تبليغاتX
تریفه، مکتب قرآن - حكومت اسلامي«قسمت سوم»

بشریت در کدام از این دو دِه سعادتمند است؟
مثال دوم: خانه ای در شهری هست محقر،در آن خانه زن و مردی زندگی میکنند و یک پسر بچه 8-9 ساله دارند.فرزندانشان را صمیمانه دوست دارند همیشه با محبت و احترام با وی رفتار میکنند، و همیشه در تلاش اند تا وسائل پیشرفت و خوشی و راحتی او را فراهم سازند.اما توانائی آنان محدود است، و هرگاه که بر سفره می نشینند خوراک آنان نان و ماستی بیش نیست.با نوازش فرزند را بسر سفره دعوت میکنند.لباس کودک از پارچه نخی است و کهنه و پاره است.خانه دیگر نیز داریم مجلل و پر زرق و برق و همیشه سفره پر از نعمت های رنگارنگ ،اهل این خانه فرزندی دارد 8- 9 ساله که او را فقط برای کار  وزحمت میخواهند،بچه شان را با محبت و احترام نگه نمی کنند .همیشه بوی توهین می کنند و بدرد دلها و آرزوهایش توجهی ندارند .خود بر سر سفره می نشینند و ظرفی برای او پر از خوراک میکنند که تنها در راهرو بنشیند و بخورد .خوراک او بهرحال خیلی خوب و مطبوع است و لباسی از پارچه های گران قیمت بتن دارد ... کدام یک از دو کودک احساس سعادت و خوشبختی میکنند؟
جامعه ای که ازجهت عقاید و افکار از جهت اخلاق ،از جهت روابط اجتماعی و اقتصادی و از جهت نظام حکومتی واقعاً اسلامی باشد درست شبیه به اهل آن ده اول – هرچند از نظر رفاه و تکنیک عقب مانده باشند – و شبیه است بفرزند همان خانه اول گرچه زندگیش محقر باشد – اما جامعه ای که از جهات مذکور غیراسلامی باشد ، مردمش، حال آن ده پیشرفته، و حال کودک آن خانه مجلل را دارند، .تفصیل این مطلب قسمتی، از این رساله، و قسمتی دیگر، از رساله "نظام اقتصادی اسلام" بدست میآید.
24-رابطه انسان با حکومت را در سه صورت متمایز از انسانها میتوانیم تصور کنیم:
1- انسانی که مکتب ندارد و بهیچ قانون و و نظامی معتقد نیست، و هرگونه حکومت و مقررات اجتماعی را باری بر دوش بشر می داند.
2- انسانی که معتقد بیک مکتب  وبرنامه هست ،اما به آفریننده هستی ایمان ندارد، و اراده ای را حاکم و ناظر بر هستی نمیشناسد.و مرگ را پایان خط وجود هر فرد میشمارد، و نه کتابی برای ارزیابی خوبی و بدی تصور میکند و نه حسابی.مکتب مورد پسند او محصول آراء و نظرات دانشمندان است و بنظر او،در هیچ موردی، هیچ پایه و مبنائی الهی ندارد.

3- انسانی که به یک مکتب و برنامه عقیده دارد،و هستی را داری نظمی دقیق میشناسد که از کوچکترین اتم و سلول تا بزرگترین منظومه ها و جانداران را شامل میشود،و این نظم را، اراده ای آگاه اداره میکند بعقیده او، انسان- که جدا از هم جانداران است و بخلاف آنان، هم در نوع تکامل دارد و هم در فرد(این مطلب تکامل نوعي و فردی خاص انسان، در نوار ضبط شده) ، و توانائی حکومتی نسبی در عالم وجود دارد- به تناسب این امتیازات ،در این عالم مأموریتی دارد که با آگاهی و اختیار (نه جبر و اکراه) ،باید مأموریتش را بعهده گیرد اما برنامه چنین مأموریتی خطیر بسی بزرگتر از آن است که خود ،خطوط أساسیش را ترسیم کند.معتقد است که همانکه، انسان را این امتیاز فوق العاده داده، و اداره هستی را تا حدی به او سپرده ،صلاحیت و آگاهی دارد تا خطوط اصلی برنامه کار او را معلوم کند(که بقیه کار را خود میتواند انجام دهد – به تناسب همان امتیازی که دارد-)، و ایمان دارد که این برنامه هم، عملاًمعلوم شده، و در مجموعه ای بنام "قرآن" در اختیار او قرار گرفته است و یقین دارد که حساب این موجود پر استعداد، از دیگر جانداران جدا است، زیراهمه افراد یک نوع از جانداران، تقریبا – تنها بحکم غریزه- یک نوع زندگی را دارند، در صورتیکه افراد انسان ،میتوانند در هزاران صورت گوناگون زندگی کنند ، و لذا نسبت به انتخاب نوع زندگی و اندازه تلاش در اجرای وظیفه، مسئولیت دارند و پاداش می بینند.پس، مرگ انسان، آخر خط حیات او نیست،بلکه آغاز انتقال از یک مرحله پایین تکاملی بمرحله بالاتر است(اگر خود،راه تکاملش را آشفته نکرده باشد) ،همچنانکه انتقال او از دوران گاز تا مرحله حیوانی ،هر مرحله، تکاملی بوده است.
انسان اول (از سه نمونه مختلف مذکور در آغاز حاشیه) در نظر اکثریت قریب به اتفاق همه مردم، پوچ است و منفی، و لذا  لازم نیست درباره اش بحث کنیم .آنچه ارزش بحث دارد ،انسان دوم است و انسان سوم که تقریبا این دو نمونه، همه یشریت را در برمیگیرد.برای اینکه در تعبیرهائی کوتاه و ساده، و در عین حال، رسا و روشن، این دو نمونه را نشان دهیم.اصطلاح" انسان قانونی" را برای نمونه اول، و اصطلاح "انسان دینی" را برای نمونه دوم انتخاب کرده ایم (قبلا در این مورد ،چند بار بحث شده از جمله در نواری با عنوان اقتصاد اسلامی و اقتصاد سوسیالیستی).
تفاوت انسان دینی با قانونی،بسی عمیق تر و اساسی تر است از تفاوت انسان قانونی با انسان پوچ و بی مکتب: (نمونه اول).درک بُعد وسیع و عمیق این تفاوت ،تنها با شناختی درست از انسان و خصوصیات روانی او و روابط  پیچیده و سردرگم آگاه و ناآگاه او مقدور است.بطور خلاصه، دنیای عظیم و پیچیده روان انسان ،به دو شعبه جدا از هم و در عین حال مرتبط با هم، تقسیم میشود.یکی ، شامل ادراکات ماورای حسی و شناخت ها و آگاهیها و معلومات اوست ، و دیگری عبارت است از مجموعه خصلتها و خصوصیات اخلاقی و انفعالات درونی. غالباً و بطور طبیعی، شکل گیری شعبه دوم روان، متاثر از شکل گیری شعبه اول و نحوه و ترتیب اکتساب و استقرار اندوخته های آن و در زیر پرتو آن ،قوام می یابد.و لذا تابع آن بشمار می رود(قبلا در بحث و درسهائی با عنوان "پرورش و آموزش اسلامی" و "ماتریالیسم فکری و ماتریالیسم اخلاقی" و" انسان دینی و انسان قانونی" و "روانشناسی مادی و روانشناسی اسلامي" گوشه هائی از این مطلب تشریح  وروی نوار ضبط شده است و لذا در اینجا فقط مروری سریع می کنيم).
انسان ديني ،همانطور كه وجود عالم ماده را با قوانين و احكام شناخته و ناشناخته آن درك مي کند  ، بماوراي ماده نيز ايمان دارد .... و دو عالم ماده و ماوراي ماده را ،در وجود خود جمع مي بيند، و اذعان دارد كه انسان،در حالي كه از شناختن كامل تنها عالم ماده ناتوان است ،نميتواند براي خود – كه ماده و ماوراي ماده در آن جمع شده – برنامه اي ترتيب دهد كه هم با وجود مادي و نظامهاي طبيعي و غريزي وجود مادي او،و هم با وجود مادي اش،و در نتيجه: با مأموريت عظيمي كه در هستي دارد،و با نظام هستي،هماهنگ باشد.اين انسان،به تناسب عقيده اش به مجموع ماده و ماوراي ماده،معتقد است كه براي زندگي او،هم تغيير مطرح است و هم ثبات.بنابراين ،هماهنگ و متناسب با تركيب و ماموريت استثنائي وجود او ،مقياس هائي ثابت وجود دارد كه – در عين تغييرهاي صوري به تناسب برخورد با حوادث و مسائل متغير – هرگز نبايد آن مقياس ها را عوض كند،زيرا اين مقياس هاي ثابت،با نظم ثابت وجود انسان و هستي،رابطه دارد،نه با احوال متغير اين دو.
