(حواشی و توضیحات)
1-" یا اَیُها الناسُ إنا خلقناکم مِن ذکر و أنثی، و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ،إن أکرمکم عندالله اتفاکم ...."(ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم،و بصورت ملت ها و قبیله ها درآوردیم تا امکان آشنایی و ارتباط داشته باشید،گرامی ترین شما نزد خدا،پرهیزکارترین (با تقواترین )شماست.)در این آیه، سه اصل مطرح است که تفضیل آنها در اینجا مناسب نیست.اما بطور خلاصه :
1- بخلاف تصور نژادپرستان که هر یک از چهار نژاد سرخ و سیاه و سفید و زرد را بنوعی از میمونها نسبت میدهند، دراولین مرحله انتقال از حیوان به انسان، فقط یک نر و ماده تحول یافته اند،و همه نژاد ها محیط در طول صدها و هزاران قرن،عامل اختلاف رنگها و خصوصیات جسمانی شده است.
2- تقسیم به واحدهای بزرگ و کوچک طبیعی (مانند اشتراک فرهنگی و روانی و صوری) نه تحمیلی(مانند مرزهای جغرافیایی)بخاطر تفاخر و برتری طلبی نیست بلکه به خاطر تأمین یکی از نیازهای مهم این موجود" متمدن بالطبع" است.یعنی برقرار شدن آشنائی و روابط بین قبائل و ملل با هم.
3- چون همه انسانها از یک اصل اند،و تقسیم به واحد ها به خاطر تأمین یک نیاز مهم انسانی است،هیچیک از خصوصیات نژادی ،ملی،قومی،فرهنگی و غیره.موجب گرفتن امتیاز مادی یا معنوی نیست،فقط یک خصلت" اختیاری" وجود دارد که مایه امتیاز است :"تقوی "(یعنی:از آنچه زیانبار است برای فرد و جامعه،حذر کردن و همه امکانات را در راه خدمت گذاشتن)آنهم نه امتیاز دنیوی مانند گرفتن القاب و پوشیدن لباس مشخص از مردم و برتر نشستن و...(ازامتيازات معنوي) يا پول بيشتر و خانه زيباتر وزندگي آسوده تر و...(از امتیازات مادی)بلکه فقط یک امتیاز دینی که برابطه انسان با خدا مربوط است( نه روابط بين انسانه از امتیازات مادی)بلکه فقط یک امتیاز دینی که برابطه انسان با خدا مربوط است( نه روابط بين انسانها)،يعني: احترام"در نزد خدا"،ولاغير... و حدیث نبوی گوید : "الناس سواسَّیةٌ کأسنان المشط،لا فضل لعربی علی أعجمی،و لا لأبیض علي أسود،إلا بالتقوی "( مردم،با هم مساوی و هم درجه اند هانند دندانه های شانه،نه شخصی عرب را بر فردی عجم،و نه سفیدی را بر سیاهپوشی برتری است،جز با تقوی).
2- "خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً"(تمام آنچه در زمین است،برای همه شما آفریده شده است.).آیات دیگر و همچنین احادیث فراوان در این زمینه داریم،که در "بحث نظام اقتصادی اسلام "باید مطرح کنیم.
3- نمونه قسمت اول مناطق شمالی اروپا و مناطق مرکزی و غرب شبه جزیره عربی بوده که رفاه و درآمدی در حد تحریک آز قدرتهای استعماری آنروز (يعني:ایران و روم)و تحمل رنج لشکرکشیها ،نداشتند.نمونه قسمت دوم ،ایران و روم و بعضی از مستعمرات آنها بود.
4- یعنی: بواسطه رفتار و روابط مردم (که بعضی ستم میکردند، و دیگران زیر بار ستم میرفتند)، فساد و تباهی بر و بحر را پوشانیده است.
5- یعنی : آی روپوش عدم تعهد روی خود کشیده ! برخیز و اعلام خطر کرده و مردم را از این زندگی ننگین برهان ... این آیات از آیه های آغاز رسالت حضرت محمد (ص) است.در اینجا یکی از خاطره های تلخ مدارس قرآن کردستان برایم تداعی شد:
روزی که تازه تابلوی مدرسه قرآن سنندج و اولین پلاکارد توحیدی در طول حیات رژیم پهلوی ،تاکنون نصب شده،و در دل مسلمانان مبارز،آتشی از شوق و امید به آینده برافروخته بود،و حتی مسلمانان عامی و ساده بهیجان آمده بوند،و شیشه ترس از رژیم را می شکستند سه چهار نفر بظاهر "مبادی آداب" و مدعی روشنفکری که متاسفانه عهده دار آموزش نوجوانان و جوانان این شهر هم هستند – با حرکاتی جاهلانه و آهنگی شبه مستانه ،در برابر مدرسه ،این آیه اول سوره" مدثر" و آیه اول سوره "مزمل" را یکی پس از دیگری بر زبان آورده و قهقهه میکشیده اند!
اگر این آقایان(که با یکی دو نفر از آنان،سابقه دوستی هم داشتیم)،ادعای انقلابی بودن را نداشتند ،میتوانستیم عصبانیت آنانرا از افتتاح مدرسه قرآن،مانند عصبانیت مرتجعینی که نان شان را از راه عوض کردن پیام قرآن بدست میآوردند توجیه کنیم.(و عجیب تر اینکه :هنگام افتتاح مدرسه قرآن مریوان،این جوانان که با هم سابقه دوستی و رفاقت انقلابی هم داشتیم ،در لشکرکشی با چوب و چماق جماعت های مشایخ و ملاهای دولتی و افراد و نیروهای انتظامی لباس عوض کرده علیه مدرسه،همکاری جدی داشته بودند!.)راستي، اين نوع عكس العمل را چگونه توجيه كنيم؟آيا ميتوانيم تصور کنیم که بعضی از این افراد ،سالها درس خوانده اند ،ولی مثلاً هنوز پیام آیاتی با این صراحت را درک نکرده اند؟یا بگوییم این افراد نیز مانند ملانماهای دینفروش و ملتفروش،از آگاه شدن مردم و شناساندن اسلام واقعی بمردم،میترسند؟با این دوستان سالها است آشنایی و رفاقت داریم و میدانند که تلاش من برای نشان دادن چهره واقعی اسلام و نجات دادن چهره واقعی اسلام و نجات دادن مردم از دامهای تزویر و دینفروشان است.پس باید از چه چیزی بترسند،اگر راستی طرفداران خلق اند؟!
