلمانان دیگر؛ مطلبی است که بسیار بیشتر از این نیازمند به توضیح و تفصیل است. این، عنوانِ عامِ سیاست بین المللی اسلام است، که عبارت است از این که اسلام چه رابطه ای با غیر مسلمان دارد؟ و یا حکومت اسلامی با حکومت غیر اسلامی چه رابطه ای دارد؟ 
ابتدا در میان سخنان اشاره کردم که اصولاً و به هیچ وجه جنگی میان کفر و اسلام وجود ندارد. یعنی اسلام با شخص یا جامعه‌ای به دلیل كافر بودنش نمی‌جنگد. نه تنها نامسلمان بلکه کافر به معنی حقیقی آن را می گویم؛ یعنی حق را کاملاً فهمیده و درمقابل آن ایستاده باشد چنین کافری که خیلی نایاب است و اکنون اصلاً وجود ندارد و مطمئنم که به دلیل عدم عرضه‌ي کامل دین قرنهاست کافری پیدا نشده است چونكه اسلامي درست عرضه نشده است؛ اگر فرضا چنین کافری هم باشد و جامعه، جامعه‌ي کفر باشد- جامعه کفر یعنی جامعه ای که سران آن اهل کفر باشند و لازم نیست افراد لشکر آنان همگی کافر باشند؛ زیرا آنهایی که برای کفر می‌جنگند همگی به عنوان لشکر کفر به شمار می‌آیند حتّی اگر چنین چیزی و یا کافر با معنی اصلی و صحیحش وجود داشته باشد- اسلام با آنها وارد جنگ نمی‌شود. 
شنیده اید که مطابق آن اصطلاحی که غیر مسلمان را کافر می گویند- که البته بسیار غلط است چون غیر مسلمان عام است و کافر خاص، ولی به اشتباه به هر غیر مسلمانی کافر اطلاق می شود- سه عنوان در میان مردم مشهور است: کافر حربی یا محارب، ( البته حربی مشهورتر است تا جایی که در ترانه های کردی نیز آمده ) ؛ کافر ذِمّی، کافر مُعاهَد. کافر مُعاهد خیلی مشهور نیست. ولی دو مورد اول ـ کافر حربی و ذمی ـ خیلی مشهورند. البته من اکنون کاری به این ندارم که اساساً لفظ کفر را آنجا به کار بردن اشتباه است، [زیرا] این غیر مسلمانانند که سه دسته هستند چه کافر چه غیرآن، حربی: آنکه علیه اسلام می‌جنگد. ذمی: آنکه در سرزمین اسلام زندگی می‌کند. معاهد: آن که سرزمینش مشخص و مستقل است و با اسلام جنگی ندارد، بلکه با حکومت اسلامی ـ در هر درجه‌ای ـ پیمان و قرارداد می‌بندد. که ساده ترین آن پیمانها، پیمان عدم تخاصم است و یا حتّی ساده تر از آن پیمان عدم جنگ، که ساده ترین و محدودترین مفهوم در پیمان های بین المللی است و می‌تواند به پیمان‌های همکاری و فعالیت‌های مشترک نظامی و دیگر موارد مشابه منجر شود. پس برادرعزيز! خودِ این اصطلاح ها که می گویند کافر سه دسته هستند و یا صحیح تر بگویم غیر مسلمان سه دسته هستند شاهدی است بر این که جنگی علیه کفر وجود ندارد وگرنه چگونه می تواند ذمی یا معاهد باشد؟!
این مسئله به طور کلّی سه شکل ـ شکل هایی که اشاره شد ـ دارد. قرآن این را نیز بیان کرده است که چه وقتی می‌توان جنگید و می‌فرماید زمانی که آنان با اسلام می جنگند: 
قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ الَّذینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَلا تَعْتَدُوا. 
با کسانی بجنگید که با شما می‌جنگند، ولی دست درازی نکنید. اگر آنان نجنگند شما هم نجنگید. 
فَإنْ اِنْتَهَوا فَلا عُدْوانَ الا عَلَی الظّالِمِین .   
و چون دست بردارند، ستم نباید کرد مگر بر ستمگران. 
پس اگر آنان از جنگ دست کشیدند، تو حق نداری دوباره آنان را مورد حمله قرار دهی مگر اینکه متوجّه شوی که ظلم می کنند و مزوّرانه جنگ را متوقّف کرده‌اند و در مواضع دیگر مشغولند و می‌خواهند به تو صدمه برسانند. یعنی هنوز موضع جنگ را حفظ کرده‌اند. در این حالت جنگ با آنان صحیح است. اگر نجنگند چه در داخل سرزمین حکومت اسلامی که «ذمی» گفته می‌شوند و چه خارج از آن، حداقل این است که موضع عدم جنگ مطرح باشد و یا معاهده‌ی عدم جنگ تا مراحل بالاتر.