انسان ديني بواسطه اين معلومات و شناخت ها ،ميداند كه جنبه خاص انساني او،از جنبه هائي كه مابين او و بقيه موجودات اشتراك دارد،برتر و پيچيده تر است. . . و ميداند كه براي تأمين نيازهاي جنبه مادي وجود خود،بايد مواد اصلي را ،خدا در اختيارش قرار دهد،و خود از استعدادهاي نامحدود و گوناگونش،براي استفاده گوناگون از آن مواد ،بهره گيرد.اما با همه اين استعدادها ،اگر آفريدگار،مواد اصلي را در اختيارش نگذارد،توانائي ندارد كه كمترين مايحتاج را براي خود تهيه كند.در عبارتي ساده:انسان ديني،عقيده دارد كه اصولاً آنچه در محدوده كار انسان است،عبارت است از "استنتاج،تجزيه و تحليل،و تركيب"،با استفاده از موادي كه در اختيار او قرار مي گيرد،اما هرگز توانائي "آفريدن و ايجاد" را ،بدون اينكه مواد و امكانات را در دسترسش داشته باشد،ندارد ... وقتي مي دانيم كه جنبه مادي زندگي،با اينكه مابين انسان و ديگر موجودات مشترك است،چنين وضعي دارد،در مورد جنبه معنوي زندگي ،كه بسيار پيچيده تر است  ،بطريق اولي،همين وضع،مطرح مي باشد.يعني : بايد اصول و مواد كلي براي تامين جنبه معنوي زندگي ،در اختيار او قرار گيرد،تا طبق خاصيتي كه استعدادش را دارد،از آن مواد و اصول،براي تأمين زندگي معنوي خود استفاده كند،و چون توانائي آفريدن و ايجاد را ندارد،اگر مباني در اختيارش نباشد،در اين جنبه نيز(مانند جنبه مادي زندگي)ناتوان است.زيرا آن مباني،بايد هم با وجود انسان و هستي و هم با مقياس هاي ثابت مذكور ،سازگار باشد،و چون او در اين موارد نميتواند شناختي كامل داشته باشد،بديهي است كه نميتواند مسئوليت ايجاد مباني را بعهده بگيرد(اشاره كنيم به اينكه هر نكته اي مثبت درباره زندگي معنوي انسان،در هر مكتبي وجود داشته باشد،در واقع،پيشروان مكتب،اصول آنرا ،از تعاليم ديني گرفته اند كه بنحوي از انحاء در فرهنگ هاي بشري،جا گرفته است،اما شرح اين مطلب ،خارج از وظيفه اين حواشي است). . .
انسان ديني،با اين عقايد،صميمانه و آگاهانه ميكوشد تا از مباني الهي،براي اداره زندگي معنوي خود استفاده كند،و بدرستي برنامه اي كه به اين ترتيب،تنظيم شود،اطمينان دارد،و لذا با آسودگي خاطر  و آرامش ضمير و اعتماد بدرستي نتايج آن،آنرا اجراء ميكند- درست مانند پزشكي كه بشناختن مرض و شناختن خواص داروهائي كه تجويز ميكند،إطمينان دارد،و ميداند كه مريض محبوب و عزيز او را ،اين داروها ،درمان ميكنند). .  .
اما انسان قانوني،هرچند بمكتب خود بيشتر ايمان داشته باشد،و آنرا درست و مطلوب شناسد،اگر در مباني فكري و عقيدتي خود،دقت كند،در صحت آن،دچار ترديد ميشود،و هر اندازه دقت و كنجكاوي و تأمل او بيشتر شود،اطمينانش به مكتبش بهمان نسبت ،پايين ميآيد.چرا؟براي اينكه ،او اراده و علمي محيط ناظر بر هستي و آفريننده و گرداننده هستي را تصور نميكند.بنظر او بوجود آمدن هستي و آمدن انسان به اين گوشه از هستي ،روي تدبير و انديشه و حساب نبوده ،و اتفاقي صورت گرفته است.بنابراين مأموريت يا مسئوليتي اساسي،براي انسان مطرح نيست.او غير از اين عالم ماده را تصور نميكند،و چون عالم ماده را مجموعاً در تغيير مي بيند،وجود مقياس ها و ارزشهاي ثابت را نمي تواند بپذيرد.بنابراين،هر برنامه اي كه براي إداره بشر،تعيين شود،يا بايد انساني سطحي و بيدقت باشد ،يا نميتواند به آن اطمينان داشته باشد ... و وضع رواني او،نسبت به مكتب و برنامه اش،درست مانند وضع كسي است كه بدون اطمينان از تشخيص مرض و شناختن خاصيت دارو،ناچار است براي معالجه عزيزش،نسخه اي تجويز كند.بنابراين،اگر انسان قانوني ،تا مدتي بمكتب خود ايمان و علاقه داشته و در درستي آن متردد نبوده،در صورتيكه صميمانه و با دقت،بفكر و انديشه بپردازد،پس از مدتي متوجه خواهد شد كه قبول مكتب،از روي آگاهي و اطمينان بدرستي و صحت مباني نبوده است . . . ولذا بايد آنرا رد كند – و در صورتي كه عقايد ديني پيدا نكند،همه مكتب هاي ديگر را نيز رد ميكند- پس اين انسان قانوني ،تبديل ميشود به يك انسان "بي مكتب "كه در آغاز حاشيه، مورد بحث بود.يا اگر نميخواهد آنرا رد كند،قبول آن،حالتي تسليمي .و با إكراه از درون،يا إلزامي و إجباري از بيرون پيدا ميكند . .  . و همه مي پذيريم كه مقام انسان والاتر است از آنكه باطل تسليم شود،يا به اطاعت از آن ناچار گردد. . . و نيز همه مي دانيم كه "آزادي" بزگترين مطلوبي است كه انسانهاي مترقي  و صميم ،هميشه بدنبال آن هستند،و تبعيت از يك مكتب ،اگر با الزام باشد،همه مي دانند كه اين استبداد است و دشمن آزادي،اما اگر الزام از بيرون ناپسند است،الزام دروني و قبول با اكراه ناپسندتر است.زيرا زنجير بر دست و پا سبكتر است تا بر اراده و روان!
در اين مقايسه،اين نتيجه بدست ميآيد كه: چه اندازه انسان ديني،نسبت به برنامه مكتبش با اطمينان و علاقه نگاه ميكند،و در انجام دادن آن،احساس موفقيت و رضايت مي يابد،بهمان اندازه،انسان قانوني آگاه، نسبت به مكتب خود، متردد و دلسرد  است، و از اعمال و روان ،اجراي آنرا،كاري تحميلي و نامطلوب ميشمارد ...
انسان ديني، قبلاً ايمان دارد،و بعد از ايمان و علاقه آگاهانه خود،براي اجراي برنامه دستور ميگيرد.در صورتيكه انسان قانوني نميتواند بهيچ مكتبي ،ايماني آگاهانه پيدا كند،تا خود را در برابر آن مسئول شناسد(و گفتيم كه: اگر ايمان بمكتب خود دارد،اين ايمان،سطحيانه است و بي مبناي منطقي).
از اينها گذشه،انسان ديني،وضع بشريت را – لاقل در جهان امروز- نگاه ميكند،و مي بيند كه پايبند نبودن بشريت بنظام الهي(كه اسلام،نام مشهور آخرين مرحله اين نظام براي بشر است و موازين و اصول آن در قرآن پايدار است و مصون از دستبرد).چگونه او را دچار انواع بدبختيها و سرگردانيها نموده،و چه ديوارهائي از بيگانگي و خصومت و استثمار مابين اجزاي آن كشيده، و تا چه حد،غارت و كشتار را رواج داده است.و در مقابل،مي بيند كه هرگاه جامعه اي،راه دين را صادقانه پيش گرفته،چه طور محبت و برادري استقرار يافته ،و بيگانگي و خصومت از ميان رفته است... و همين تجربه ،وقتي به ايمان و عقيده او،اضافه ميشود،طبيعي است كه اطمينان خاطر او را مضاعف ميسازد.اما انسان قانوني،طول تاريخ حيات بشر را نگاه ميكند،و مي بيند كه هميشه ،انحراف از راه خدا ،همين وضع را بدنيال داشته ،كه امروز بشريت ،گرفتار،آن است،و مي بينيد كه هرگاه بشر از راه خدا منحرف شده،از صميمت و خوشبختي بخصومت و بدبختي گرفتار شده است. اما بخاطر تصورات غيرديني خود،نميتواند از اين تجربه،نتيجه اي مثبت بگيرد.