6- خاندان بنی امیه در مرکز انقلاب ، و بقایای دو طبقه درباری ایران اولین اثر خطرناک توطئه مشترک این قدرت های شکست خورده،کشتن عمربن خطاب(رض)بود،که از آن به بعد هم برنامه دیوان در جهت محو کلی فاصله فقر و ثروت تعطیل شد،و هم میدان برای تاخت و تاز دنیا پرستان مساعد گشت،بطوری که تلاشها و جانبازیهای بزرگواران اسلام نتیجه نبخشید...
و چنان شد که پس از دوران خلافت ،گروه قویتر (یعنی امویان)نظام سلطنت را برپا داشتند و مجالی به همدستان توطئه خود(یعنی :بقایای شاهنشاهی ایران)ندادند،تا شاهنشاهی از دست رفته را زنده کنند(و رسم و عهد و پیمان دنیا پرستان همینطور است!).عباسیان نیز پس از کشتار امویان و تصاحب قدرت باز نسبت به هواخواهان تجدید بساط شاهنشاهی ایران پیمان شکنی کردند ... اما باز بقایای دو خانواده درباری اشراف زادگان و روحانیون با وسایل و حیله های گوناگون تلاش خود را ادامه دادند ... و سالها و سالها،مابین این دو قدرت طلب عباسی و ایرانی جنگ و کشتار بود و مناطق نفوذ کوچک و بزرگ از زیر سلطه عباسیان بیرون می آمد ،و بالاخره دیدیم که فساد حکومت چند قرنه امویان و عباسیان زمینه را برای رشد هر جریان ضد اسلامی فراهم ساخته و ... باز شاهنشاهی ایران زنده شد.چنانچه می بینیم.
همین دیروز بود ،که در تعقیب همین سیاست ضد اسلامی و ارتجاعی، تاریخ اسلام را ممنوع و تاریخ شاهنشاهی را ، رسمی اعلام کردند.اما اثر این خیانت آشکار، بقدری شدید بود که تمام ملت ایران علیرغم دامهای فریب چندین قرنه – آنرا درک کردند و بپاخاستند ... و خدا را شکر که این بار خیانت با شکست مواجه شد،و خائنان شکست خورده شرمنده و رسوا شده ،خود تاریخ اسلامی را زنده کردند!
7- بسیار میشنویم که بعضی از کارمندان یا حتی از زحمتکشانی که همه تولیدات و نیازهای انسانی با رنج آنان فراهم می شود خود را نانخور و مدیون دولت یا شاه میدانند!
8- جدائی و تفاوت رشد طبیعی و رشد پرورشی در مورد انسان (و به تبعیت این مطلب،جدائی تکامل در زندگی مادی از تکامل در زندگی معنوی)مطلبی است بسیار مهم که تا کنون مورد توجه نبوده ،و لذا دانشمندان مسائل انسان – و بخصوص ماتریالیستها دچار اشتباهات بزرگ شده اند .توضیح و تشریح این مطلب خارج از عهده این حواشی است .به امید خدا برای آینده (در بحثی راجع به بهائیها،توضیح قسمت اول این بحث داده شده که روی نوار ضبط و در مدرسه قرآن سنندج موجود می باشد.)
9- کار کردند،اما نه آن کار پر ارج و محترمی که انسان را حرمت می بخشد و ملاک انسانیت انسان است،چنانکه قرآن می گوید:" لقد خلقنا الانسان فی کبد" یعنی : انسانرا بخاطر رنج و زحمت و خستگی آفریدیم.زیرا این موجود بخلاف دیگر جانداران خلیفه الله و حاکم بر زمین است و این وظیفه ای است سنگین محتاج بتلاش ،و با تنها مصرف و تلاش غریزی حیوانی ،ادا نمیشود، و حتی با بزرگترین تلاشهای جسمی و فکری ،اما بخلاف راهی که با سرشت وجود مادی، و ارزش وجود معنوی انسان هماهنگ باشد،باز این وظیفه ادا نمیشود.
10- یکی از ساده ترین و در عین حال،اساسی ترین معنی کلمه دین همان سیاست و مملکتداری است.
11- ناتوانی مردم در برابر استبداد امویان و عباسیان عملاً این سیاست را تثبیت کرد.در این شرایط کسانی که نه قدرت مقابله با شاهنشاهان اموی و عباسی را داشتند و نه حاضر بودند که ایمان خود را به خاطر همکاری با ستمگران از دست دهند ، راه انزوا و فرار از قدرت پیش گرفتند و این حالت موجب درونگرائی گردید،و در این دوران بود که کتب فرسوده قدیمی در مراکز تحقیقی بغداد و غیره جمع آوری و ترجمه و تشریح و تکمیل میشد،که از جمله آنها ،کتابهای تصوف ذهنی و عملی شرق و غرب بود ،و حالت گوشه گیری شرایط را عجیب فراهم کرده که درونگرایان به این کتب روی آوردندکه هم وقت خالی خود را پر کنند و روان خود را در برابر این فرار از مسئولیت و واگذاردن جامعه در دست ستمگران ،آرامش بخشند. ورود هر دو بخش تصوف،تدریجاً از حالت یک وسیله سرگرمی بیرون آمد و خود هدف و مطلوب شد،و در مراحل بعد چنان اصالت یافت که بخاطر خیالبافیهای آن،اصول توحیدی را نیز نابود کردند،و تصوف از این مرحله به بعد برای عالم اسلام خطری شد بزرگتر از خود شاهنشاهی بخصوص که میدانیم :شاهنشاهان و همه ستمگران از این معجونی که بالواسطه معلول ستم آنان بود،تجلیل و پشتیبانی میکردند،و علاقه داشتند که عموم آن راه را گیرند،و هوس خطرناک جهاد از سر بیرون کنند.و اکنون کار یکسره شده و رهبران فرقه ها،خطرناک ترین عاملان دستگاههای جاسوسی داخلی و بین المللی هستند.و کم و بیش از گرفتاریهائی که تا این چند سال اخیر از دست این آقایان داشته ایم ،خبر دارید.