همین سه اصطلاح مشهور کافی است تا انسان مسلمان متعهد بفهمد که مسأله آنگونه نیست که پیشتر فهمیده است. علاوه بر آن قرآن و آیات فراوان گواه است؛ امّا در این جا چیزی که باعث اشتباه برخی از مفسران و معمولاً همه‌ي مترجمان هم شده ـ و البته برای مترجمان جای شگفتی نیست چون ترجمه توانایی رساندن مطالب قرآن را ندارد- آیات اول سوره‌ي برائت است. در مورد این آیات چنین تصوّری پیدا شده‌است که اساساً با مشرکان مکّه ـ نه مشرکان دیگر- به هیچ وجه از این به بعد عهد و پیمانی نیست[و تصوّر کرده‌اند] مشرکان مکّه به دلیل سالهای طولانی جنگ با مسلمانان همیشه حالت کافر حربی(محارب) را پیدا کرده‌اند. این هم اشتباه است، حتّی برای مشرکان مکّه در زمان خود پیامبر اسلام (ص) هم مصداق ندارد. می‌دانید اصولاً بعد از فتح مکه، مشرک مکه مفهوم و ماصدقی نداشت. امّا تا قبل از فتح مکه مفهوم و ما صدق داشت. این هم تفسیر اشتباهی از قرآن است. نه، اینگونه نیست و سوره‌ي برائت آنطور نمی‌فرماید. یکی از مشکلات مفسران این است که یک آیه را تفسیر می‌کنند و همراه تفسیر آن آیه به آیات دیگر توجه نمی‌کنند مثلاً در همین سوره‌ي برائت، گویی از آیات دیگر بی خبرند. 
بَرائةٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ اِلَی الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِین  
این برائت خداوند و پیامبر اوست از مشرکانی که با آنان پیمان بسته‌اید. 
در ابتدا و ظاهر عبارت، این جمله را اعلام می فرماید: از طرف خداوند و از طرف رسول خدا (ص) اعلام برائت می شود از  مشرکانی که با آنان عهد و پیمان بسته شده بود. آیه اول عنوان مطلب است. سپس بقیه‌ي آیات سوره‌ي برائت ـ تا آخر سوره، بخش های مختلف آن به اعتبارات گوناگونش-  امّا تا 15 – 16 آیه‌ی سوره‌ی برائت توضيح اين عنوان است - اکنون تعداد دقیق آیات را به خاطر ندارم اگرچه کمتر از 15 – 16 آیه هم هست- توجه ندارند كه در همين فاصله‌ي كوتاه دو بار استثناء میفرمايد: مگر آن کسانی که بر عهد و پیمانشان ثابت قدم ماندند . در یکی از آن آیه ها نام و نشان آن عهد و پیمان را هم ذکر می کند: 
اِلا الَّذینَ عاهَدْتُمْ عِندَالْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَما اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُم  
مگر در مورد کسانی که با آنان نزدیک مسجدالحرام پیمان بسته‌اید، پس مادام که بر عهد خود با شما استوار باشند، شما نیز با آنان استوار باشید. 
آنان تعدادی بودند که در کنار مسجدالحرام با اسلام پیمان بستند. خداوند آنان را مستثنی می‌کند و می‌فرماید: تا زمانی که آنان بر عهد و پیمان خود ثابت قدمند، شما نیز ثابت قدم باشید. برخی از مفسران عنوان ابتدای سوره را می‌بینند و آنگاه نتیجه می‌گیرند و میگویند، این اعلام عامی برای تمام مشرکان مکّه است که از این به بعد پیمان همه‌ی آنها باطل است و تا چهار ماه فرصت دارند: 
« فَسِیحُوا فِی الاَرْ ضِ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ»   
«پس [ای مشرکان] تا چهار ماه [آزادانه] در این سرزمین بگردید و پس از چهار ماه همه عهد و پیمان ها باطل است.»
به این توجه نمی‌کنند که به راستی اینگونه نیست. بلی خیلی شگفت آور نیست اگر گفته شود عهد و پیمان آنان بی اعتبار است و همگی باطل،زیرا مسلمانانغدر ونادرستی و ستمگری فراوانی ـ در طول چند سال مسلمان بودنشان ـ از مشرکان مکّه دیده بودند. امّا قرآن این را هم اعلام نمی‌فرماید که همه‌ي پیمان‌های بسته شده با مشرکان مکه باطل است. بلکه می فرماید آنهایی که بر پیمان خود ثابت‌اند، عهد و پیمانشان محترم است. بگذریم، این، بحثی است بسیار طولانی از مسائل سیاست بین المللی که اشاره کردم. 
از تمامی آنچه که از قرآن و از مطالعه‌ی صحیح و استنباطی درست براساس آن تتبُّعات در تاریخ اسلام به دست می آوریم، این است که اسلام در روابط بین المللی و نه داخلی، در برابر جامعه‌ای اقدام به جنگ می‌کند که طرف مقابل، جنگ را شروع کرده باشد. این یک مسأله؛ و نیز ا سلام، در برابر جامعه ای که از مسلمانان آن سرزمین، سلب آزادی می کند به مقابله بر می‌خیزد. یعنی سرزمین، سرزمین اسلام نیست، بلکه مملکتی دیگر است- اگر به اصطلاح امروز بگوییم:  «مملکت » هر چند که در اسلام کره‌ی زمین اينگونه بی انصافانه و ظالمانه و ضد انسانی تقسیم نشده است. این‌ها واقعا ضد انسانی است و واقعا تحقیر و توهین به انسان. بلکه درست این است که گفته شود: « منطقه ».