بحث تفاوت منطقي و عملي انسان قانوني و انسان ديني،بسيار طولاني است كه در اينجا بهمين نكته اكتفا ميكنيم.
25- در پيشرفته ترين نظامهاي دمكراتيك ، حداكثر حقي كه به افراد مردم داده ميشود، اين است كه براي آنان، " انتقاد آزاد است".خبر از فعاليت ها و تبليغات آزادانه گروههاي مختلف در ،"هايد پارك" انگلستان داريد.اين آزادي انتقاد،اكنون در جهان زبانزد عموم است و همه آرزو دارند كه بتوانند در چنان جامعه اي زندگي كنند.اما اين آزادي كه در كشورهاي ماركسيست،و در اكثر كشورهاي جزو حوزه مشهور به "جهان سوم" ، به آن حسودي ميورزند،   در عمل،هيچ تضميني براي تاثير و اجراء ندارد.اما در يك حكومت واقعاً اسلامي ،انتقاد نه تنها آزاد است،بلكه بمقتضاي قانون "امر بمعروف و نهي از منكر" ،واجب و يكي از تكاليف مهم و اساسي دين است،كه قصور از آن ،خيانت بجامعه محسوب ميشود،و يكي از گناهان كبيره است.انسان مسلمان بمقتضاي اين قانون ،كه در يك كلمه عبارت است از قانون "جهاد "، در برابر جامعه،چنين مسئولتي دارد كه:
" من رأي منكم منكرا،فليغيره بيده،فإن لم يستطع،فبلسانه،فإن لم يستطع،فبقلبه، و ذلك أضعف الايمان ". هرجا كه از هر قدرت و مقامي ،خلافي بيند، بايد در رفع آن با طرق مختلف بكوشد،مثلاً اگر مرتكب منكر،بقدرت و زور متكي باشد و با تذكر و بحث،دست برندارد،بايد نيروي لازم را ،براي از ميان برداشتن آن منكر،با اعمال قدرت،فراهم كند،و با عامل آن بجنگد،اگر با تمام كوشش و تلاش،جنگيدن ،مقدور،نبود،با بحث و تبليغ،مبارزه كند(و اين مبارزه را ادامه ميدهد،تا آخر حيات كه اگر مردم تكان خوردند ،و براي جنگ آماده شدند،نوبت اعمال قدرت ميرسد،وگرنه،او مسئوليت را ادا كرده و در برابر جامعه،مديون بحساب نميآيد.). اگر شرايط استبداد و فشار در حدي بود كه امكان بحث و تبليغ را نداشت،بايد – لااقل- با تنفر و عدم همكاري(مبارزه منفي)،مخالفت خود با منكر را،بجامعه ابلاغ كند و بدينوسيله،نوعي از مقاومت را بمردم نشان دهد.اما اين مسلمان بايد بداند كه اين نوع از مبارزه ،پايين ترين حد از ايمان است،و اگر كسي،حتي به اين اندازه مبارزه حاضر نشد ،اصولاً "مسلمان" بحساب   نمي آيد...
اينچنين است وظيفه انسان مسلمان،و ترك جهاد، اين اندازه خطرناك مي باشد ... و اين ديد اجتماعي و مسئوليت مدني كجا، و " آزادي انتقاد" كجا؟
26- در كشورهاي كاملاً دمكرات و تمام آزاد ،حداكثر آنچه هست ،آزادي انتقاد است اما اين انتقاد، اثري عملي ندارد،و در موقعيت و مقام كسي كه مورد انتقاد قرار ميگيرد،كمترين اثري ندارد،و اما در يك حكومت كه با قوانين اسلامي اداره شود،انتقادي كه از يك مقام مسئول مي شود، اگر درست باشد،از آن شخص،سلب صلاحيت مي كند،و بطور،"خود بخود" از مقامي كه دارد ،عزل ميشود.ماجراي پيراهن حضرت عمربن خطاب بدين قرار است كه:
پارچه اي از دارايي بيت المال تقسيم ميشود،و به هريك از مردان،يك قواره ميرسد.براي نماز جمعه ،مسلمانان مدينه و مسافراني كه در شهر حضور داشتند،در مسجد جمع شدند.عمر(رض)به منبر رفت تا خطبه جمعه بخواند.بعد از مقدمات خطبه ،خطاب حاضرين نمود كه:"اي مردم ..."شخصي از حاضرين كه از افراد سرشناس هم نبود،از جا بلند شد،و عمر را از ادامه خطبه منع نمود،و گفت،نه بسخنت گوش ميدهيم و نه از فرمانت اطاعت ميكنيم ،زيرا تو،خلاف امانت اسلامي رفتار كرده اي،و از راه عدالت منحرف شده ،عمر خطبه را قطع كرد ،و ماجري را از مرد معترض ،توضيح خواست.معترض،بخاطر اثبات مدعاي خود،توجه جماعت را به قد و بالاي كوتاه و كوچك خود و قامت بلند عمر جلب و به عمر خطاب كرد كه : من و تو هركدام يك مرد مسلمان هستيم،و بايد هر يك قواره اي پارچه بگيريم كه نسبت به هم كم و زياد نداشته باشند.من با اين قد و هيكل ،سهم پارچه خود را دوخته ام و از آن پيراهني،با اين اندازه ،كه تا ساق پايم ميرسد،فراهم شده است.و پيراهن تو نيز با آن قد و هيكل درشت،تا ساق پايت ميرسد،با چنين انحرافي از راه اسلام،حق نداري كه در جاي رسول خدا(ص ع) ،بايستي،و نماز جمعه،اقامه كني.حجت و استدلال مرد قوي بود،و در حاضرين اثر كرد.همه چشم به عمر دوختند،تا "دفاعيه" او را بشنوند.عمر گفت:برادر ،ماجر را از پسرم عبدالله بپرس.(در حقيقت،مراسم جمعه متوقف شد،و بمراسم محاكمه عمر تبديل گشت.)مرد ناشناس ،جريان را از عبدالله پرسيد.عبدالله بپاخاست و گفت :برادر ،همه ميدانيد كه پيراهن عمر،بارها پاره شده،و انواع و اشكال پينه ها خورده بود،در حالي كه ميدانيد پيراهن من ،نسبتا تازه است.و ميدانيد كه هر مردي رشيد حق دارد از مال خود،بديگران هديه دهد،و من كه يك مرد مسلمانم و قواره اي پارچه گرفته بودم ،با ميل و رغبت ،سهم خود را به پدرم دادم،زيرا پيراهن سابقش،ديگر قابل استفاده نمانده بود.و پارچه اي كه داشت،پيراهني مناسب هيكل و قد او نميداد.اين توضيح كافي بود كه برائت عمر و صلاحيتش را براي ادامه وظيفه رهبري،ثابت كند. اما مرد معترض متقاعد نشد،و رفت و خبر قواره پارچه عبدالله را از خانه او پرسيد.جوابي كه شنيد،درست همان بود كه از عبدالله شنيده بود.به مسجد برگشت و با رضايت خاطر،عمر را خطاب كرد كه: سخنت را بگو،با جان و دل گوش مي كنيم كه منكري از تو نديديم. . .
   اينچنين است،"آزادي انتقاد: در يك جامعه اسلامي،نه آزادي،بلكه وجوب،و نه انتقاد بلكه ،"امر و نهي"(امر به معروف و نهي از منكر) . . . و اينچنين است معني "حاكميت مردم" . . . اينچنين است "مسئوليت متقابل مردم و مسئولان امور" . . . و اميدوارم جامعه آينده ما ، واقعاً و در عمل، اينچنين باشد،تا بتوانيم ،حكومت خود را اسلامي بدانيم.
27- حكومت اسلامي اندلس – گرچه كاملا اسلامي نبود – با انواع وسايل ،جوانان اروپائي را بمراكز علمي خود جلب ميكرد، تا بدينوسيله اروپا را از جهل و عقب ماندگي نجات دهد.