12- در این قرون اخیر چنین تبلیغ میشود که شأن رهبران دینی بالاتر از آن است که زبان خود را و مساجد را با بحثهای سیاسی آلوده کنند،و وقت خود را بجای مطالعه کتب و بحثهای اخلاقی ،صرف جدال با سیاستمداران و زورمندان کنند.این سفسطه چنان اثری بخشید که حتی کتب تفاسیر از بحثهای سیاسی و اجتماعی قرآن با سرعت رد میشوند.و راستی اکنون اکثریت قاطع و نزدیک به تمام رهبران دینی،خود نیز از سیاست و گرفتاریهای جامعه بیگانه شده اند،و راه وچاره دردها را نمی توانند از اسلام و موازین اساسی آن جستجو کنند.
13- نام عربی کتاب" نظریه الاسلام و هدیه ...." است.اما عنوان ترجمه را بیاد ندارم.محقق دانشمند و با ایمان جلال الدین فارسی نیز اخیراً کتابی منتشر کرده بنام انقلاب تکاملی اسلام که با این موضوع ارتباط دارد. اما متأسفنه مذهب گرایی،چند قرنه کاری کرده که در این کتاب و نیز در ترجمه کتاب ابوالاعلی اشتباهاتی شده که غالب کتب مذهب گرایان دچار آن است و راستی این اشتباهات برای شرایط کنونی ایران قابل اغماض نیست و اصولاً سدی در برابر احیای اسلام راستین و وحدت اسلامی بشمارمیآید.کاش روزی میرسید که همه فقط مسلمان باشیم و نظام زندگی ما نیز تنها اسلام باشد،و این نامهای بیگانه از قرآن و ساخته قرنهای تفرق را بفراموشی میسپردیم....
14- يكي از آقايان مدتي پس از إلقاي اين دروس با صراحت در مطبوعات اعلام كرده كه : دين براي پرورش اخلاق است ،اما براي اداره جامعه،بايد" سوسياليسم" پياده شود،غافل از اينكه پايه عقيدتي آن سوسياليسمي كه امروز در جامعه ما طرفداراني دارد ،با دين كمترين سازشي ندارد!
15- شرح اين مطلب را كه مقداري طولاني است به آخر حواشي محول ميكنيم.
1-15- إنذار ،اولين قدم از كار رسالت است ،و معني آن ترسانيدن مردم از تسليم بوضعي است كه به آن راضي هستند و از مقابله با آن و درگيري با زورمندان ترس دارند.
2-15- اسلام، براي نجات بشريت است از أنواع ستمهاي مادي و معنوي و از هرگونه گرفتاري و آشفتگيهاي رواني و اجتماعي و ... هر انقلابي آزاديبخش در هر جا، براي تأمين يك يا چند نوع از اين رفع ستمها،مستقيماً يا غير مستقيم ،از اسلام (خواه آخرين پيام آن كه قرآن است و خواه ديانت هاي پيشين)بهره ميگيرد.زيرا تاريخ انسان زنجيره اي است كه هر جزء آن – كم يا زياد – با اجزاي گذشته رابطه دارد، و در طول تاريخ گذشته انسانيت، اين، ديانت ها بوده اند كه بشر را بقيام در برابر زورمندان وا داشته اند و زير بناي عقيدتي اين قيامها،"توحيد" بوده و هست كه با اين عقيده، همه انسانها، در برابر آفريدگار تنها، همدرجه و متساوي الحقوقند، و بنابراين هرگونه امتياز و بهره كشي با اين زيربناي عقيدتي ناسازگار است ... و انقلاب ها اگر با اين عقيده جريان يافتند كه توجيه گر علمي آنهاست،آنها را مرتبط يا متصل ميدانيم ،اما اگر رابطه توجيهي با اين مبنا نداشتند،مقطع بشمار مي آوريم.تشريح كامل اين مطلب ،خارج از عهده اين حواشي است.
16- در بحث "رهبري در انقلاب و رهبري در تشكيلات"، اجمالاً متوجه شديم كه مبنا و برنامه اساسي انقلاب اسلامي،قرآن است و در آغاز حركت تمام مسئوليت هاي إجراي اين پيام با تفسير و تبيين آن (كه مستلزم وضع قوانين فرعي است)وظيفه مسئول پيام است،و پس از اينكه افرادي ،شهامت مقابله با نظام حاكم و مقابله با عقايد و افكار و آمال و عادات خود را يافتند و مسير انقلاب را گرفتند ،رهبر و مسئول پيام مكلف است،آنانرا وارد تصميم گيري كند .اما پس از مرگ مسئول پيام ،همه وظايف به عهده خود مردم است (اعم از وضع قوانين فرعي و اجرا)كه بايد شوري بنمايندگي مردم و با نظارت و حق حاكميت هميشگي مردم آنها را بعهده گيرد.در اينجا افزودن اين توضيح لازم است كه آنچه در آغاز بحث اركان آمده ،مستقيماً مربوط بشوراي عالي مملكتي است كه تدوين قانون اساسي و وضع قوانين فرعي و تعيين اركان فرعي و وظايف آنها را در سطح مملكت بعهده دارد،اما مطلب اين نيست كه اداره تمام جامعه فقط يك شوري لازم دارد.اين شوري حاكم بر همه جامعه است،اما پايين تر از آن شوراهاي منطقه هستند كه آنها نيز – پس از رعايت قوانين عمومي – وضع قوانين فرعي تر و متناسب با مذهب و عرف و نياز منطقه و تعيين اركان فرعي را بعهده دارند.اين ترتيب ادامه پيدا ميكند تا زماني كه شوراي عالي پس از گذشتن ده ها سال ميتواند اختلافات مذهبي را(با ترتيبي كه در متن گفتيم)بردارد.توضيحي ديگرنيز لازم است (و اينهمه توضيحات بخاطر بيگانگي از اسلام واقعي است)كه همه واحدها نيز بايد از طريق شوري اداره شوند،و بخاطر دستور صريح قرآن گريزي از اين امر نيست.اما در اين مورد بعضي از مسئولان أمور ايراد ميگرند كه كاركنان يك اداره يا معلمان و شاگردان يك واحد آموزشي يا پرسنل يك واحد نظامي يا انتظامي بعضي ناآگاهند و بعضي خائن.و لذا مسئول بالاتر بايد مسئول واحد مورد نظر را تعيين كند.اين مطلب در حد ذات خود درست است،اما قانون شوري را نقض نميكند به دو دليل اول اينكه: اگر واقعاً اين فرض درست است كه در آن واحد ،افرادي آگاه و دلسوز وجود ندارند پس در اينجا حكم مرحله اول انقلاب تطبيق ميشود كه همه وظايف بعهده رهبر است تا زماني كه افرادي واجد شرايط،پرورش مي يابند. دوم اينكه اگر افرادي با شرايطي پايين تر از حدي كه براي اداره واحد مورد نظر لازم است ،وجود دارند بايد مسئول واحد با آنان مشورت كند و پس ازآن شوري بهترين رأي را انتخاب كند، و اگر شرايط لازم، در افرادي معدود وجود دارد، شوري ،از همين افراد معدود تشكيل مي شود و ديگر افراد غير واجد را در شوري راه نميدهند كه موجب دردسر و انحراف شوند.و بعد اعضاي شوري مسئولان قسمتها را به مسئول بالاتر پيشنهاد ميكنند، كه او نيز اگر در صلاحيت شوري ترديد نباشد، پيشنهاد را بايد بپذيرد.پس مي بينيم كه وجود و اقتدار شوري ،مشروط است به "مرحله سوم از مراحل انقلابي جامعه" كه افراد واجد شرايط در يك واحد وجود داشته باشند،نه مرحله اول كه همه وظايف بعهده رهبر است و نه مرحله دوم كه رهبر باافراد مشورت ميكند ،و حق انتخاب يكي از آرا با او است.