این مرزها بزرگ‌ترین توهین به انسان است و دقیقاً مانند این است که شخصی دیواری را دور طویله‌ی گوسفندانش کشیده و می‌گوید: این گوسفندها به من تعلق دارد. حکومت ها عیناً چنین دیواری را کشیده‌اند و می‌گویند: این گوسفندها یا این مقدار ملّت، به من تعلّق دارد. اینها بسیار مایه‌ی تحقیر بشریّت است. این طور نیست و مملکت در اسلام معنایی ندارد. بلکه درست این است که گفته شود: منطقه- چه کافر و چه غیر کافر و یا غیر اسلام ـ اگر خواستند با مسلمانانی که در سرزمین آنان زندگی می کنند مقابله کنند؛ عیناً همان طور که در دنیا می‌بینید که هر مکتبی نسبت به پیروان خودش مسؤلیتی دارد، آن پیروان ـ چه در سرزمین خودشان باشند چه در جای دیگرـ به شرط آنکه مجاور سرزمین اسلام باشند. قرآن میفرماید: 
قاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّارِ    
با آن کفاری که نزدیک شما هستند و اگر مسلمانان آنجا تحت فشار و آزار و اذیت قرار بگیرند و آنان را مجبور به ترک اسلام کنند در آن هنگام سرزمین اسلام(حكومت اسلامي) با آنان وارد جنگ می‌شود.. این، حالت دوم. پس یکی این است که دیگران با مسلمانان وارد جنگ می‌شوند که در آن صورت، مسلمانان نیز متقابلاً وارد جنگ می شوند و دیگر این که مسلمانان را ـ البته به شرط آنکه همسایه باشند - در فشار و سختی قرار می دهند که در حقیقت آن هم نوعی جنگ است. 
اگر همسایه نباشند و فاصله‌ای در میان باشد، حکومت اسلامی، حق جنگیدن با آنان را ندارد؛ زیرا در آن صورت، سرزمین های دیگر را اشغال می‌کند. شما حق ندارید منطقه‌ای که با شما در حال جنگ ظاهری نیست و عملاً شمشیر بر نکشیده و وارد میدان جنگ نشده‌است و یا در حال جنگ معنوی ـ از قبیل : مسلمانان را در فشار و تنگنا قرار دادن -  نیست، سرزمینش را اشغال کنید تا در جای دیگری بجنگید و آشوب و بلوا را به نقاط دیگر بکشانید؛ بلکه جنگ به شرطی اتفاق می‌افتد که مجاور و همسایه باشند. اگر نه مسلمانان باید در آن منطقه دور نمانند و از تحت فشار بودن، خود را رها کنند. هجرت در اسلام، به شرط آن که چنین اوضاع و احوالی برای مسلمانان پیش آید، حکم قابل احترامی دارد؛ پس باید هجرت کنند. 
تا کنون در روابط بین الملل، علیه مسلمانان دو نوع جنگ را گفته‌ایم. نوع دیگری جنگ داریم: جنگ داخلی و آن همان است که شما در سؤالتان اشاره کردید: جنگ حضرت ابوبکر (س) با اهل رِده. در قرآن حکم جنگ داخلی آن است که به عنوان محارب نام برده می شود، در حالی که تفسیرهای بسیار غلطی از آن می شود. 
آنهایی که در سرزمین مسلمانان زندگی میکنند، اهل بیعت اسلامی هستند، آنان عهد و پیمان بسته‌اند که مطابق نظام اسلام زندگی کنند. اگر با اسلام مقابله کردند و علیه اسلام ایستادند، اینان مانند کسانی که در مناطق غیر اسلامی به سر می برند، نیستند؛ حکم آنان فرق می کند و دارای درجات بسیار متفاوتی است . یک مرحله این است که اگر بر سر پیمان بازنگشتند، در میدان جنگ کشته شوند، یعنی این که به آنان اعلام می‌شود: اسلامی که شما با آن عهد و پیمان بسته‌اید، این است. حضرت ابوبکر نمی‌فرماید که بروید و آنان را بکشید. بلکه می‌فرماید بروید و اسلام را به آنان اعلام کنید. آنان در مقابل یا علیه شما می جنگند و یا می‌پذیرند. و اساساً مسأله این نیست که بروید و مردم را بکشید. اگر تسلیم شوند جنگی و کشت و کشتاری روی نمی‌دهد. و اگر جنگیدند و وارد میدان شدند و با شما مقابله کردند، درآن صورت، چهار حکم پیدا می کند: آن هایی که هنوز در میدان جنگ به سر می برند و دست از جنگ نکشیده‌اند، به دلیل موضعگیری آنان، جنگ با آنها مباح است؛ و نباید بگویید برخی از این افراد، آدم های خوبی هستند و سوابقی دارند و پیرو فلان بوده‌اند؛ شمشیر برکشید و غیر از زن و پیر و ناتوان و بچه، که استثناء هستند، مابقی را بکشید. اگر کسانی را اسیر می کنید و از آنهایی هستند که دیگران را کشته‌اند، باید در مقابل، کشته شوند. و اگر مردم را نکشته‌اند بلکه مردم را نقص عضو کرده‌اند، مثلا چشم، سر، دست، پا؛ تو هم باید دست و پای آنان را قطع کنی. اگر این کارها را هم نکرده‌اند بلکه فقط ایجاد بلوا و آشوب و عذاب و فشار برای مردم کرده‌اند، باید آنان را تبعید کنید.  
این چهار حکم، به حسب آنها طبق مختصر اشاراتی که کردم، برای کسانی که در داخل سرزمین اسلامی علیه اسلام قیام می کنند، وجود دارد: قتل در میدان جنگ، اعدام کردن، قطع دست و پا و تبعید.