28- تعبير "تنازع بقا" ، جاي لازم خود را در كتابها و تحقيقات دانشمندان كسب كرده،و صلاحيت احراز چنين موقعيتي را نيز دارد.بقاي هر جانداري از كوچكترين حشرات ،تا بزرگترين پستانداران،تنها،با از بين رفتن موجودات ديگر،امكان پذير است،اعم از اينكه موجودات ديگر،از گياهان باشند يا حيوانها . . . انسان نيز كه يك جاندار است ، نميتواند از اين قاعده و نظام،مستثني باشد،و هميشه براي بقا،نباتات – اعم از گياهان و محصولات -گياهان و درختان – و جانداران و توليدات آنها را ،فداي خود ميسازد.اما آنچه در همين مقوله تنازع،انسان را از جانداران ديگر جدا ميسازد اين است كه ، اين موجود ،به تناسب امتيازي كه دارد،اگر درست توجيه نشود،در كار تنازع ،به حد نياز نميسازد.ميدانيم كه جانداران ديگر،تا حدي كه بقاي آنان ايجاب ميكند،ديگر موجودات را از بين مي برند.اما انسان،وقتي تمام مطلوبش  در ماديّات خلاصه ميشود،ديگر حد و مرزي نمي شناسد.حرص و ولعي در مصرف ماديات پيدا ميكند كه هيچ چيزي آن را ارضا نمي كند. افراد خوشگذران يا حكومت هاي استثمارگر نه تنها به اصراف و تبذير و ريخت و پاش نعمتها و شتاب در هر چه بيشتر نابود كردن معادن نميسازند،بلكه تا آنجا كه زورشان برسد،حتي همنوعان خود (انسانها) را نيز نابود ميسازند،اما همانطور كه اين نمونه از انسانها را مي بينيم،در مقابل،كساني را نيز مي بينيم كه نه تنها اصراف و تبذير نميكنند و برسانيدن ضرر و زيان بحقوق و جان ديگران راضي نمي شوند،با ميل و رغبت ،مال خود و حتي جان خود را نيز براي نجات ديگران فدا ميسازند. . . و آشكار است كه اين حالت از انسانيت ،درست در برابر حالت اول و در برابر حالت تنازع بقا قرار دارد . . .
ساده ترين و مشروع ترين حد تنازع،فدا كردن ،ديگران براي بقاي خود،در حد نياز و ضرورت است.اما اين حالت ،فدا كردن خود است بخاطر بقا و سعادت ديگران.يعني اينكه ،فاصله مابين اين انسانها با انسانهاي ديگر يا با موجودات ساده،چند درجه بالا و پايين نيست،بلكه تقابل كامل است.خصلت بقيه،"فدا كردن غير بخاطر خود"،و خصلت اين انسانها،"فدا كردن خود بخاطر غير" است . . . و اين خصلت استثنايي در انسان – كه "بدها"،تنازع را تا حد نابود ساختن همه چيز،بالا ميبرند،و ""خوبها"،تنازع را محكوم ميكنند و خط ابطال ،روي آن ميكشند،و اصلي ديگر را جايگزين آن ميكنند،كه بهتر است آنرا "تعاون بقا" بناميم (اما تعاوني ايدآلي و تا حد ايثار)- ما را متوجه "دو گونگي" انسان مي سازد.با همين مطالعه ساده ،درمي يابيم كه اين موجود ،تنها يك موجود مادي محض نيست.زيرا مطالعه وسيع وجود ،نشان ميدهد كه ماده،در جانداران،مايه تنازع است،اما، انسان قدرتي دارد كه ميتواند ،تنازع را به تعاون ،بدل سازد. . . و بهمين دليل است كه اين موجود،تاريخي جدا از همه انواع دارد،و نمي توانيم با مقياس مطالعه هر نوع ،اين نوع استثنائي را نيز مورد مطالعه قرار دهيم . . . و بهمين دليل است كه نبايد اين موجود،رها گردد،تا مانند بقيه جانداران تنها بحكم غرايز زندگي كند (كه سركشي و مبالغه جنون آميزش را در تنازع ديديم). . . و نياز دارد تا براي تنظيم زندگي فردي و اجتماعيش با رعايت دو گونگيش،برنامه اي با شناخت كامل وجود او،در اختيارش قرار گيرد . . . و از اينجا است كه بايد نسبت به برنامه ها و نظامهاي حاكم،كه تنازع را در همه جا،سيري تصاعدي ميبخشد،ترديد كنيم و با سؤظن و ديد انتقادي ،آنها را نگاه كنيم .دو گونگي انسان ،نظامي متعادل و دقيق فكري و گرنه – چنانكه در تمام تاريخ مي بينيم – هميشه دچار سرگرداني،و در نتيجه : افراط در ارضاي يكي از خواسته ها و ساختن طاغوت در ضمير خود ميگردد كه سركوبي خواسته هاي مقابل آن خواسته طاغوت شده را در بردارد.مجموعاً ،تمام تاريخ زندگي انسان،عبارت است از گرفتار شدن به افراط ها يا تفريط ها نسبت بيك يا چند خصلت يا نياز . . . و اين گرفتاري،در عمق شخصيت انسان،درماني ندارد مگر روش تربيتي اسلام ،و در سطح جامعه و روابط بين انساني نيز چاره اي ندارد،مگر قوانين و نظام اداره اسلامي ،ماديات ،تنازع آفرين است،چه با نابود كردن ديگران ،و چه با تعدي بحقوق ديگران،چنانكه هميشه مي بينيم،و معنويات ،تعاون آفرين است، چه با گذاشتن از خواسته ها و نيازهاي خود،و چه با فدا كردن آن براي ديگران(دقت كنيد كه مثلاً – هرگاه در بين عده اي ،يك موضوع مادي مطرح باشد،معمولاً به نزاع ميانجامد،اما اگر موضوع مشترك در بين آنان ،يك مسئله معنوي باشد،مانند اجتماع بواسطه داشتن يك عقيده در يك گروه ،هميشه روابط رو به استحكام ،و تعاون رو بفزوني ميرود ). . . و صدها خصوصيت و نياز مخفي و آشكار در نهاد انسان هست، كه خروج هر يك ،از حد وسط و اعتدال و هماهنگ با حد لازم از بقيه ، انسان را ،بيش از حد نياز،گرفتار ماده پرستي يا بيزاري از كار و تلاش و حتي از زندگي و از جامعه ميسازد . . . و هر انساني مي بيني محروم از پرورش درست ديني،حتما نمونه اي است از اين انسانهاي نامتعادل،و گرفتار افراط يا تفريط در يكي از مسائل نهاد انساني ،كه يا مادي – و تنازعي – افراطي است ، يا معنوي  - و تعاوني – افراطي. (و ميدانيم كه افراط يا تفريط از هر جانب زيانبار است . . . و حتي شخص افراطي در معنويات كه خصلت تعاون در او،از حد وسط خارج ميشود باز براي بشريت ضرر دارد،مانند تاركان دنيا و مرتاضان كه مبالغه در گذشت از ماديات و خودداري از مزاحمت و آزار غير و . . .  ريشه مرض آنان است،و يا ترس از مقابله با حكام و جنگ و تنازع با آنان و از ايجاد درگيري و خطر زيان براي مردم و . . . ) . . . (بحث روش پرورشي اسلام، كه اول ،از اساسي ترين و كلي ترين شناخت شروع مي شود تا به ساده ترين اعمال ظاهري ميرسد،و توضيح اينكه ،تنها روش منطقي و درست پرورش انسان ،همين روش اسلامي است كه از گرفتار شدن به افراط و تفريط و طاغوت سازي در درون جلوگيري ميكند،و انسان را در حد "وسط" نگاه ميدارد،خارج از ظرفيت كار اين حواشي است.در اين زمينه دو نوار ضبط شده داريم: 1- توحيد ،2- روش تربيتي اسلام . . . و تفاوت "ايثار" و رياضت، روشن است و نبايد هر دو را يك نوع  خصلت تعاوني پنداريم .كه گفتيم : صدها خصوصيت و نياز مخفي و آشكاردرنهاد انسان هست . . . و اين يك ريشه اي دارد و آن يكي ريشه اي ديگر،كه اين يكي ، منفي و زيانبار است و آن يكي ،مثبت و رستگار بخش . . . و اوج افراط در نقطه مقابل رياضت ،مبتلا شدن بعقيده مادي(ماترياليسم)است كه جز ماده را قبول ندارد – و ديديم كه ماده بطور عادي،تنازع آفرين است،اگر جنبه هاي معنوي يا ترس در برابر زور و ديكتاتوري ،آنرا مهار نكند ، - (و بهمين دليل است كه ماترياليسم،معتقد به ديكتاتوري است،و هيچ چاره اي هم ندارد) . . . و اصولا ماهيت فلسفي "ماده" قابل شناخت نيست . . . و اما ماده را ،در صورت مواد يا "ماديات عرفي" ميشناسيم.پس،ماده پرستي فكري، ماده پرستي اخلاقي و افراط در محبت ماديات را ميآفريند . . . و اين بحثي است مفصل .و . . و ناچار ميگذريم ) . . . و آنچه از اين بررسيها و نگاه هاي كوتاه ،بدست مي آيد،اين است كه : اگر بسعادت بشريت علاقه داريم،بايد بكوشيم تا اين موجود اسير حدود و قيود بيگانگي آفرين و خصومت آور را ،از اسارت فكر و اخلاق مادي كه مرتب،خصلت تنازعي را تقويت ميكند،برهانيم و بسوي نظام مكتبي فراخوانيم كه بنياد فكري آن،روحيه تعاون را تا حد لازم بالا ميبرد،و با محدود كردن تنازع در مرز لازم آن،مرزهاي دشمني و نزاع را برميدارد . . .