اين مطلب از عنواني كه خدا به مجموعه اعضاي شورا دداه به آساني بدست مي ايد كه پس از اطاعت خدا، اطاعت زسول و بعد اطاعت اولي الامر را واجب گردانيده و صلاحيت اولي الامر را در جائي ديگر با اين صفت نشان داده كه : اگر مسلمانان در مورد مشكلات اجتماعي به پيغمبر خدا و بعد اولي الامر مراجعه كنند آنان چاره مشكل را استنباط خواهند كرد.پس اگر افرادي با چنين صفتي ،در واحدي موجود نباشند،اصولاً آن واحد هنوز بمرحله تشكيل شورا نرسيده است.
1-16- بخاطر رعايت اختصار و رد شدن سريع از روي مطالب ضروري تر باز ايمن مطلب را موكول مي كنيم به آخر حواشي نه آخر اصل رساله.
17- اين عنوان براي نشان دادن شكل و خصوصيت اصل حكومت است .اما اصطلاح "خلافت" تنها محدود به رئيس دولت (يا قوه مجريه) است ،و بعضي به خاطر توجه نداشتن به تفاوت حكومت و دولت خلافت را به عنوان رياست حكومت شناخته اند.در حالي كه اين" قوه" موجوديت ذاتي ندارد و (چنانكه در مقدمه بحث اركان گفتيم )موجوديت آن، از شوري كسب مي شود.
18- شايد امروز، اجراي چنين برنامه اي در نظر بعضي دشوار باشد،زيرا "مذهب گرايي" كاري كرده كه بيشتر با كتب فقها و دانشمندان مذهب سروكار دارند تا با قرآن!.حتي بعضي در اين روش كه عامل تفرق است – چندان مبالغه مي كنند كه بجاي ارزيابي مطالب كتب و تعيين ارزش آنها از طريق تطبيق با "كتاب" قرآن را با آنها مطابقه مي كنند، و با ديدومعيارهاي آنها قرآن را تفسير ميكنند ، و حتي از اين نظر خطرناكتر : اگر مطلبي بسيار روشن و آشكار در قرآن باشد ،اما با معيارها و آراء دانشمندان يكي از مذاهب انطباق نداشته باشد ،بعضي از علماي پيرو آن مذهب،گفته قرآن را بي اعتبار ميسازند. و اين است مراد حضرت رسول (ص) به نقل قرآن كه از انحراف امت ،شكايت ميكند:" يا رَبّ إن قومي اتَخَذوا هذا القرآن مَهجورا". در حاليكه نه تنها آراء دانشمندان بلكه أحاديث موثوق ببها نيز در معارضه با قرآن،ارزش خود را از دست ميدهند ،زيرا ما مكلفيم كه حتي احاديث را با قرآن تطبيق كنيم ،و اگر با آن مخالفت داشت ،بر ديوار بكوبيم ، چون آنچه "لايأتِيه الباطل مِن بين يَديه و لا مِن خَلفِهِ ...." و آنچه مشمول وعده : "إنا نحن نزلنا الذِّكر و إنا له لحافظون" ميباشد ،فقط قرآن است .تنها قرآن است كه در يك كلمه آن ترديد حاصل نمي شود.درحاليكه معتبرترين حديث چنين تضميني ندارد.
بهرحال، همه بكوشيم بلكه ارزشها را، بجاي خود بازگردانيم .... و بكوشيم كه اين حركت ايران ،به يك" انقلاب اسلامي تمام عيار" – نه تنها يك انقلاب سياسي – بيانجامد... و تنها در صورتي، اين حركت تبديل به انقلاب كاملاً اسلامي مي شود، كه نقد و بررسي آراء و نظرات تمام دانشمندان و نيز ارزيابي احاديث را با تطبيق مجدد و دقيق و بدون تعصب با قرآن شروع كنيم ... و اين اقدام بزرگترني انقلابي خواهد بود كه پس از قرن ها تفرق و مذهب گرائي،ما را بسوي وحدت بازميگرداند... و نبايد پيروان هيچيك از مذاهب اسلامي از اين اقدام بيم و هراسي داشته باشند.زيرا اگر مسائل مذهب آنان درست است ،با اين كار تحقيق درستي آن بر همه محرز مي شودو اگر مسئله اي نادرست در يك مذهب وجود دارد بايد بدون تعصب از آن دست برداريم : "لِيُهلِكَ من هلك عن بينه،و يحيي من حي عن بينه".
چنين اقدامي ،نه تنها بزرگترين و استوارترين وحدت را به مسلمانان ايران مي بخشد،بلكه راه را براي وحدت همه مسلمانان جهان نيز باز خواهد گردانيد،و ان وقت هم عالم اسلام از اين همه ضعف و عقب ماندگي معلول تفرق،نجات پيدا ميكند،هم تبليغ اسلامي از اين گرفتاري ناشي از دو دستگي مبلغين سني و شيعي ،رهائي مي يابد و در نتيجه ،كساني كه در شرق و غرب جهان ،به اسلام علاقمند ميشوند،دچار سراسيمگي نخواهند شد(كه متاسفانه الان هستند و غالبا بهمين جهت ،از اسلام روگردان ميشوند.)