قانون برای زمان حضرت ابوبکر و هر زمان دیگر نسبت به آنهایی که در داخل سرزمین اسلامی علیه حکومت اسلامی مقابله می‌کنند، همین است که عرض شد. 
حکومت اسلامی ، حکومتی است که واقعاً طبق اسلام رفتار کند. عهد و پیمان حضرت ابوبکر بر اساس حکومت اسلامی بود و همگی می دانیم که واقعاً صادقانه به عهد و پیمان خود وفا کرد و طبق اسلام رفتار نمود و حکومت را طبق اسلام و روال آن اداره کرد، به همین دلیل او حق دارد در برابر کسانی که در داخل حکومت اسلامی علیه او بایستند، برابردستور قرآن اقدام کند.
در این جا یکی از مخاطبان می پرسد : در این صورت اطلاق کافر بر آنان صحیح است؟ 
     همان طور که عرض کردم کافری مطرح نمی‌شود و اساساً جنگی به نام کفر و اسلام نیست. اسلام با کفر نمی‌جنگد. جنگهای اسلام این سه حالت را دارد: 1- جنگ اسلام با غیر مسلمان یا کافر که با اسلام می‌جنگد  و ا زجنبه‌ي سياست بين المللي دو سرزمين جداگانه هستند. 2- با غیر اسلام یا کافری که همسایه (مجاور) باشد و برای مسلمانان ایجاد فشار کنند و آنان را بکشند و عذاب و زجر و شکنجه دهند و یا آنان را از اسلام برگردانند؛ که این البته اعلام جنگ و حمله کردن نیست ولی در واقع نوعی جنگ است. 3- و یا در سیاست داخلی، جنگ با کسانی که در برابر حکومت و جامعه و مردم می‌ایستند. به شرط آنکه هیچ شاهدی نداشته باشند که حکومت از مسیر اسلام منحرف شده است. به عنوان مثال: اگر حضرت عمر در دفاع از خود ثابت نمی کرد که پیرا هنش را با هدیه پسرش، عبدالله، دوخته است، برای او نقصی بود ومقابله‌ی آن شخص با حضرت عمر هم مقابله‌ای کاملاً شرعی بود و نوعی ادای وظیفه در برابر منکر. ( ماجرای تقسيم پارچه هایی که شنیده اید. ) 
اگر حكومت مرتكب منكري شد، مقابله با وي در آن هنگام جهاد و عبادت است حتّي اگر حكومت اسلامي باشد. اساساً مقابله كردن در مقابل منكر حكومت و به خاطر آن اداي وظيفه است اين ديگر محاربه نيست محاربه وقتي است كه حكومت طبق اسلام رفتار مي‌كند و محارب صرفاً به همين خاطر در مقابل آن مي‌جنگد.


- نساء، 123-  بقره ، 62        - قمر، 43    - بينه، 6   قره 228      -بقره 187

-اشاره به‌آيه‌ي 6 از سوره‌ي طلاق دارد كه ميفرمايد:... وأتمروا بينكم بمعروف ...و درميان خود به مشورت و توافق برسيد و به نيكي رايزني كنيد...مترجم.

- گروه های ائتلاف علیه کاکه احمد همچون کمونیست ها و غیره

-بقره، 190             - بقره، 193             - توبه، 1

- اشاره به آيه‌ي الاالذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا ولم يظاهر عليكم احدا فأتمُّوا ...

-توبه 7         - توبه 2             - توبه 123

- اشاره به ‌آيه 33 از سوره‌ي مائده:إنماجزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون في‌الارض فساداً ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا و لهم في‌الآخره عذاب عظيم.

- : براي آشنايي بيشتر با نظرات كاكه احمد در مورد ساختار حكومت شوراييِ اسلام به كتابچه‌ي «بحثي كوتاه درباره‌ي حكومت اسلامي» ايشان مراجعه فرماييد. 

- به نظر كاكه احمد مفتي زاده، اجراي احكام اسلامي زماني مطرح است كه حكومت صددرصد شورايي اسلامي و حقوق مردم به طوركامل ادا شده باشد؛ وگرنه چنانچه شبهه‌اي در اعطاي حقوق وجودداشته باشد، حدود ساقط مي‌شود. مانند: ماجراي عدم قطع دست سارق در زمان حضرت عمر و برعكس دادن تعدادي از شترهاي ارباب به وي .
ازآنجايي كه  پس از دوران رسول اكرم(ص) و خلفاي راشدين، تاكنون چنين حكومتي وجود نداشته و درحال حاضرهم هيچ حكومتي موفق به اعطاي حقوق نشده است، لذا صلاحيت احراي حدود اسلامي را ندارد. چون اعطاي حقوق در نظام حاكميت اسلامي مقدّم بر اجراي حدوداست.

توضیحی مختصر در مورد ایمان وکفر:

نظرات علامه مفتی زاده- رحمه الله علیه- مستمد از قرآن و سنت است که برای مثال چند نمونه را به اختصار توضیح می دهم .
درسوره بقره خداوند مسلمانان – یهود- نصارا- صابئین را به شرط ایمان به خداوند در روز قیامت و انجام عمل صالح،نجات یافته می داند.
{إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ}بقره 62
ابلاغ دین، بینه واتّمام حجتّ،از مواردی است که پس از آگاهی و متوجه شدن افراد،موضع گیری مطرح می گردد. براین مبنا است که علامه مفتی زاده می فرماید:«اکنون در هیچ جای دنیا، حق به تمامی عرضه نمی شود.. بنابراین شرط کافر بودن کسی،این است که اولاً حق بطور کامل و پاک و زلال عرضه شودو هیچ ابهامی نداشته باشد و ثانیاً به اصطلاح رایج- که گفته می شود- با مشاهده ی عملکرد داعی حجت کامل شده باشد.یعنی کاملاً و به تمامی، حق برایش آشکار شده باشدو هیچ تردیدی درآن نباشد. همانطور که قرآن می فرماید:.. وَكَانُواْ مُسْتَبْصِرِينَ؛گویی اکنون به وضوح رسیده و همانند این است که حق را آشکار می بیند. بنابراین برای تحقق این شرط باید عرضه کننده ی دین،خود نمونه ی کامل و أسوه ی حسنه باشد،اگر به این مرحله برسدو بعد با حق مقابله کند،چنین شخصی کافر است.»که علّامه می فرماید: مانند اکثر ادوار تاریخ که چون این شرایط موجود نبوده است پس کافر هم مطرحیت نداشته است.
بسیاری از مفسرین و بزرگان اسلام با شیوه ها و الفاظی شبیه،همین رأی را اظهار نموده انددر مورد شناخت دین،
1- شیخ محمد عبده- رحمه الله علیه- می فرماید:«... من یعرف الحقّ و ینکره عناداً،و هولآء هم الاقلّون ولا ثبات لهم ولاقوام و ماکان منهم فی زمن النبی- صلی الله علیه وسلم- جماعة من المشرکین والیهود،ولم یلبثو أن انقرضو» تفسیرالمنارجلد1 ص 140.
به نظر شیخ-رحمه الله-:
الف)معرفت حق+انکار به خاطر عناد=باکفراست.
ب)آنها درآن زمان هم بسیار کم بوده اند.
ج)جماعتی از مشرکین ویهود، بااین وصف کافر بوده اند. نه همه ی آنها-( در تفسیرآیه «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ ﴿1﴾ کاکه احمد «مِن» را مِن تبعیض میدانند.
یعنی بعضی از اهل کتاب.
د)آنان منقرض شده اند(و این همان معنایی است که کاکه احمد میفرماید:مانند اکثرادوار تاریخ).
2- ابن تیمیه-رحمه الله علیه- در«درء تعارض العقل و النقل»{جلد یک صفحه 242}میفرماید:«کفر،تکذیب نمودن آنچه که رسول خدا- صلی الله علیه وسلم- آورده است یا امتناع وخود داری کردن از متابعت ایشان، با آگاهی داشتن از حقیقت وصدق آن می باشد»پس شناخت خشک و خالی به توحیدیک چیزاست و علم به توحید که صاحبش را به التزام و عمل و فهم صحیح توحیدرهنمون کند چیزی دیگری است و مقصود ما از شرط علم( که به عنوان یکی از شروط«لااله الاالله»)قبلاً درمورد آن بحث نمودیم،همین نوع علم اخیر است.
کتاب شروط لااله الاالله مؤلف الشیخ عبدالمنعم مصطفی حلیمه«ابوبصیر»صفحه 78.)
3-درمورد اتهامی که به شیخ محمد بن عبدالوهاب درباب تکفیر عموم به ایشان میزنند. درپاسخ، اوهم شناخت پیامبر- صلی الله علیه و سلم- (اسلام)وپس ازآن توهین و نهی و دشمنی را شرط کفرمیداند.«فقد أجابَعنه الشیخ بقوله(وَأما التکفیر:فأنا أکفرُمن عرف دین الرسول، ثمَ بعد ما عرفه سَبَهُ،ونهی عنه،و عادی من فَعَلَهُ)»الدرالسنییه (جلدیک صفحه51)پس، اینکه گفته می شود" چون اسلام ظهور کرده است هرکس مسلمان نباشد کافر است چه آگاهی داشته باشد وچه نداشته باشدو اگر از اسلام هم مطلع نگرددباز کافراست چون حجت،کامل شده است"رأیی غیر دینی وتفسیر به رأی است که دارای هیچگونه قاعده ای علمی دینی نمی باشد.
4- محمد بن صالح العثمین درمورد تناقض و اختلاف قرآن و سنت پیامبر- صلی الله علیه و سلم- چنین می گوید:
"هرکس ادعا کند که در قرآن و سنت پیامبر - صلی الله علیه و سلم-تناقض و اختلاف وجود دار، دلالت بر قصد و نیت بداو،و گمراهی قلب اومی کند،وباید توبه کرده،به سوی خدای متعال باز گردد واز گمراهی وجهالت، دوری جوید.هرکس به فکرش چنین آید که در قرآن و سنت پیامبر اختلاف و تناقض وجود دارد، از چند حال خارج نیست:یا از کمی دانش و معرفت اوست، و یا از عدم فهم و ادراک اوست،ویا از کم فکری و نیندیشیدن در قرآن وسنت پیامبر- صلی الله علیه و سلم-و معانی آن می باشد؛پس باید چنین فردی درآمختن علم ومعرفت صحیح بکوشد،وبا اندیشه و تدبر درآیات قرآن و معانی آن تلاش نماید تا حقیقت و یقین برای او روشن گردد،واگر توانست حقیقت را بداند،چنین مسایلی را به عالم آن که خدواند است واگذاشته واز تصور بی جا وتأمل جاهلانه درباره ی آن دوری جوید(وبه آن ایمان آورده)و چنان گویدکه صاحبان علم راستین می گویندکه: كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا(آل عمران 7)بداند که قر آن وسنت پیامبر صلی الله علیه و سلم-هیچ تناقض واختلافی وجود ندارد".کتاب عقیدی اهل سنت و جماعت صفحه40و41چاپ وزارت امور اسلامی و اوقاف عربستان سعودی.