29 – دو مسئله "مليت گرائي" و "درون مرزگرائي" ،از پيچيده ترين مسائل انساني است ، كه غالبا ،جهت هاي مختلف درگير با آن ،به نسبت آنچه به "خود" يا به "غير " تعلق دارد،روش يا تفسيرشان،تفاوت پيدا ميكند.مثلا: ناسيوناليسم كردي،يكي از مسائل مهم سياسي منطقه در قرن أخير است.سياسيون ايران (همچنين كشورهاي ديگر درگير مسئله) ،در موضعگيري خود نسبت به اين مسئله ،هميشه جنبه تفريط را گرفته ، و دارندگان اين احساس  را محكوم كرده اند.در صورتيكه همين ديپلماتها،وقتي ،ناسيوناليسم در بعد ايرانيگري مطرح ميشود،موضع،عوض ميكنند،و بطور افراطي،از آن جانبداري مينمايند.اين روش،خاص فلان دسته يا فلانم گروه نيست .واقعيت اين است كه نگاهداري جانب "وسط و اعتدال" در مسائل انساني،دشوارترين مشكل انساني در طول تاريخ بوده و هست و خواهد بود،و هميشه ،بشريت،با همه قشرها و گروه ها و ملتهايش،درگير و گرفتار افراط و تفريط است.اين ،فقط مكتب و نظام "انسان سازي" اسلام است كه بمقتضاي اصل "و كذلك جعلناكم أُمه وسطاً لتكونوا شهداء علي الناس . . . " مسلمانان را ،معتدل و متوسط، پرورش ميكند،و مسئوليت درهم كوبيدن افراطها و تفريط ها درتمام شئون را ،به آنان مي سپارد.در مورد ناسيوناليسم نيز مي توانيم با معيار "لا يؤمن أحدكم حتي يحب لأخيه ما يحب لنفسه" افراط و تفريط ها را آنچنان تنظيم كنيم كه يك فرد عادي يا سياسي فارسي زبان،چه حقوقي را در امور سياسي و فرهنگي و . . . براي خود قائل است،همان حقوق را براي برادر كُرد يا تُرك يا بلوچ و عرب و تركمن خود،قائل باشد.اما طبيعي است كه بايد در ايران،زبان مشتركي براي رمز وحدت همه ملت ها وجود داشته باشد،و زبان فارسي،بدليل اكثريت،داراي اين صلاحيت است.منتهي بخاطر اينكه طرفداري فارس زبانان از اين اصل، روحيه ناسيوناليستي افراطي را – كه با اخلاق اسلامي ناسازگار است – بوجود نياورد، بايد دفاع آنان درست همانند دفاع غيرفارس زبانان ،جنبه خيرانديشي داشته باشد نه برتري طلبي . . .
موضوع روحيه درون مرزگرائي(وطن گرائي)نيز از نظر اسلام،وضعي دارد شبيه به مليت گرائي،از نظر كلي ،انسان مسلمان،اگر در يك جامعه مرفه،يا آزاد،يا عادلانه،يا پيشرفته فكري و . . . زندگي مند مكلف است اين مزايا را براي جامعه هاي ديگر نيز،آرزو كند. اما نه آرزوي بي تعهد ، بلكه آرزويي همراه با ايثار و بذل جان و مال. و در هر دو مورد مليت گرائي و درون مرزگرائي،با تمام تعهدهاي ايثار و جانبازي ،مسئوليت حفظ حقوق خودي و دفاع از آن ،مقدم بر خارج از اين دو محدوده است.زيرا در اسلام قانون مسئوليت به يك سطح دائره اي شبيه است كه مركز آن،شخص است،و در آن نقطه مركزي،همه مسئوليت ها تا آخرين حد قدرت  و در تمام صور،جمع است.اما هر اندازه ،شعاعها از مركز دائره دور ميشوند،مسئوليت بهمان نسبت خفيفتر ،و ميدان آن وسيعتر ميشود (منتهي،گاهي تعارض مسئوليت ها يا فوريت يك مسئوليت ،بطور موقت ،شعاعي را كوتاهتر از حد معمولي آن ميسازد) اين مطلب،تشريحي طولاني ميخواهد كه در اينجا مقدور نيست.
30- ميدانيم كه موازين و اصول كلي و اساسي زندگي را خداوند تعيين كرده و آنچه كار بشريت است،استخراج و استنباط قوانين تفصيلي براي مسائل و حوادث منظور روز است.از اينجا است كه اصولا مذاهب،خاصيت و توانائي بقا را ندارند. زيرا،اگر حتي ،مذاهب ، محصول كار شوري باشند(كه خدا حق قانونگزاري با قيد مذكور را به آن سپرده)،فقط با توجه به شرايط و مسائل يك زمان و شناخت انسان نسبت به آن ،تدوين يافته اند(راز ابديت قرآن و صلاحيت آن براي اداره زندگي معنوي بشر در هر زمان،و دليل عدم صلاحيت قوانين بشري،حتي با استنباط از قرآن – ولو بصورت اجماع – براي تمام دوران ها ،و دليل اينكه پيغمبران – عليهم  الصلوه و السلام – هر يك برنامه اي موقت داشته اند ،و قرآن كه برنامه هميشگي و كهنه نشدني بشريت است ، در آن زمان بخصوص ،فرستاده شده،بحثي مفصل و خارج از ظرفيت اين رساله است).
در  آخر اين حواشي،تذكر دو مطلب ضروري است : 1- اصولا نيازي به تدوين قانون اساسي نيست،زيرا قرآن ،قانون اساسي يك جامعه اسلامي است.منتهي،بخاطر اينكه كار قانونگزاري  در مراحل مختلف آسان باشد،تا آنجا كه در توانائي فكري ما است ، از قرآن موازيني كلي استخراج و مرتب مي كنيم و بايد بدانيم كه همان موازيني كه بنام قانون اساسي  تدوين ميكنيم،اعتباري موقت دارد،و ممكن است در آينده بعضي از اصول آن تغيير يابد.زيرا آيندگان متوجه ميشوند كه استنباط ما يا نادرست ، يا منطبق با شرايط روز بوده است.پس نبايد اصولي را كه بنام  قانون اساسي تدوين ميكنيم ، غيرقابل تغيير پنداريم. 2- تفرق سياسي و جغرافيائي دانشمندان عالم اسلام در تدوين قانون اساسي ،و حتي در وضع قوانين فرعي ، با هم همكاري داشته باشند ،تا ارزش كامل اسلامي را داشته باشد.پس اكنون بحكم ضرورت ،در تدوين و وضع قوانين،فقط دانشمندان ايراني ،همكاري ميكنند،كه بدينوسيله قوانين آنان،ارزش شبه ديني مي يابد.اميد است، اين خود راهي باشد بسوي اجتماع همه دانشمندان جهان اسلام ،براي ساختن جامعه كاملاً اسلامي آينده و تدوين و وضع قوانين آن . . . پس هر چند، فقط قوانين شوراي همه أُولي الامر اهل حل و عقد در عالم اسلام است كه حكم كتاب و سنت را دارد،و قرآن اطاعت آنرا واجب گردانيده ،منتهي چون فعلا تشكيل اين شوري مقدور نيست ،ميتوانيم – بدليل همان ضرورت – شوراي پيشنهادي متشكل از همه دانشمندان ايراني را ، جانشين شوراي عالي اسلامي ،پنداريم ،و اطاعت از آن را براي همه مسلمانان ، واجب شماريم.
اميد است بازگشت سياست به آغوش دين ، مقدمه رستگاري مسلمانان ، و نويد خيري براي همه مستضعفان جهان باشد.
