بمن باز گویند: بُکن زندگی کمی با مقامات سازندگی.
بمن باز گویند: آرامتر، از احوال دنيا بشو با خبر.
بمن باز گویند: کز احتیاج، شده حرف تو چون ُدّربی رواج.
بمن باز گویند: ای بیشعور! همه ناکسان زر گرفتند و زُور.
بمن باز گویند: بیدار شو! ره زندگی گیر و سالار شو
بمن باز گویند: با ایدهآل تو بی سود کردی جهان کمال.
بمن باز گویند: که این خوشدلان برندت به دانشگه و پارلمان.
بمن باز گویند: ای با هنُر! وزارت دهندت چه خواهی دگر؟!
بمن باز گویند: کز بهر نان کمی نرم کُن با بزرگان زبان.
بمن باز گویند: کای حق پرست! بدهکاری از مرگ ناخوشتراست.
بمن باز گویند: ای سنگدل ! زن و بچهات را بسختی مَهِل.
بمن باز گویند: ای بد زبان ! نسوزد دلت بر محّمد ژیان؟!
بمن باز گویند: زندان بس است، یکیحرف بس، گربخانه کساست.
بمن باز گویند: بر حفظ جان بیندیش گر نیستی فکر نان.
بمن باز گویند: صدها هزار زمردان نامی زدندی بدار
بمن باز گویند: در مملکه تو تلقی باَید مَک فی الْمَهْلَکَه.
بمن باز گویند: اندز گیر اَولی اْلاَمر را امر و فرمان پذیر.
بمن باز گویند: ای بد گمان ! مگر مردمی نیست در دیگران؟!
مگر چند میلیون ملّت خرند! تو تنها مسلمان همه کافرند؟!
چرا سخت گیری کنی این چنان؟ مگر برتری از فلان و فلان؟
بمن باز گویند: عصیان مکن خودت را گرفتارِ حرمان مکن.
چنین سرکش و نابفرمان مباش زاحسان دولت گریزان مباش.
بمن باز گویند: بر خواهرت ترحُم کن و بر دل مادرت .
که آزردن قلب مادر خطاست رضا مندی او رضای خداست،
ندارد دگر مادرت تاب درد که بیند یکی بچهات رنگ زرد.
کسانت همه خون بدل گشتهاند زفقرت گرفتار سِل گشتهاند.
زنت گشتهازغصه رُخ چون خزان خودت گشتی ازدرد و غم ناتوان.
ببین اشک مادر چو بچه گریست که میوهای؟ او بگوید که نیست.
و یا خواهد اسباب بازی از او کند باآرزوهای خود، گفتگو:
که آن بچه را هست طیّارهای چه زیبا و خوشگل، چه مهپارهای
فلان بچه دارد یک رادیو که چون ابر غرّش کند جان تو
فلان بچه را میشناسی که کیست؟ یکی تانک دارد ندانی که چیست!
چه گوید؟ چه خاکی کند بر سرش به این آرزوهای او مادرش
بَرو بچّهٔ خلق دریا روند بماشین نشینند و صحرا روند،
زن وبچّهٔ تو بمنزل به بند بحسرت کسان رانگه می کنند.
زنندم بسی طعنهٔ آبدار بگیرند از کین من زار زار،
خراشند با چنگ روی و جبین بکوبند عمّامهها بر زمین:
که دشمن بخندد به کردار تو دل دوست خون شد زرفتار تو.
شماتت بود داغتر از لهیب: که بیغیرت از دین ندارد نصیب،
بیا قولکی ده که تا رهبران دهندت زرو زیور بیکران،
ترا صد هزاران و میلیون دهند ترا کاخ و ویلای گلگون دهند
برای کسانت شوی دستگیر رهانی زمحنت هزاران فقیر
نشینی بسیارهٔ بهترین جهان بر تو گردد بهشت برین
هر آنجا که خواهی زن و بچّه را بگردش بری با نشاط و صفا.
بمن باز گویند: دولت ستای به بحر تقارب تقرب نمای
که هرچه خواهی ز دُرّ و گهُر بدست آیدت سهل و بی دردسر،
بیا کشور تو خریدار توُست، شهنشاه مشتاق دیدارتست،
بیا مردی کن نصیحت پذیر ازین خوان یغما تو هم سهم گیر،
مسلمان! بیا بشنو از دین همین: که مرد آنکه شد مرد دنیا و دین.
بمن باز گویند و گویند باز، چه از من محال است جویند باز.
ولی من نیم آنکه افسون شوم که با ساز سازنده افسون شوم،
نیم آنکه با خون خواران پست زخون یتیمان شوم سیرو مست،
نیم آنکه از احتیاج دِرَم زرنج فقیران نصیبی بَرم.
زاحوال دنیا شدم با خبر که آرام ندارد بر من گذر.
بگویند با من که از احتیاج، بنزدکی حرفم ندارد رواج؟
بر آنان که هست از ستم جاهشان؟ ویا ریزه خواران دگاهشان؟
خوشا آنکه اینان گریزند از او، ستیزند چون اوکند گفتگو.
ولی دیگران از فریب و فشار که بینند از ظالم و جیره خوار
گریزند ار حکمت ناصحان، وگرنه ستانند از آن بجان
نه حاجت کند، شیر،رو به مزاج، نه روبه شود شیر، بی احتیاج.