مطلبی از مفسر بزرگ قرآن کاکه فاروق فرساددر باب تکفیر آوردم. این شاگرد بزرگ کاکه احمد که در مقابل کوه علم و تقوای رهبرش خود را پَرکاهی تشبیه میکند در تبیین رأی رهبر خود در باب ایمان و کفر چنین می نویسد:« اغلب این سؤال را مطرح می کنند که چگونه قدرتمندانی با جنایات و خیانتهای وسیع وباحجم زیاد،ممکن است که کافر( بامعنایی که توضیح دادیم)نباشد،واین کارآنها، به تناسب درجات،معصیت باشد،شاید با دقت در بحثهای گذشته، مطلب روشن باشد، ولی برای ایضاح بیشتر به مطلب زیر توجّه کنید: فرعون زمان حضرت موسی- علیه الصلاة والسلام- را در نظربگیرید. کسی که این افتخار! را یافته که دیگر جنایتکاران وطاغیان رابه وی تشبیه میکنند.قرآن قبل از ارسال موسی و هارون – علیهما السّلام- با اوصافی اینچنین، جنایتها و طغیانهای اورا می نمایاند:
الف) {إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِي الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طَآئِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَآءَهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ}قصص4
1- برتری جویی کامل در سرزمین مصر2- مردم را فرقه فرقه ساختن، تابتواند:3- جماعتی ازآنان را به بند کشد و برده ی امیال و آرزوهای خودکند4- پسرانشان راکه نیروی بالقوه خطرناکی برای برتری طلبی های وی بودند،کشتارمیکند،و5- زنانشان را بی فرزند و بی سرپرست در خدمت نظام خود می گیرد،و6- اوبا این کارها همه چیز را برهم زد،و افساد نمود.
ب-... {فَخَرَجَ مِنْهَا خَآئِفاً يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ}قصص 21
... فَلَمَّا جَآءَهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ}قصص 25
قرآن گردانندگان نظام فرعون را«ظالم»میخواند.
ج) {وَإِذْ نَجَّيْنَاكُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَآءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَآءَكُمْ وَفِي ذَلِكُمْ بَلاءٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَظِيمٌ}بقره 49
و اوصافی دیگر که مشهور است، خداوند برا ی اینچنین زمامداری و چنین جماعتی،پیامبر خود- صلی الله علی نبیّنا و علیه و علی جمیع الانبیاء والمرسلین- را روانه می کند، و می فرماید:
{اذْهَبَآ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى}طه 42
{اذْهَبَآ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى}طه 43 {فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّيِّناً لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى}طه 44 (که یکی از مصادیق این قول لین، جملات مذکور در سوره ی نازعات است؛ {فَقُلْ هَل لَّكَ إِلَى أَن تَزَكَّى}نازعات 18 {وَأَهْدِيَكَ«راهنمائی آرام و بارفق » إِلَى رَبِّكَ فَتَخْشَى} نازعات19
{فَأْتِيَاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولاَ رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلاَ تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْنَاكَ بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكَ وَالسَّلاَمُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى}47  {إِنَّا قَدْ أُوحِيَ إِلَيْنَآ أَنَّ الْعَذَابَ عَلَى مَن كَذَّبَ وَتَوَلَّى}48طه
و سپس سؤال و جوابهایی، و دعوت حکیمانه(:دراینجا، با جلب توجه مخاطب به آیات آفاقی برا یامان به مغیبات)،وبعد: {وَلَقَدْ أَرَيْنَاهُ آيَاتِنَا كُلَّهَا فَكَذَّبَ وَأَبَى}56طه
{فَأَرَاهُ الآيَةَ الْكُبْرَى}20{فَكَذَّبَ وَعَصَى}21{ثُمَّ أَدْبَرَ يَسْعَى}22{فَحَشَرَ فَنَادَى}23{فَقَالَ أَنَاْ رَبُّكُمُ الأَعْلَى}24(یعنی: منم فرمانروای فرمانروایان و منم مالک همه تان؛مانند: {وَقَالَ فِرْعَوْنُ يأَيُّهَا الْملأُ مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِّنْ إِلَـهٍ غَيْرِي فَأَوْقِدْ لِي يهَامَانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَل لِّي صَرْحاً لَّعَلِّي أَطَّلِعُ إِلَى إِلَـهِ مُوسَى وَإِنِّي لأَظُنُّهُ مِنَ الْكَاذِبِينَ}38قصص:جزخودم، کسی را فرمانروای مطلق و بی قید و شرط نمی دانم. نه آنگونه که رایج است و می گویند: فرعون ادّعای خدایی کرده،و منظورشان چیزی شبیه خالقیّت و انکار وجود خالق و... است.قرآن از زبان ملأفرعون، دعوت موسی را در دو کلمه خلاصه میکند:
{وَقَالَ الْمَلأُ مِن قَوْمِ فِرْعَونَ أَتَذَرُ مُوسَى وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ قَالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنَآءَهُمْ وَنَسْتَحْيِـي نِسَآءَهُمْ وَإِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ}127اعراف
وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ که اوّلی نفی فرمانروایی مطلق فرعون و شرک اطاعت، و دومی نفی فریاد رسان وهمی و زعمی و شرک در استعانت و تدبیر امور سماوی، است که قوم فرعون به آن گرفتار بودند. و این همان معنی لااله الا الله است.هیچ فرمانروایی وفریاد رسی به غیر الله وجودندارد. و راستی آن ملأچه زود معنی توحید را درک کردند،و چه زیباو خلاصه ازآن تعبیر کردند؛درحالیکه گاه صدها صفحه را به اسم توحید میخوانی،و از معنی توحید،همان منظور راداشته که مشرکان هم به آن اعقتاد داشته اند!).