بسياري از مطالب درسها را كه بعنوان متن ، ياداشت كرده بودم بخاطر اختصار از متن حذف كردم كه آن را در حواشي بياورم.اما اكنون كه مجلس خبره ها سرگرم كار است ، لازم ديدم هرچه زودتر،مطالب ضروري تر چاپ شود،تا در اختيار اين مجلس قرار گيرد،و لذا از آوردن قسمتي از مطالب در حواشي نيز،صرف نظر كردم.
انواع حکومت ها:
با توجه به "دو بعدی بودن" زندگی انسان، و اینکه برخلاف دیگر جانداران،افراد این نوع،گوناگون زندگی کنند،و در هر شکل و صورت زندگی،هر فرد میتواند ،منطبق با موازینی که فهم عمومی و وجدان بشری می پسندد،زندگی کند،یا غیر منطبق با آن (منظور،مقررات و قراردادهای اجتماعی حاکم بر یک جامعه نیست)که در صورت اول ،"خوبی" مطرح است و در صورت دوم ،"بدی" و با توجه به اینکه ،در مسیر خوبی یا بدی رفتن نیز حد و مرزی نمی شناسد،و هر یک فرد میتواند در هر چند خصلت ،تا هرچند درجه ،خوب یا بد باشد،انسان،از زمانی که با اولین مراحل تمدن آشنا شده و جامعه تشکیل داده ،ناچار بوده که بخاطر مصالح آن جامعه ،از مقررات و قوانینی پیروی کند و در هر شکل و صورت ،ترتیبی برای نظارت بر رعایت آن مقررات بوجود آورد.در این مطلب ،من حیث المجموع ،اختلافی مابین تحلیل دینی یا ماتریالیستی از تاریخ و از جامعه ،نمیتواند وجود داشته باشد،و تاریخ معلوم،همین مطلب را ثابت میکند،و از تاریخ معلوم می توانیم وضع بشریت را در تاریخ مجهول نیز درک کنیم.دیگر ،فعلا به این مطلب کاری نداریم که آیا برقرار کردن این نظم در جامعه ها ،از آغاز بوسیله پیغمبران و با هدایت الهی ،صورت گرفته ،یا انسان خود،ضرورت این امر را درک کرده است.منتهی ،تردیدی نیست که همچنانکه در جائی ،با این نظم ، مصالح جامعه تامین میشده ،در جائی دیگر،افراد یا گروههائی ،این نظم را از مسیر خودمنحرف کرده و آنرا وسیله تسلط بر مردم و تامین خواسته های شخصی خود ساخته اند.
مجموعاً این نظم ،اعم از اینکه در جهت تأمین نیاز جامعه باشد،یا برآوردن خواسته های فرد یا افراد و دسته ها،امروز،"حکومت" نامیده میشود . .  . و برای اینکه ،بطور دقیق و علمی ،"حکومت اسلامی" را بشناسیم ،و تفاوت آنرا با هر نوع دیگر از حکومت ها درک کنیم ،نیاز داریم که قبلا تا آنجا که تاریخ نشان میدهد ، در مورد حکومت های غیر اسلامی مطالعه ای بکنیم .در این مطالعه ،کاری به نام و عنوان رسمی  حکومت ها نداریم.زیرا در مقدمه این رساله متوجه شدیم که بسیاری از کلمات رسمی هستند که معنی اصلی خود را گم کرده اند.در این بررسی،خارج از نام و عنوانهائی که حکومت ها،برای خود بکار میبرند،با توجه بماصدق و خصوصیات عینی حکومت ها،آنها را به چهار دسته تقسیم میکنیم .گرچه برحسب عنوان رسمی ،خیلی بیش از چهار دسته تقسیم میباشند.(باید متوجه باشید که این تقسیمات ،با دسته بندیهای رسمی فرق دارد ،چون ما به مفهوم کلمات ،و ماصدق واقعی آنها در خارج کار داریم. و لذا ،عناوینی که ما برای حکومت ها تعیین میکنیم ،غالباً از هر جهت ، با نام رسمی بعضی از آنها،تفاوت دارد).
1-"استبداد فردی" مراد از این نوع حکومت ،آن است که یک فرد ،هرچه آرزو میکند ،یا – اگر مقداری امتیاز مفروض برای بعضی قائل شویم – هرطور که شخصاً مصلحت میداند ،بجامعه تحمیل میکند،بدون اینکه به آراء و نظرات مردم جامعه،توجهی داشته باشد،مانند حکومت ایران . در طول تاریخ 2500 ساله ، همیشه شاهان ایران،با روش استبدادی فردی ، حکومت کرده اند ،هرچند برای مدتی ،شبحی سایه روشن از "مشروطه" بچشم میخورد.واقعیت این است که عنوان مشروطه نیز،مانند بسیاری از عنوانهای رسمی است که ماصدق خارجی ندارند.کلمه شاهنشاه ،خود شاهد این مطلب است .زیرا آن مقامی که مشروطه برسمیت شناخته ،و مقداری اختیارات به او داده – یا بگوییم : مقداری از اختیارات او را به عنوان پارلمان داده – شاه است نه شاهنشاه ،و رسمیت یافتن این عنوان ،نشانه نقض موازین مشروطه،و استقرار مجدد نظام دیکتاتوری فردی است،زیرا ،شاهنشاه یعنی شاه شاهان و مدلول این کلمه آن است که در هرجزئی از کشور،فردی فرمانروائی دارد،و مجموع فرمانروایان از مافوق خودشان یعنی شاهنشاه ،دستور میگیرند،نه از جائی دیگر – مثلا پارلمان – پس بخاطر این واقعیت ،ما این حکومت را استبدادی فردی مینامیم،هرچند عنوان رسمی آن، "مشروطه سلطنتی" است.
بعلاوه ،همه میدانیم که آنچه از قدرت مطلقه فردی شاه میکاهد،پارلمان است ،در حالیکه ،از جهات مختلف ،پارلمان نیز در زیر سلطه شاه قرار گرفته.مثلا مساوات نمایندگان مردم و شاه در سنا.که معلوم است هیچیک از نمایندگان انتصابی،طرف ملت را نمی گیرند،اما این احتمال که در بین "انتخاب ها "،یک نفر وابسته شاه شود،قریب به یقین است .بنابراین ،نمایندگان شاه در سنا همیشه اکثریت دارند.بعلاوه ،همه خبر داریم که نمایندگان شورای ملی نیز در واقع ،همه "انتصابی" هستند . .  . و می بینید که حق داریم در تقسیمات حکومتها،کاری به عنوانهای رسمی نداشته باشیم.