تو خواهی خورم من فریب غرور: چرا ناکسان زر گرفتند و زور؟!
زرناکسان ناکسان را سزاست، کههرگزکسازناکسان زر نخواست
شعور است با ناکسان کس شدن؟! گستن زکسها و ناکس شدن!
نخواهید از من که بیدار شو. بگوئید: غافل شو و خواب رو!
که بیدار ساکت ربیداد نیست، به سالاری دزد دلشاد نیست.
مرا زندگانی نیر زد بدان که با لاشخوران شدن همگنان.
چنان گشته دنیای ما بی کمال غم خلق خوردن شده ایده آل!
دل و دین فروشند و تن میخرند، مال آنکه پولی بدست آورند!
مرا گر کمالی است بهر نان چه سان میکنم سجده بر ناکسان؟!
ستایند مکر و فریبِ لِآم که با طعمه آرند شیری بدام!
بهای یکی بوسه یکی جان برند، برای دو نان دین و ایمان برند.
بگو: خاکی پست! برداردهم، که در آسمان است ما را مقام
گر از تو است دانشگه و پارلمان تفو باد، همچون وزارت بر آن.
زبان در دهان بهر حق گفتن است وگرنه کجاست فرقهشیار ومست؟
چو ناحق زبان گفت از بهر نان چه بهتر که اصلا نباشد زبان.
مرا آن زبان به که با ناتوان بود نرم و با ظالم تیغ بُرّان
تواضع تحمّل بود از فقیر، ولیکن تزلُّل بود با امیر.
صحیح استکان دربر حق پرست، بدهکاری ازمرگ ناخوشتر است،
ولی چیست مدیونی این چنین: خیانت به امّت، خیانت به دین،
که فردا چو برخواست روز حساب نه پزداختن ممکن و نه جواب!
نه مدیونی پولی از دوستان که باشد امیری به پرداخت آن.
چهرحمی است برنفس واهلوعیال که بفروشم ایمان و دین و کمال
ستانم یکی چند لقمه بکام کزان خون بتن نیز گردد حرام؟!
پدر: چنین است معنای رحم نیالاید از جیفر خون پسر.
مرا باز گوئی که زندان بس است؟ ندانی که دربند ناکس کس است؟
کسی را که توحید باشد شعار نترسد ززندان نترسد ز دار،
نباشد به فکر مقام و ضیاع نجوید زارباب دنیا متاع.
«موحّد چه زر ریزی اندر برش چو شمشیر هندی نهی بر سرش
اُمید و هراسش نباشد زکس بر اینست بنیاد توحید وبس»
ورا بمقصد رهی است چو زندان که او را دانشگهی است
در آنجا یکی درس آموختم کزان یک جهان فهم اندوختم،
شدم زان به وضع جهان آشنا بصدها رموز نهان آشنا،
بفمیدم امراض این نصل چیست، فریبندهٔ مردم ساده کیست،
مرا آن یکی درسعُمری بس است کهیک حرف بس گربخانهکساست
اگر مردمی است در ما دگر نگردیم با رهزنان هم سفر.
مرا چون بود فکر با حفظ جان؟ که جز دست حق نیست قادر برآن،
اجل را نباشددمی دیر و زود، از اندوه بر حفظ جانم چه سُود؟
بفرمان حق در تن آید روان، بفرمان حق هم شود زان روان.
زنسل امیران یکی شاهزاد، زخویشان نزدیک خود کرد یاد،
در خانهٔ ابن عبدالعزیز فرود آمد و دیدگان کرد تیز:
که بیند یکی وضع رقّت پذیر، بسازد به آن رام قلب امیر،
بجز نان خشکی بسفره نیافت. خروشان بنزد خلیفه شتافت
که: در خاک اسلام کاشانه ای پریشان نبینی بجز خانهای!
همه مؤمنان بینیازند و شاد، فقط خانه توست خالی ززاد!
ندارند اهل تو در دسترس نه نان و پیاز نه آش عدس!
دلت چون نسوزد بر این کودکان؟! که نارسته دندانشان در دهان!
که چون نان خالیوخشکی خورند؟ چه اندازه بینند از تو گزند؟!.
چو فاروق ثانی علیه السّلام شنید از پسر عّم خود این کلام،
فرو خواند فرزندگانش به پیش بیا راستنشان دل به اندرز خوش،
بگفتا: دو راه است در پیش باب. کدامین شما میکنید انتخاب؟
یکی اینکه سازید با فقر و رنج، دگر اینکه سازید انبار گنج.
قناعت بکسب حلال و متین بود راه پیغمبر و راشدین.
تنعُمّ زدارائی بیت مال نباشد برای امیران حلال
که این مال دارائی اُمّت است، خیانت در آن موجب لعنت است،
بسی جور کردند اجداد ما بمال مساکین ودین خدا،
نمودند رسم خلافت فنا کردند کاخان شاهی بنا.
دگر ننگ و جور شهی بس کنیم ستمکاری و ابلهی بس کنیم
زمن گر بخواهید ازین رسم زشت حرام است بر باب باب بهشت.
ولی اگر بسختی قناعت کنیم نگهداری از مال ملت کنیم
بمحشر سبک تر شود بار ما خدا میشود راضی از کار ما.
بیائید از راه پاکان رویم زشاهی گریزیم و انسان شویم.
نوشته شده توسط:
مرحوم کاکهاحمد مفتیزاده