کاکه احمد مفتی زاده
...گفتيم:قرآن در زماني آمد، كه بشر از لحاظ رشد طبيعي به جايي رسيده بود كه اجازه ندهدتا دشمنان، مثل گذشتهها، برنامه، بهروزي و سعادت او را از دستش بگيرند، يامخدوش سازند. اما همچنانكه خود قرآن به برتري طلبان تاريخ خطاب ميكند كه:
وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَقَفَّيْنَا مِن بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقاً تَقْتُلُونَ ﴿87﴾
كساني كه امتيازجو و برتري طلبند، تا از اين خصلت ضد بشري دست برندارند،نميتوانند ببينند كه به اصطلاح خودشان اراذل و اوباش بايد همرتبه و حتي هم مجلسآنان باشند، و زندگي اين مستضعفان از جهت مادي و معنوي، هم سطح زندگي آنانگردد.
آنطوريكه قرآن از زبان مستكبران بازگو ميكند دربرابر پیامبران، آنطوري كه روش اشراف و مستكبراندر شبه جزيره عربي بوده، يا شاهنشاهان ايران، با بقيه پادشاهان از ريز ودرشت، ميبينيم كه در برابر پيامبر چه روشي پيشه كردهاند! نكته جالب اينست كه:هميشه به پيروان پيامبران، اراذل و اوباش ميگفتهاند. چون خودشان صاحب تاج و تختو امتيازات و قدرت بودهاند. در حاليكه پيروان پيامبران، اغلب مظلومان ومستضعفان بودهاند.
دين براي نجات مستضعفان آمده است. بخاطر اينكه بطور طبيعي با استضعاف و تحقيردر مورد پيروان پيامبران سخن گفتهاند. منجمله، جمله مشهور اميه كه ميگفت:محمد ادب و بزرگي و كوچكي را از بين برده است. (اين جمله در سنندج خودمانمصداق دارد كه اشخاص مسن هميشه به ما ميگفتند: فلان كس ادب را از بين برده و كوچكي و بزرگي را نميشناسد).خصومت اصلي مستكبرين، از هر تيپي: زورمند، مزور، پولداران، در طول تاريخ باپيامبران، بخاطر اين بوده است كه: پيامبران ادب و احترام را از بين بردهاند! وراست هم ميگويند. اما كدام ادب؟ ادب طبقاتي، ادب اشرافي، و بزرگترين ادب راجايگزين نمودهاند. كدام ادب؟ ادب مساوات، ادب مثل هم زندگي كردن، ادب عدمامتيازات، ادب فخر فروشي و تحقير نكردن مردم. بله پيامبران اين آداب را بهانسانيت بخشيدند، ولي آن ادب و احتراميكه آنان ميگويند، يعني: ادب طبقاتي، كههم اكنون پس از سالها در جوامع خودمان، گاهي ميبينيم كه برخي به طرف همان ادبو احترام متمايل شدهاند. ميبينيم پيامبران اين آداب مورد نظر آنان را از بينبردهاند. واقعيت همچنين است. كار دين از ميان برداشتن اين آداب است.
پس از آنكه پيامبر اسلام، قرآنرا آورد، و اداب اسلامي را پياده كرد، و اين آداب طبقاتي را از بين برد طبيعي
است، اگر چه مستكبرين و مترفين نميتوانستند مانند گذشته متن آنرا از بين ببرنديا تحريف و دستكاري نمايند، ولي اينرا هم نميتوانستند بپذيرند، كه اين اداب،مبتني بر مساوات، بر بشر حاكم باشد، و اداب طبقاتي آنانرا نابود سازد.
بالاخرهبه اين فكر افتادند كه جامعه را دوباره چنان كنند، كه بتوانند به امتيازات واستفادههاي نامشروع گذشته خودشان برگردند. بايستي چه ميكردند؟ در گذشته و قبلاز اسلام، براي مستكبران سادهتر بود، نظامي را كه پيامبران آورده بودند، تغييردهند بخاطر اينكه رشد طبيعي بشر كم بود، طوريكه در مواردي كلا آنرا نابود،و در مواردي كمكم دستكاري ميكردند. ولي اكنون بشر به آن اندازه از رشد طبيعيرسيده است، ديروز پدر و جد صحابي، زير شلاق امثال بني اميه و اشراف، تكه تكهو كشته ميشدند، در حاليكه امروز، اولادشان، معلم و استاد امت گشتهاند.مستكبران امروز بايستي در برابر انسانيتي، كه امروزه اين چنين نهضت و بيداري رابه ارث برده، و موجوديت آنان را به خطر انداختهاند، چكار بايد بكنند، و راهچارهشان چيست؟!