19- ميدانيم كه اكنون آموزش بر پرورش مقدم است چنانچه نام وزارت "آموزش و پرورش "دلالت دارد(البته در فرضي كه اساساً، پرورش مورد توجه باشد، كه نيست). اما در اسلام، برعكس: پرورش مقدم بر آموزش است (بايد توجه داشت كه تقدم، هم زماني است و هم از نظر ارزش و منزلت ). زيرا اولاً چند سال از عمر كودك ميگذرد كه در آن ،خواندن و نوشتن و سواد آموزي مطرح نيست .در حاليكه پرورش در اين سالهاي آغاز زندگي نه تنها لازم است بلكه سنگ بناي شخصيت آينده انسان است .ثانياً پس از سپري شدن دوران كودكي نيز انساني با تربيت كامل ولي بيسواد بهتر است از شخصي با سواد ولي محروم از تربيت درست.پس در عين اينكه حكومت اسلامي موظف به تأمين هم پرورش و هم آموزش است ،بايد بمسأله پرورش،بيشتر توجه كند و اساسي ترين مرحله پرورش با ايجاد خانواده سالم بوسيله پدرو مادر آگاه و خوش اخلاق و با تفاهم و بي عقده فراهم ميشود.ابراهيم بزرگوار نيز با آن همه عظمت درك،از اهميت و اولويت پرورش،غافل بود كه دعا ميكند : "ربَّنا وابعَثَ فيهم رَسولاً مِنهم ،يتلو عَلَيهم آياتكَ و يُعَلِمُهُم الكِتابَ و الحِكمَه و يُزكيهِم ...." اما خدا، در اجابه دعوت او ،مقياس ارزيابي را نيز براي ما تصحيح ميكند كه : "كما أرسلنا فيكم رسولا منكم،يتلو عليكم آياتنا و يُزكِيكُم و يُعَلِمُكُم الكِتابَ و الحِكمَه ..."
1-19- شوري اُصولاً آزاد است كه بهر ترتيب كه شرايط اقتضا ميكند ، جامعه را إداره كند ، و اينكه ميگوئيم : "ناچار است اركاني تعيين كند "، بمعني تكليف ديني نيست ،بلكه منظور، نياز عملي است.در مورد تعيين اركان و تقسيم وظايف نيز بهر طريق كه مصلحت بداند عمل ميكند .مثلا :
الف: در بعضي جوامع محدود و با شرايط يكنواخت ، هرچند ركن فرعي را كه لازم باشد در مركز كشور ،مستقر ميگرداند،و تعيين مسئولان اَجزاي هر يك ركن را در نواحي مختلف كشور،بازخود بعهده ميگيرد،يا بمقامي كه در رأس آن ركن تعيين كرده ، ميسپارد كه او با نظر شوراي شايسته همان اجزائ مسئولان را منصوب دارد.
ب: در كشوري از مليتهاي مختلف – مثل ايران – امور هر منطقه را به شوراي ذيصلاح آن منطقه ميسپارد ، كه مطابق شرايط منطقه زير سلطه خود را اداره كند.اما نماينده اي از طرف شوراي عالي،براي نظارت بر كار شوراي منطقه اعزام مينمايد تا اگر تخلفي از موازين عمومي و مشترك ديد گزارش كند ، و شوراي عالي ،تصميم لازم بگيرد .
ج: شوراي عالي بعضي از وظاليف أركان را،بروال" مركزيت" در مركز ،مستقر ميسازد كه نصب مسئولان اجزاي آن ركن در مناطق طبق صورت دوم خواهد بود. و بعضي ديگر را ، بر اساس "لامركزيت" به شوراهاي مناطق ميسپارد(بايد متوجه باشيم كه در هر حال ركن دفاعي،مستقيما زير نظر شوراي عالي است و لا مركزيت،شامل آن نميشود.).غير از اين سه صورت ،صورتهاي گوناگون ديگر،فراوان ، است كه بشرط إنطباق با موازين اسلامي و ندادن مجال به استبداد ،شوري ميتواند هر كدام را اجرا كند ، اما مناسبترين صورت براي ايران كنوني همان صورت دوم ميباشد.
20- تفاوت شرايط،موجب تفاوت تكليف نيز ميشود.درچهارده قرن قبل ،مسلمانان براي رسانيدن پيام اسلام بگوش ستمكشان ناچار بودند با حضور نظامي و فدا كردن جان و مال، اين وظيفه را انجام دهند.زيرا قدرت هاي حاكم در هر منطقه بآساني ميتوانستند ملت را در محاصره سياسي و تبليغاتي محصور سازند، بطوري كه نتوانند از خارج جامعه خود كمترين اطلاعي بدست آورند.اما امروز اين تكليف سبكتر ميشود.زيرا با استفاده از مطبوعات و از راديو و حتي تلويزيون ميتوانيم ملت ها را آگاه كنيم و براي درهم كوبيدن حكومتهاي زورگو به خود آنان كمك كنيم (مسلم است كه بهرحال تكليف فدا كردن جان و مال باز مطرح است اما نه مانند گذشته).متأسفانه در بعضي از كشورهاي ماركسيست هنوز شرايط قرون گذشته حاكم است كه مطبوعات خارجي محدود است ،و راديو با توانائي گرفتن صداي داخلي ، براي مردم ميسازند!
21- يعني : چگونه (خود را مسلمان مبدانيد و ) جانبازي نميكنيد بخاطر راهي كه خدا براي زندگي نشان داده (كلمه" في" يعني بخاطر) و بخاطر مستعضفان(يعني مردمي كه قدرت دارند و بضعف كشيده شده اند و اين ضعف تحميلي است) از مردان و زنان و كودكان كه فشار زندگي بر آنان بقدري زياد است كه حتي از وطن بيزارند و از خدا ميخواهند كه آنانرا از آن ديار مأنوس و محبوب شان نجات دهد.از اينجا روحيه ارتشي اسلامي را، با روحيه ارتشي در غير جامعه اسلامي بخصوص در كشورهاي استثمارگر بزرگ مقايسه كنيد.