2-استبدادی گروهی یا حزبی مراد از این نوع حکومت آن است که با زور و تحکم جامعه اداره میشود نه با تکیه بر رأی مردم و شرکت دادن إراده آنان در اداره جامعه.اما در این نوع حکومت ،یک نفر نیست که هر چه اراده کند ،تحمیل میکند،بلکه یک گروه یا حزب است که بدون توجه به خواست ملت ،جامعه را اداره میکند،در حکومت هائی که از طریق کودتا قدرت را بدست میگیرند مانند "شورای رهبری" یا "شورای انقلاب" یا "کمیته سیاسی حزب" و امثال آن ، قدرت را تصاحب میکنند،اعم از اینکه ،گروهی بودن،بخاطر فریب دادن مردم باشد،یا بخاطر اینکه عملا این گروه ،کودتا را رهبری کرده اند،یا بهر دلیل دیگر،مانند حکومت عراق و مصر پس از کودتا (هرچند،این دو کودتا،در آغاز ،یعنی در زمان مرحوم عبدالکریم قاسم و ژنرال نجیب،رنگی از انقلاب را داشتند.زیرا در مخالفت با رژیم شاهنشاهی و مبارزه پراکنده علیه آن ، مردم ،همراه کودتاچیها بودند،گرچه در عمل ،شرکت با آنان در برانداختن رژیم نداشتند.). در مصر در دوران نجیب و مدتی از اوائل دوران عبدالناصر ،گروهی که در کودتا با هم بودند،اداره جامعه را در دست داشتند. اما پس از مدتی ،یعنی از زمانیکه شوروی بر مصر تسلط یافت،بتدریج ،استبداد گروهی ،به استبداد فردی (از نظر داخلی) تبدیل شد.زیرا شوروی میدانست که حکومت گروهی نمیتواند خواسته هایش را تأمین کند،و به این دلیل ،تدریجاً، همه قدرت ها در دست عبدالناصر جمع میشد ،و افراد گروه  کودتا از قدرت ،کنار زده میشدند . . . و پس از مدتی عبدالناصر،حکومت را به استبدادی فردی تبدیل کرد،درست مانند حکومت ایران  ،و یک سازمان جاسوسی،بدستور شوروی بوجود آورد،تمام نظیر سازمان امنیت ایران.معمولا حکومت های استیلاگر و استعمارگر – چه شرقی و چه غربی – وقتی در کشوری تسلط می یابند،تشکیلاتی برای جاسوسی در آن کشور دائر میکنند،که بقای رژیم دست نشانده را تضمین کند،وهرجا خطری ،موجودیت یا قدرت آن رژیم وابسته را تهدید کرد ،آن را بوسیه همان دستگاه جاسوسی ،درهم میکوبند،در واقع دستگاه جاسوسی در کشور تحت نفوذ فعالیت دارد،شعبه ای از سازمان جاسوسی کشور استیلاگر میباشد،که کارش ،فقط حفظ منافع کشور حاکم و جلوگیری از رشد هر حرکت ضد استعماری در کشور محکوم است.چنانکه دیدیم که عبدالناصر پس از چند سالی ،چگونه مجری صدرصد مقام شوروی شد،و یا اینکه خود قبلا مسلمان بود،چگونه بفرمان سازمان جاسوسی ظاهراً "ناصری "ولی باطناً کرملینی "،کشتار مسلمانان انقلابی و رهبران دینی مبارز و آزادیخواه را شروع کرد،در حالیکه در حقیقت ،اکثر همین افراد بودند که زودتر فکر انقلابی را در مسلمانان مصری،و از جمله در عبدالناصر و یارانش ،بوجود آورده و پرورش کرده بودند.دستگاه جاسوسی مصر در زمان عبدالناصر،درست نظیر دستگاه ساواک پس از مرداد 32 است.در آن سال،پس از تلاش آمریکا برای کودتا و بقدرت بازگردانیدن شاه،حکومت استیلاگر متوجه شد که بطور عادی ،حکومت شاه هم نمی تواند منافع و مقاصد او را تأمین کند.زیرا حکومت قانونی ایران،بطور رسمی مشروطه است ،و بالاخره ،کم یا زیاد اراده ای غیر از اراده شاه در کشور وجود خواهد داشت،و به این ترتیب منافع ارباب بمخاطره خواهد افتاد.چون آمریکا بهیچ فرد یا افرادی اطمینان ندارد که مانند شاه فقط در جهت تأمین مقاصد او کار کنند .بنابراین چه پس از سقوط مرحوم مصدق و بقدرت رسانیدن شاه،همان کاری را که شوروی در مصر کرد،آمریکا نیز در ایران همین کار را کرد.کار این دستگاه آن است که هر برنامه ای که سازمان C.I.A  برای ایران طرح ریزی میکند،این دستگاه مراقبت کند که بطور دقیق انجام شود،و هر مخالفی را خفه کند.آنها به شاه اطمینان دارند که خیانت نمی کند – البته به آنها – اما بالاخره به خاطر حفظ ظاهر قانون ،باید در این کشور،دولتی و پارلمانی وجود داشته باشد ،و آمریکا اطمینان ندارد که در پارلمان ،یا در دولت ،که گویا مجری اراده پارلمان است ،اراده ای مخالف اراده شاه پیدا نشود ،و به ارباب خیانت نکند.مانند بنی احمد ،که در این ایام ،وجهه ای ملی کسب کرده،و به بعضی کارها اعتراض میکند.یا مانند اینکه دیروز یکی از سناتورها،به ازهاری ایراد وارد کرد (صرف نظر از اینکه باطن این قضایا چیست)بنابراین،باید دستگاهی باشد،که بخاطر ارباب، شهر را در" أمن و أمان" نگاه دارد .
در عراق نیز در زمان عبدالکریم قاسم ،حکومت استبدادی گروهی بود (هرچند در واقع برخلاف گفته های آنزمان ایران ، قاسم،با همه گرفتاریها که امپریالیستهای بزرگ سیاه و سرخ ،بخاطر واداشتن به تسلیم،برایش ایجاد میکردند،کوشش داشت که هر چه زودتر قانون اساسی موقت تهیه ،و نظام پارلمانی ایجاد شود.اما بالاخره مجال به او ندادند.)،و قاسم و همراهانش ،جامعه را اداره میکردند.بعد هم حزب بعث ،قدرت را در دست گرفت و ظاهراً شکل استبدادی گروهی،به استبدادی حزبی تبدیل یافت ،و از آن زمان تاکنون تحولات سیاسی زیاد در عراق پیش آمده و واقعیت این است که از حزب بعث ،فقط نام مطرح است و اکنون ،تنهادو سه نفراند که حکومت را در دست دارند،و تقریباً همان صورت استبداد گروهی است که قدرت را تصاحب کرده است.میدانید که پس از سقوط سلطنت،نام رسمی رژیم عراق ،"جمهوری" است .اما در عمل تا کنون کوچکترین خبری از نظام جمهوری در آن کشور وجود نداشته ،و اگر دقیق،اوضاع عراق و مصر را بررسی کنیم ، می بینیم که با وجود نام جمهوری،گاهی حکومت،حتی از صورت استبداد گروهی نیز خارج شده،و به صورت استبداد فردی درآمده است.
استبداد حزبی نیز در واقع مانند استبداد گروهی است و در اینجا نیز فقط عده ای درای قدرت هستند،و ملت دخالتی در کار حکومت ندارد،با این تفاوت که یک حزب ،دارای اساسنامه و مرامنامه و اهدافی رسمی است که طبق آن ضوابط،گروه حاکم تعیین و یا تغییر می یابند.در حکومت های مارکسیستی،این نوع حکومت ،قدرت را در دست دارد،و این حکومت ها نیز،خود را استبدادی حزبی مینامند.اما می بینیم که گاهی ،اصولا دخالت حزب در زمامداری ،تا حد صفر پایین میآید،و این حکومت ،به دیکتاتوری فردی،تبدیل میشود،مانند دوران اقتدار استالین ،که اکنون ،سیاستمدران و زمامداران خود شوروی نیز به این امر،اقرار میکنند،گرچه در زمان استالین ،کسی جرأت بر زبان آوردن چنین مطلبی را نداشت.
1-حکومت دمکراتیک جمهوری،مراد از این نوع حکومت آن است که جامعه با نظام سیاسی و  اداری جمهوریت اداره شود،و مقامی ثابت در کشور  وجود نداشته باشد،و رئيس یا بالاترین مقام در قوه مجریه نیز از طرف مردم انتخاب شود.بعلاوه ،اراده مردم ،در چگونگی قوانین و شکل اداره جامعه نیز – کم یا زیاد – دخالت داشته باشد ،مانند حکومت فرانسه.
2-حکومت دمکراتیک سلطنتی. در این نوع  حکومت نیز مانند نوع سوم،اراده مردم در قوانين و شکل اداره جامعه دخالت دارد.منتهی در کشور ،مقامی وجود دارد که رأی ملت در روی کار آمدن او دخالتی ندارد ،بلکه مقام خود را از طریق ارث بدست آورده است ،مانند حکومت سوئد. تفاوت این دو نوع حکومت که در هر دو إراده مردم در اداره جامعه تاثیر دارد ،در آن است که در این یکی ،رکنی از قوه مجریه یا هر چند درصد از اختیارات،بدون اراده مردم ،حاکمیت دارد،ولی در نوع سوم،این مقام وجود ندارد،اما بواسطه اینکه مفهوم دمکراسی ،در جامعه مطرح شده است،شاه نمیتواند مانند شاه نظام دیکتاتوری  فردی،هرچه میخواهد انجام دهد،و پارلمان و دادگستری و دولتی با اختیاراتی کم یا زیاد هستند که اراده شاه نمی تواند برآنان تحکم کند.معنی جمله مشهور مرحوم دکتر مصدق که می گفت : "شاه باید سلطنت کند نه حکومت "، همین نکته بود زیرا ،حکومت قانونی ایران ،"مشروطه سلطنتی "است ،که در این حکومت ،شاه فقط قسمتی از اختیارات حکومت را در دست دارد ،و بقیه در اختیار سایر قوای رسمی است ،یعنی  : مشروطه سلطنتی،در عمل باید از نوع " سلطنتی دمکراتیک " باشد در حالیکه عملاً خبری از این مفهوم در ایران نیست.