راه مستكبران در مقابله با قرآن
آنان كاري ميكنند، كه فضايي آلوده و كثيف براي حيات انگلي خويش درست كنند.
پس چكار كنند؟ نه امكان از بين بردن اين قرآن بت شكن و بساتهاي اشرافي به هم زدن وجود دارد، و نه لااقل راه تحريف و دستكاري آيات خانمان برانداز دستگاههاياتراف و استكبار و در هم شكننده كاخهاي ناز و غرورشان. هيچ راهي نمانده. اينجا لازمست به تفاوت اتراف و استكبار اشارهاي داشتهباشيم. اتراف، منظور جنبه مادي قضيه است. و استكبار، براي جنبه معنوي قضيهبكار ميرود. اتراف نشان دهنده اين حالت است، كه ميبينيد جماعتي اقليت، ازبقيه افراد جامعه، وضعشان بهتر است، جماعت اكثريت در ناراحتي به سرميبرند، زندگيشان به سختي ميگذرد. اين جنبه كه تفاوت مادي است، خصلتي استكه در تفاوت پرستان موجود است. اينها كه اين تفاوت را بوجود ميآورند، به ناممترفان نام برده شدهاند. يعني: خوشگذرانان.
جنبه ديگر مضرات اين جماعت طاغوتي وطاغوت منشها، كه بدبختي و طبقات را براي بشر ايجادميكنند، عبارتست از جنبه امتيازداري معنوي. مانند چي؟ مانند اينكه اگر در نظامطبقاتي نظر بيفكني، بسيار طبيعي است كه كسي به كسي ديگرفحش و ناسزا دهد در نظر مردم چيز عجيبي نيست. ولي اگر قرار باشد طرف،مقابله به مثل كند، و اندكي خود را ناراحت كند، تا زمانيكه حتي به درجه دشمنيو خصومت هم نرسد، در نظر مردم عجيب جلوه ميكند. يعني براي مردم جا افتاده استكه اين فرد حق دارد ناسزا گويد. ولي ديگري حق پاسخگويي را ندارد. اين استكباراست، كه خود را بالاتر از مردم بداني. از لحاظ جنبه معنوي، خود را معقولتربداني. اما اين كدام معنويت است؟ اين معنويتي پست و منحط و منفي است (منظورغیرجنبه مادي).
اولين و مهمترين وسيلهاي كه براي برقرارينظام طبقاتي ايدهآل خود يافتند، اين بود كه نظام سياسي و اداري اسلام را به هم زنند.
خود قرآن را نميتوانند از بين ببرند، هيچ راهي نيست. پس چكار كنند؟ طبيعي استكه بشر بايستي قانون را اجرا كند. قانون كه در طاقچه بايگاني شود، و بشر آنرااجرا نكند، اگر هزاران بار خلاف آن قانون رفتار شود، چه پيش خواهد آمد؟ خود آنقانون نميگويد چنين نكن! قانون براي بشر است. بشر موجودي آگاه و عاقل و با شعورو مكلف است، و مسئوليت دارد و شايسته است قانوني را كه به نفعش است وامتيازات را از بين ميبرد، اجرا كند. اگر بشر نخواهد اجرا كند، و براي اجرايقانون نظارت اجرايي نباشد، و قانون در طاقچه بايگاني شد، خود قانون نميتواند
بشر را مجبور به اجرا كند، و جبري براي بشر مطرح نيست.بنابراين وقتيمستكبران نميتوانند اصل نظام و برنامهاش را دستكاري كنند، و دست در محتواي قرآنببرند، بفكر چيزي كه ضامن اجراي قرآن در جامعه است،- يعني حكومت اسلاميافتادهاند.- گفتهايم حكومت اسلامي، يعني چه؟ يعني: فقط شوري و ديگر هيچ!حكومت اسلامي فقط شورا است، و بقيه قوا، جزو حكومت نبوده و در شأن شورينيستند بلكه اجزائي هستند كه موجوديت خود را از شوري ميگيرند.
قسمتی از جزوه دین و انسان