1-21- در اين سالهاي اخير كه درباره حكومت اسلامي، و بخصوص درباره نظام اقتصادي اسلام بحث مي كنيم، غالبا براي روشنفكران و درسخوانده ها ،سئوالات يا ايرادهايي پيش ميايد ،از قبیل اينكه:
1- چرا اسلام ،برنامه اقتصادي خود را پياده نكرده است ؟
2- از مفهوم سوال اول ،چنين نتيجه ميگرند كه : پس از اسلام توانائي پياده كردن برنامه هايش را ندارد و قابل اجرا نيست .
3- چرا حكومت اسلامي ،مسيرش عوض شد؟
در مقدمه جواب بسئوال اول ،ميتوانيم ساده ترين واقعيات زندگي را نگاه كنيم تا با دركي درست و واقع بينانه و دور از خيالبافي و ذهنگرائي ،موضوع سئوال را مطالعه كنيم.آنگاه نتيجه بدست آمده نيز قابل إطمينان خواهد بود: در شهري، يا دهي، يا حتي خانه اي ،حادثه اي – مثلاً حريقي – رو ميدهد،و اهل خانه زير آوار ميمانند .اگر يك نفر براي نجات اهل خانه برسد ،كدام يك از دو طريق زير را عملي كند ؟ الف: اولين شخص را از زير آوار بيرون ميآورد.تمام وسائل و امكانات و وقت خود را بكار ميگيرد،تا بهبود كامل را براي اين شخص،كاري به بقيه ندارد .ب : اولين فرد را از زير آوار بيرون ميكشد،پس از آنكه او را از خطر مرگ نجات داد،بلافاصله تلاش براي نجات ديگران را شروع ميكند و اين تلاش را تا بيرون آوردن آخرين فرد ادامه ميدهد ، بعد از اينكه اطمينان يافت كسي زيرآورا نمانده معالجه و درمان نجات يافتگان را شروع ميكند، بي ترديد منطق انساني روش دوم را مي پذيرد.
واقعيت اين است كه جهان بشريت در چهارده قرن قبل ، درست حالت اهل آن خانه در زير آوار مانده را داشت.همه در زير ستم زورگويان و چپاولگران بزرگ و كوچك دست و پا ميزدند،نقطه روشني نبود كه ستمكشان را بسوي اميدي – هر چند ضعيف – رهنمون گردد.در چنين شرايطي، رسالت اسلام، مبارزه را شروع ميكند،زيادي از اسيران فرهنگ و قراردادهاي استثماري آزاد ميشوند ... و قرار داد اين آزادي و پذيرفتن پيام اسلام ،چشم پوشي از آسايش و فدا كردن مال و جان بخاطر نجات ديگران است(بحاشيه پيشين مراجعه شود)درست همچنانكه اگر كسي از اهل خانه مورد مثال از زير آوار نجات يابد و تواني داشته باشد ، اخلاق سالم انساني حكم ميكند كه او نيز همكاري با امدادگر براي نجات بقيه را شروع كند.
با مختصر مطالعه اي درباره حوادث و وقايع صدر اسلام متوجه ميشويم كه : اگر جامعه اسلامي را در هر اندازه جغرافيايي و انساني محدود مي كردند و سرگرم اجراي كامل برنامه هاي گوناگون و از جمله نظام اقتصادي ميشدند ، كار آنان درست شباهت به كار امريكا و شوروي پيدا ميكرد كه دارند هزينه هاي كلان را براي اكتشافات فضائي" بر باد ميدهند" اما در زير چشم آنان هر روز هزاران كودك از گرسنگي ميمرند.يا مانند رفتار بعضي از خانواده ها كه مرتب ،مشغول آراستن خانه و پختن خوراكهاي مطبوع و تأمين وسائل رفاهي و بهداشتي براي خانه خود هستند اما إعتنائي ندارند كه در بغل دست آنان، خانواده ها ، براي تنها نان و آب جان ميكنند!!
از جواب سوال اول ،نادرستي نتيجه گيري كه ميكنند ،روشن ميشود،بعلاوه اينكه اصولا إجرا يا عدم إجراي يك برنامه بهيچوجه نشانه قابليت آن برنامه براي إجرا نيست .زيرا ممكن است برنامه اي بسيار آسان قابل إجرا باشد اما مسئولان بدلائل گوناگون نخواهند يا نتوانند آنرا إجرا كنند.اساساً مطرح كردن چنين إيرادي ناشي از شناختي نادرست نسبت به انسان است كه در ضمن دادن جواب بسوال شماره 3 اين مسئله نيز روشن خواهد شد در توجيه سوال شماره 3 كه : چرا مسير حكومت اسلامي پس از مدتي كمتر از نيم قرن عوض شد؟ميگويند : هر پديده اي تا زماني كه قابليت ماندن را دارد ميماند ، اما زماني كه از بين ميرود قابليت ماندن را از دست داده وإلا از بين نميرفت، ميگويند:پس اسلام نيز نظامي بوده كه تنها براي آن مدت توانسته بدرد بخورد ،چون خدمات و برنامه هاي انقلابي سودمندي كه داشت ، فقط براي همان مدت بود ، و پس از اينكه جامعه را متحول نمود قابليت بقا را از دست داد، و لذا از بين رفت ... و از اين قبيل استدلالها.
اساس اين اظهار نظرها از آنجا ناشي ميشود كه" انسان" را از همه جهت، چه از جهت وجود مادي و جسمي و چه از جنبه ما دي زندگي و چه از جهت جنبه معنوي زندگي ، با ساير موجودات طبيعي مقايسه ميكنند و تمام قوانين طبيعت را ،شامل انسان نيز ميدانند ... و اين اشتباهي بس بزرگ است .