یادم هست که چند سال قبل ،جوانی از سوئد،نامه ای به پدرش نوشته بود،و در جواب اصرار پدرش در مورد برگشتن او به ایران ماجرایی را از سوئد تعریف کرده بود.نوشته بود که روزی گروهی از مردم در برابر خانه شاه جمع شدند،و شعرهائی نوشته در دست داشتند.با مضمون" مرگ بر شاه" . چند دقیقه ای این شعار را بر زبان آوردند،ناگاه شاه سوئد از خانه بیرون آمد ،در حالیکه شعاری با عبارت "مرگ بر شاه" در دست داشت بمردم پیوست . . . . در آخر نوشته بود که : اگر در ایران نیز جواب مرگ بر شاهی که مردم میگویند چنین است ،برمیگردم . . .
این بود تقسیم بندی خلاصه ای درباره انواع حکومت ها ، و ماصدق واقعی آنها ،صرف نظر از عنوانهای رسمی که فراوان اندو غالباً با واقع مطابقت ندارد.با این شناسایی مختصر درباره حکومت های غیر اسلامی ،می توانید تفاوت حکومت اسلامی را با آنها ،دقیقا درک کنید.
اکنون از آن زمان پر برکتی که درگیری با دشمن،همه را دوستی،برادری،و وحدت می بخشید ،از آن زمان که اندیشه ها ،راه و رسم مطلوب آینده را ترسیم میکرد،و از آن زمان که ما نیز در سنندج با القای درسهای" حکومت اسلامی "، هم به سوالهای مردم درباره سرنوشتشان جواب می دادیم،و هم می خواستیم بهترین راهی را که برای اداره اسلامی ایران امروز تصور می کردیم،بمسئولان آینده ایران بنمائیم.چیزی کمتر از یکسال می گذرد . . . چیزی کمتر از یکسال می گذرد ،اما با مقیاس عواطف و جوش و خروش انقلابی ده ها سال می گذرد . . . یکسال پیش ،بیگانه ها برادر می شدند،
،و نگاه ها آشنا،و امسال،برادران بیگانه می شوند و نگاهها تنفر آمیز.یکسال پیش هر دشواری و حتی گلوله را ،با گشاده روئی و تکبیر – گویان استقبال میگردند،و إمسال ،حتی در برابر سلام و احترام چهره ها درهم میشود،و نفرینها جریان می یابد . . . راستی چرا ؟چون آن وقت ،همه شعار بود و وعده و – طبیعی است – که همیشه شعارها و عده ها مطلوب اند و امید بخش .اما امروز،زمان عمل است و وقت تحقق مفاد شعارها و وعده ها . . . آن وقت شعار و وعده مسلمانان با عواطف و احساسات موروثی اسلامی سازگار بود،و لذا شعار و وعده دشمنان قدیمی و تازه نفس را ،خریداری نبود.اما امروز واقعیت ها تمام گفته ها را تکذیب میکنند،  و لذا عواطف را آزرده می سازند،و بسوی إرضا و تسکین از سویی یا جهاتی دیگر میرانند . . . آن روز امید بود و امروز هراس،آنروز اعتماد بود و امروز اتهام ،آنروز انتظار بود و امروز نومیدی ،آنروز پیشواز از بیگانگان اجباری بود و امروز رم از برادران اختیاری . . . و افسوس .افسوس که اینهمه معلول افتادن بعضی از کارها بدست ناگاهان  دلسوز و یا خود خواهان است  که آن دسته اسیر دامهای معلومات محدود و این گروه مطیع آرزوهای نامشروع خود هستند . . . و چون آنچه میکنند ،با اسلام مطابقت ندارد – و نیز نمیخواهد انتقادات را بپذیرند و براه  اسلام برگردند – بناچار رژیم فشار و سانسور را پشتوانه پیشبرد خطاهای خویش میشمارند . . . و آزموده ایم سرنوشت چنین رژیمی را.
بهرحال ،تا هنوز روزنه أمیدهای باقیمانده بسته نشده،آخرین امکان خود را بخاطر ادای دینی که در برابر ملت ستمکشیده از هیچ تلاشی دریغ نکرده ایران ،و در برابر انقلاب که خونبهای ده ها هزار شهید چند سال اخیر ،و صدها هزار شهید تاریخ شاهنشاهی ایران و میلیونها شهید تاریخ چهارده قرنه اسلام (که هر حركتی اسلامی در هر جا با همه ،پیوند دارد) ،و در برابر امیدی که همه مسلمانان تحت ستم جهان به اين انقلاب دارند ،و در برابر أثری که این انقلاب – در صورت پیروزی – در رستگاری مستضعفان جهان میتواند داشته باشد،آخرین امکان خود را بخاطر أدای دینی که در برابر اینهمه بعهده دارم،بکار میگیرم – همچنانکه خدا میداند تا کنون بکار گرفته ام – و تنها دو راه چاره را که سراغ دارم پیشنهاد میکنم (قبلا ًیکی را در بحثی تحت عنوان هشدار و پیشنهاد مطرح کرده ام که روزنامه ها چاپ کرده اند ،و دیگری را ،وسیله نامه برای امام فرستاده ام).اگر در گذشته مسئولان پیشنهاد ها و چاره جوئی ها را نمی شنیدند ،فقط خطر آشفته شدن اوضاع – بالفعل – مطرح بود،اما اکنون مسأله فرق میکند.اکنون اگر همچون گذشته به راه های چاره بی توجه باشند ،خطر ،خطر درست شدن جامعه ای است که اخبار لبنان را ،کهنه و :از مد افتاده" میسازد . . . و لذا عدم توجه به این دو پیشنهاد را ،تسلیم در برابر شکست انقلاب می پنداریم . . . و اکنون تنها نور امیدی که هست ودر پرتو آن راههای حل،میتوانند قابل اجرا باشند،نفوذ شخص امام خمینی است ، و خدا کند که تا این روشنائی باقی است ،قاطعانه از پرتو آن استفاده شود.تنها راه های چاره ای که اکنون میتوانند نجات دهنده باشند عبارتند از:
1-تشکیل هیأتی قوی و نیرومند از چهره های مختلف و آگاه و وارد در أنواع رشته های معارف اسلامی اعم از سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فقهی و غیره بخاطر: الف – تلاش برای تفاهم و همکاری جدّی و همه جانبه همه گروه ها و شخصیتهای اسلامی. ب- نظارت دائم بر همه کارهای دولت و دیگر مسئولان ،در مرکز و همه جای ایران بخصوص در کردستان.ج- همکاری جدی با شورای انقلاب بمنظور تصویب قوانین انقلابی اسلامی. این هیأت ،مستقیما زیر نظر امام فعالیت می کند.
2-دعوت از همه صاحب نظرانی که درباره قانون اساسی ،نظراتی ارائه کرده اند تا در یک جلسه عمومی ، عده ای مساوی اعضای فعلی مجلس خبرگان،از بین خود انتخاب کنند، و آنگاه هر دو گروه با هم روی قانون اساسی کار کنند.این عده جدید از غیر اعضای حزب جمهوری می باشند.زیرا گروهی که هم اکنون در فعالیت هستند ، منعکس کننده آراء و نظرات این حزب می باشند.(باید متوجه باشیم که قانون اساسی اسلام ، قرآن است،و قانونی که تدوین می کنیم ،استنباط امروز ما از قرآن به تناسب شرایط جامعه است.پس نباید آنرا أبدیت بخشیم).
اگر این دو اقدام مهم صورت گرفت،آن وقت امید به برطرف شدن همه نگرانیها،و تحقق آمال مشروع و اسلامی همه اجزای ملت ایران،وجود خواهد داشت ،و ما نیز بار دیگر ،نظرات و پیشنهادهائی را – اعم از آنچه گفته شده ،و آنچه تا کنون مطرح کردنش را بیفائده می پنداشتیم – که آماده مدفون شدن در گورستان نسیان شده بودند.زنده میسازیم که امید حل مشکلهای کردستان و خوزستان و . . . با روشن بینی هیات مسئول نظارت و گروه مسئول تدوین قانون اساسی ،پیدا خواهد شد.
خدایا ،تو گواه باش تا آنجا که میدانستم و میتوانستم کوشیدم که با نامه ها و مذاکرات خصوصی،و گاهی نیز در مصاحبه و بحثهای علنی – تا آنجا که علنی شدن را بصلاح ملت میدانستم –  انحرافات و اشتباهات و قصورها و تقصیرها را گوشزد کنم ،و بخاطر راه تو و بخاطر بندگان تو از هیچ کوششی دریغ نورزیدم . . . و حَسبی الله ُلا إلهَ إلا هو،عَلَیهِ تَوَکَلتُ و هُوَ رَبُّ العَرشِ العَظیم.والسلام علینا و علی عباد الله الصالحین.

+ نوشته شده در 87/06/02ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط امید |