با این اشارات، متوجه می شویم که تکذیب و کفر،پس از انجام حجّت براو،به وی نسبت داده می شود. و روشن می شود که جنایاتی از قبیل کشتاروطغیان وسرکشی وتعذیب مردم و افساد،لزوماً بمعنی«کفر»بودن فاعل آن نیست.بله می توان اورا، طاغوت، مستبد،برتری طلب،جنایکتار،قاتل، ظالم،مفسدو... خواند،ولی اطلاق لفظ کافر،پس از اتمام حجّت،درست است.پس «فرعون»را«اصل»بگیر،و حکمش را به «نظیر»هایش سرایت ده!
درآخر هم این نکته را تذکر دهیم که این بحث ها بخاطر نفی مبارزات مردم برعلیه جنایت پیشگان و طغات نیست.اساساًاز تظر اسلامی،مبارزه ی جوامع،حول محورمبارزه با «ظلم»می چرخد،ولازم نیست کسی کافرباشدتا مردم برعلیه او قیام کنند.نفی ظلم و قطع دست ظالم،اساس مقبول همه ی مبارزات است».
چند نظریه دیگر در رد این نظریه که غیر مسلمان حتماً کافر است.
1- خداوند در خطابش از کسی واهمه ندارد. می فرماید:یا ایهاالکافرون،الذّین کفروا...همگی در قرآن به وفور و نسبت به کفار مطرح است. اما در مورد اهل کتاب،لفظ یا اهل الکتاب می فرماید،کاملاً جدا از هم .
2- قرآن در مورد اهل کتاب و مسلمانان وجه اشتراک رابیان می کند اما نسبت به کفارمی فرماید: لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ،هیچ وجه اشتراکی باهم ندارند.اما به اهل کتاب می فرمایدکه بیاید به کلمه ای روبیاورید میان ماو شما(مسلمانان و اهل کتاب)مساویست و اختلافی درآن نیست. آنهم توحید است.
قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ﴿64﴾ آل عمران
بله توحیدشان آلوده است اما کافرنیستند.که شاید گفته شوداین مخصوص اهل کتابی است که اسلام به آنها نرسیده باشددر پاسخ لازم به نامه ی حضرت رسول نور و رحمت- صلی الله علیه و سلم- به ماکواکیس قبطی(مقوقس)فرمانروای مصر اشاره کنم:پس از ابلاغ دین به او،ماکواکیس با احترام نامه را پاسخ داد و هدایای ارزشمندی برای پیامبر- صلی الله علیه و سلم-فرستاد. حال یک سؤال،اگر مقوقس کافر بود و به قول شماها واجب القتل چگونه حصزت- صلی الله علیه و سلم-هدایایش را پذیرفت و به او اعلام جنگ ننمود؟در مقابل شاه ایران(خسرو پرویز)نامه پیامبر- صلی الله علیه و سلم-را پاره نمود، که مستوجب عقاب و دعای شرّحضرت- صلی الله علیه و سلم-گردید؛که فرمودخدا سلطنتش را پاره کند.
3- اگر اهل کتاب (یهود و نصارا)کافرند وجهنمی، چرا در سوره آل عمران آیات 113،114،115،خداوند صراحتاًمی فرماید:
لَيْسُواْ سَوَاء مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَآئِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللّهِ آنَاء اللَّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ ﴿113﴾ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَأُوْلَئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿114﴾ وَمَا يَفْعَلُواْ مِنْ خَيْرٍ فَلَن يُكْفَرُوْهُ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ ﴿115﴾ .
"اهل کتاب همه مثل هم نیستند. گروهی قائم و استوار در پاسی از شب به راز و نیاز مشغول و آیات خدا را تلاوت می کنند. به خدا وروز قیامت ایمان دارند. امر به معروف و نهی از منکر می کنند. در انجام کارهای خیر از همدیگر سبقت می گیرند. وآنان از نیکوکارانند.هرچه اعمال نیک دهند از پاداش آن محروم نمی گردند. و خدا به متقین آگاه است".
دقت در این اوصاف بسیار مهم است، هیچگاه کفار چنین خصوصیاتی ندارند.
عده ای از سفسطه بازها در در استناد به این آیه می گویند:منظورش اهل کتاب وصابئینی است که مشرف به دین اسلام شده اند. یعنی قبلاً از اهل کتاب بوده اند.