براي اينكه به ابعاد اين اشتباه بطور كامل و از جميع جهات پي ببريم ، نياز به روشن شدن چند مطلب اساسي داريم : 1- تفاوت سه نظام" طبيعي" و" اختياري غريزي " و" اختياري تعقلي" كه در غيرجانداران با تعبيري كلي،تنها نظام اول مطرح است،و اين نظام بر پديده هاي طبيعي حكومت دارد بدون اينكه فعاليت و تلاشي اختياري لازم باشد ، در جانداران (غيرانسان)نظام اول ، حكومت ميكند ، و فعل و انفعالات ذرات وجود هر جانداري بدون دخالت مستقيم آن جاندار ، جريان مي يابد و علاوه بر نظام اول ، نظام دوم نيز مطر ح است، كه بمقتضاي اين نظام جاندار با راهنمائي غريزه نيازهاي بقاي مجموعه وجود خود را بعنوان يك موجود (هرچند از ميلياردها موجود جداگانه تركيب شده) درك ميكند.و بايد از اختيار محدود خود براي تأمين آن نيازها استفاده نمايدو إلا وجود مجموعه بنام يك جاندار قابل بقاء نخواهد بود.أما در انسان هم نظام اول حكومت دارد (كه در اينجا با همه موجودات طبيعي و جانداران شركت دارد)،و هم نظام دوم مطرح است (كه در اين مورد با تمام جانداران جهت اشتراك دارد )،وهم اضافه بر اين دو نظام،نظام خاص او - كه اساس انسان بودن او، و امتياز او از تمام عالم ماده و حكومت او بر عالم ماده است – مطرح است يعني نظام اختياري تعقلي ... و آنچه در زندگي انسان بطور استثنائي مطرح مي باشد كه براي بقيه موجودات مطرح نيست ، در زير سيطره اين نظام است ..و انسان در شعاع اين نظام چندان تسلط و اراده دارد كه حتي ميتواند دو نظام ديگر وجود خود را نيز، تحت فرمان خود درآورد.
مطلب دومي كه بايد درباره انسان بدانيم "دو بعدي" بودن تركيب او است.در حاليكه بقيه موجودات (تا آنجا كه ما مي شناسيم زيرا اطلاع از اشكال وجود در منظومه هاي دور دست نداريم)اعم از بيجان و جاندار، عموماً يك بعدي هستند .موجودات يك بعدي ،به نسبت انسان ،موجوداتي بسيط و ساده هستند .بدين معني كه با شناخت يك واحد يا يك فرد از هر نوع خاص ، قانوني بدست ميآوريم كه ميتوانيم آن قانون را شامل همه واحدها و افراد ديگر آن نوع بخصوص بدانيم ، و همه را با همان قانون نگاه كنيم و بسنجيم،گرچه اين جنبه خصوصيات نوعي در انسان نيز صادق است ، أما با اين حال، تفاوت هائي چندان مهم و اساسي ما بين افراد اين نوع وجود دارد ، كه گاهي دو فرد را كاملاً در دو نقطه تضاد قرار ميدهد بطوري كه فاصله و اختلاف آن دو فرد ، از اختلاف دو نوع از موجودات وسيعتر وعميقتر است.اين اختلافهاي گوناگون است ، و نيز هزاران درجه در هر يك از انواع اختلافها ممكن است وجود داشته باشد... و لذا هيچوقت نميتوانيم با شرح و مشخصاتي كه مثلاً – از يك فيلسوف انساندوست بدست ميآوريم ،مقياسي براي شناسايي يك فئودال عياش و بيسواد بسازيم و ... و ...
مطلب سوم در مورد انسان اين است كه در محدوده كار وجود ارادي و تعقلي او ، دو صورت از زندگي مطرح است: 1- زندگي مادي 2- زندگي معنوي. درك نيازهاي مادي – و حتي آزها و هوسهائي كه جزو نيازها نيستند- براي همه آسان است، ولي درك نيازهاي معنوي، براي همه مقدور نيست،بعلاوه تلاش براي تأمين نيازهاي مادي و ارضاي آزها و هوسها – خواه در محدوده يك زندگي ابتدائي و خواه در سطحهاي پيشرفته علمي – تقريباً آسان است.اما تلاش براي تأمين نيازهاي معنوي – بفرضي كه درك هم شده باشد – بسيار پر دردسر و مشكل است.(از اين جنبه ها هم گذشته ،كساني كه نيازها را درك مي كنند و همت و تلاش براي تأمين آن و نجات جامعه را نيز دارند ،چون انسان را نميتوانند با آنهمه تفاوت در افراد ، و با آن همه پيچيدگي وجود دو بعدي – بشناشند هرگز نمي توانند راه هاي تأمين همه جانبه زندگي معنوي وي را درك كنند ... و اينجا است كه بايد تعيين كننده نظام اين جنبه استثنايي انسان ، همان أراده اي باشد كه نظام دو جنبه كم اهميت تر را براي همه پديده هاي بيجان و براي جانداران تعيين كرده است...)
بواسطه تفاوت هاي فراوان جنبه مادي و جنبه معنوي زندگي انسان (كه در اينجا نميتوانيم بهمه اشاره اي هم بكنيم)، تاريخ زندگي مادي، تقريباً جريان تكاملي شبه منظمي، يا شبيه يك خط منكسر دارد كه مجموعا – صرف نظر از تغيير مركزها و نشيب و فرازها و خاموش و روشن شدن ها – ميتوان تا حدي جمله مشهور دانشمندان را كه : تاريخ بعقب برنمي گردد، درباره آن درست دانست(البته باز تاحدي .يعني: اگر در نگاهي كلي و اجمالي، از ابتداي پيدايش انسان و زندگي روي درختان و در غارها را، تا امروز كه عصر فضا است، مرور كنيم ،مي بينيم كه مجموعاً، اين حركت، تقدمي و تكاملي بوده است و گرنه، نمونه هاي فراوان از تمدنها را در تاريخ مي شناسيم كه درخشيده اند، و بعد خاموش شده اند، و بعد گاهي، تا قرن ها، نه در آنجا و نه در جائي ديگر ،آن حركت زنده نشده، و تاريخ در همه، جا به مرحله پيش ازآن تمدنها برگشته است).
اما حساب جنبه معنوی زندگی انسان، بکلی فرق میکند . نمودار یا تعبیر ساده ای برای نشان دادن مفهوم زندگی معنوی، عبارت است از اینکه :روابط انسانها، از ستم و تحقیر و استبداد و امتیازات ،و از ترس و تنفر و خصومت ،و از نگرانی و اضطراب، بدور باشد،یا نباشد که اگر باشد، زندگی معنوی جامعه، سالم است ،و اگر نباشد، ناسالم است .وقتی طول تاریخ انسان را نگاه میکنیم،می بینیم که این جنبه، بخلاف جنبه مادی، مطلقاً در خط تکاملی، جریان ندارد، و مرتب، تاریخ است که بعقب برمی گردد.یا حرکت تقدمی پیدا میکند، و حتی تقدم یا تأخر این جنبه، رابطه ثابتی، با جنبه دیگر نیز ندارد یعنی، گاهی هر دو جنبه با هم بطور تقدمی یا تأخری، جریان می یابند، و گاهی يکی در یک جریان هست و دیگری نیست یا جنبه مادی، جریان تکاملی دارد و جنبه معنوی ،سیر قهقرائی. (اما مجموعا در تاریخ، می بینیم که هرگاه، زندگی معنوی، تکانی تکاملی یافته – مانند انقلاب های دینی – اثری عظیم بر زندگی معنوی نیز گذاشته است.).
چهارمین مطلب برای روشن کردن ابعاد اشتباهی که موجب طرح سوالها و ایراد های آغاز این توضیحات میشود،درک درست رابطه انسان با تاریخ است .بسیاری از دانشمندان می پندارند که تاریخ حاکم بر انسان است و مسیرش را تعیین می کند .در حالیکه تاریخ، فقط وجود ذهنی دارد ،اما انسان (یعنی : افراد انسان)وجود مادی و خارجی دارد ، ... و عجیب تصوری ایده آلیستی است که یک وجود ذهنی را بر یک وجود خارجی و عینی، حاکم شماریم و سرنوشت این موجود خارجی را بدست آن موجود ذهنی بسپاریم .
بهرحال هر یک از مسائلی که در این حاشیه شماره 21 مطرح شده، نیاز به شرح و تفصیل طولانی دارد که در این رساله کوچک نمیگنجد.بعضی از آنها را در سخنرانیها یا درسها گفته ایم، و روی نوار ضبط شده است اما از این اشاره های کوتاه میتوانیم، این نتیجه را بدست آوریم که انسان در ساختن جامعه خود و اداره آن، آزاد و دارای اختیار است، و تاریخ زندگی معنوی او همیشه، عرصه مبارزات نیروهای آزادیخواه و انساندوست، با نیروهای اهریمنی ضد بشر بوده، و هست، و خواهد بود ... و هیچ جبری وجود ندارد که مسیر زندگی معنوی، را در یک جامعه، بر تکامل یا بر قهقری وادارد ... و این انسانها هستند که در جدال بر سر دو مسیر، به تناسب مرتب و آماده کردن شرایط گوناگون، تاریخ را در یکی از دو جهت بحرکت درمی آورند ،نه تنها جامعه های دینی، بلکه جامعه های دیگر را نیز ببینند، و از جمله کشورهای مارکسیست را (که 20-30 سال پیش، طرفداران مارکسیسم، نظریه تاریخی، این مکتب را از اصول مسلم و ثابت علمی، می پنداشتند، و قبول نمی کردند که روزی در یکی از این جامعه ها، سیر قهقرائی پیش میآید ... اما بالاخره، همه جا را دیدیم.)بنابراین، توقف حرکت تقدمی اسلامی، و شروع سیر قهقرائی طاغوتی، و شکست حکومت شوری و روی کار آمدن حکومت سلطنت ،و .. همه معلول احوال و حرکات و جهتگیری های انسانها بود، نه جبر تاریخ و نه قابلیت یا عدم قابلیت برنامه و مکتب برای ماندن...
22- غالبا مابین" نظم" و "دیکتاتوری" دچار اشتباه می شوند، و این اشتباه، نه تنها در فکر بلکه در جامعه ها نیز، غالبا موجب سردرگمی، و حتی گاهی عامل شدیدترین نوع خفقان می شود .نظم جامعه به هر صورت حتی اگر به صورت کشتن افرادی هم صورت گیرد مطلوب است و ضروری.اما استبداد بهر صورتکه باشد ولو با جلوگیری از گفتن یک جمله تنها در یک مجلس محدود – نامطلوب است و محکوم .تعیین مرز مشخص مابین این دو ،در یک تعریف جامع و مانع، مقدور نیست .نظم باید با تأمین آخرین حد آزادی برای همه، صورت گیرد، بدون اینکه کسی اجازه داشته باشد بدیگری یا بدیگران، کمترین زیانی برساند،حتی با یک اتهام ناروا یا یک اهانت نابجا ... اما استبداد آن است که فردی یا افرادی، اجازه بیان عقاید یا نظرات یا ایرادهای خود را نداشته باشند ... و آنچه مهم است ،تأمین نظم است بدون اینکه به استبداد بیانجامد، و نابود کردن استبداد است بدون اینکه به استبداد بیانجامد و نابود کردن استبداد است بدون اینکه هرج و مرج یا خیانت پیش بیاید ... و راستی، تطبیق عملی این روش، کاری است فوق العاده که به آگاهی و اخلاقی فوق العاده نیازمند است. زیرا در عمل، عجیب این دو متداخل میشوند...
3- دو مثال میتواند این مطلب را روشن کند.
مثال اول : دو دِه را تصور کنید که در هر کدام یکصد خانوار زندگی میکنند. در یکی از این دو، همه مردم احساس امنیت و آسایش میکنند .هیچکس از دیگران واهمه ندارد .درها همیشه باز است ،و کسي نمی ترسد که دیگری بخانه اش ،بجانش ،به زن و بچه اش، قصد تجاوز داشته باشد.همه در خانه گلی، و روی گلیم زندگی میکنند، و خوراکی آنها بسیار ساده و بی تشریفات است، و زندگی در شرایطی ابتدائی می باشد.کسی بر دیگری تحکم نمی کند و ناز نمیفروشد هیچکس، از کسی دیگر نه شکایت دارد و نه گله ای،همه همدیگر را صمیمانه دوست دارند، و هرکس آنچه برای خود دوست دارد، برای همه هم دوست دارد، و ... اما در دِه دیگر نگرانی و اضطراب حاکم است، هرکس واهمه دارد، مبادا از طرف دیگران به او و تعلقات و حقوقش تجاوز شود.همیشه درها بسته است ،و با هر دق البابی دچار ترس و واهمه میشوند.عده ای در اوج رفاه و در نهایت ناز و نعمت زندگی می کنند، و بر جان و مال و ناموس دیگران تحکم می ورزند.همیشه دل یک عده پر است از شکایت هائی که جرأت بر زبان آمدن را ندارند.با اینهمه نعمت در این دِه فراوان است.و هیچکسی از گرسنگی و نداشتن لوازم رنجح نمیبرد.و زندگی در اوج پیشرفت و با استفاده از کاملترین امکانات است.کسی به دیگری اعتماد ندارد و هیچکس ،صمیمانه دیگری را دوست ندارد ...