اگر خطاب قرآن به افراد،قبل از اسلام آوردنشان باشد،باید به تمام اصحاب به جای خطاب دلنواز و افتخارآمیز:یاایهاالذین ءامنوا...،نعوذبالله به یاایهاالکافرون خطاب می کرد. چون همه قبل از اسلام کافر بودند. البته ازدیدگاه این افراد؛وگرنه چون حجّت ودین نبود،اطلاق کافرصحیح نیست،این خلاف عرف قرآن کریم است که مؤمنین را با عقاید قبلی خطاب کند. امام فخر رازی می فرماید:إنَّاالمرادَباهل الکتاب کل من اوتی الکتاب من اهل الادیان قال.. وعلی هذا القول یکون المسلمون من جملتهم، وای حاجة إلی ادخال المسلمین عند اطلاقه و هو مخالف لعرف القرآن؟والمسلمون مستغنون عن هذا الادخال بقوله(کُنتُم خیرأُمَةٍ أُخرِجَت للناسِ).
و یاشیخ محمد عبده می فرماید:این آیه از عدل الهی است در زمینه بیان حقیقت واقع و نفی ابهامات گذشته،و براین دلالت که دین خدا از زبان تمام پیامبران- علی نبیّنا و علیهم الصلاة و السلام-واحد است، و بعد که به تفسیر این آیه ....«والله علیمٌ بالمتقین» می رسد به این نکته اشاره می کندکه « و إنما یجزی العالمین بحسب مایعلم من أمرهم و ماتنطوی علیه نفوسهم من نیاتهم و سرائرهم فمن أمن إیماناًصحیحاً واتقی مایفسد علیه ثمرات ایمانه فاولئک هم الفائزون. فلا عبرة بجنسیات الأدیان وإنما لعبرة بالتقوی مع الإیمان». تفسیر المنار جلد 4 چاپ دارالکتب العلمیهص 60و64.
همچنین  شیخ الإسلام ابن تیمیه اشاره نمود که تمام دین انبیاء را اسلام می داند.کتاب شیخ الاسلام بان تیمیه ص 152.
4- در قرآن کریم ازدواج با زن مشرک حرام است طبعاً ازدواج زن مسلمان با مرد مشرک هم، حرام است.
وَلاَ تَنكِحُواْ الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَلأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَلاَ تُنكِحُواْ الْمُشِرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُواْ وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ أُوْلَئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللّهُ يَدْعُوَ إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَيُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ﴿221﴾ بقره
اما ازدواج مرد مسلمان با زن اهل کتاب(یهود و نصارا)جائز است مطابق سوره مائده آیه 5که دال بر حلال بودن ازدواج با زنان پاکدامن مؤمئن و زنان پاکدامن اهل کتاب می باشد.... الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حِلٌّ لَّكُمْ وَطَعَامُكُمْ حِلُّ لَّهُمْ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ إِذَا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ وَلاَ مُتَّخِذِي أَخْدَانٍ وَمَن يَكْفُرْ بِالإِيمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ ﴿5﴾
وفقها براین مطلب تأکبد کرده اند:که مرد مسلمان نباید همسر(زن) اهل کتاب را برای تغییر دینش تحت فشار،و تنگنا قرار دهد برای انجام عبادات.کتاب افقه المنهجی علی مذهب الامام شافعی جلد4 ص33.
امام اعظم فقط در زمان جنگ،ازدواج بازنان اهل کتاب(یعنود و نصاری و بسیاری صابئین را هم جزء اهل کتاب بحساب آورده اند)را جائز نمی شمارد- به دلیل ایجاد فتنه و آشوب و جاسوسی و.. و گرنه جائز است.
همچنین در کتاب الفقه علی مذاهب الاربعه:تألیف عبدالرحمان الجزایری، جزء4 کتاب نکاح صفحه 72و73و74 مراجعه گردد که حکم به جائز بودن آن داده داند.
اما در مورد ازوداج با مشرکین همه قاطعانه و صریح به تبعیت از کلام خدا حکم حرام بودن آنرا صادر نموده اند.
لازم به یادآوری است کفائت موجود میان زوجین در اسلام تأکید شده است وطبعاً عدم کفائت را حکم به کراهت داده اند،نه حرام!...
5- اگر اهل کتاب مشرک و کافر باشند.چگونه در عصر با برکت رسالت حضرت رسول- صلی الله علیه وسلم-هنگامی که جنگ میان روم و ایران درگرفت،پس از پیروزی ایران بر روم مسلمانان در مکه- که هنوز هجرت صورت نگرفته بود- ناراحت شدند و خداوند سوره ی روم را نازل فرمودکه:روم پیروز خواهد شدو.. در این روز مسلمانان خوشحال می شوند.
الم ﴿1﴾ غُلِبَتِ الرُّومُ ﴿2﴾فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ﴿3﴾فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ﴿4﴾ ...روم
چرا مسلمانان از پیروزی روم شادمان شدند؟!روم مرکز مسحیت است و طبعاً به گفته شناکافر!! اسلام نیز ظهور کرده بود، در مقابل، ایرانی بود باآن عقاید و اوضاع لانه فسادف پس واضح است تنها ظهور دین کافی نیست باید دین عملاًبه افراد ابلاغ گردد. شاهد نیز موجود باشد؛ بعد ازموضعگیری و عناد فرد، پس عرصه ی حجت کامل، فردکافر می گردد.ونیز کاملاً این جریان_ ماجرای جنگ روم و ایران) می رساند که اسلام و مسیحیت مشترکاتی دارد همانگونه که قبلاً اشاره شد- مطابق نص صریح قرآن،

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ﴿64﴾ آل عمران

+ نوشته شده در 87/10/05ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط امید |